شعرفارسی

رباعیات ۱
سعدی

  1. هر ساعتم اندرون بجوشد خون را

    واگاهی نیست مردم بیرون را

  2. الا مگر آنکه روی لیلی دیدست

    داند که چه درد می کشد مجنون را

  3. *****

  4. عشاق به درگهت اسیرند بیا

    بدخویی تو بر تو نگیرند بیا

  5. هرجور و جفا که کرده ای معذوری

    زان پیش که عذرت نپذیرند بیا

  6. *****

  7. ای چشم تو مست خواب و سرمست شراب

    صاحبنظران تشنه و وصل تو سراب

  8. مانند تو آدمی در آباد و خراب

    باشد که در آیینه توان دید و در آب

  9. *****

  10. چون دل ز هوای دوست نتوان پرداخت

    درمانش تحملست و سر پیش انداخت

  11. یا ترک گل لعل همی باید گفت

    یا با الم خار همی باید ساخت

  12. *****

  13. دل می رود و دیده نمی شاید دوخت

    چون زهد نباشد نتوان زرق فروخت

  14. پروانه مستمند را شمع نسوخت

    آن سوخت که شمع را چنین می افروخت

  15. *****

  16. روزی گفتی شبی کنم دلشادت

    وز بند غمان خود کنم آزادت

  17. دیدی که از آن روز چه شبها بگذشت

    وز گفته خود هیچ نیامد یادت

  18. *****

  19. صد بار بگفتم به غلامان درت

    تا آینه دیگر نگذارند برت

  20. ترسم که ببینی رخ همچون قمرت

    کس باز نیاید دگر اندر نظرت

  21. *****

  22. آن یار که عهد دوستاری بشکست

    می رفت و منش گرفته دامان در دست

  23. می گفت دگرباره به خوابم بینی

    پنداشت که بعد از آن مرا خوابی هست

  24. *****

  25. شبها گذرد که دیده نتوانم بست

    مردم همه از خواب و من از فکر تو مست

  26. باشد که به دست خویش خونم ریزی

    تا جان بدهم دامن مقصود به دست

  27. *****