شعرفارسی

چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را
سعدی

  1. چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را

    چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را

  2. سروبالای کمان ابرو اگر تیر زند

    عاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را

  3. دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشت

    سر من دار که در پای تو ریزم جان را

  4. کاشکی پرده برافتادی از آن منظر حسن

    تا همه خلق ببینند نگارستان را

  5. همه را دیده در اوصاف تو حیران ماندی

    تا دگر عیب نگویند من حیران را

  6. لیکن آن نقش که در روی تو من می بینم

    همه را دیده نباشد که ببینند آن را

  7. چشم گریان مرا حال بگفتم به طبیب

    گفت یک بار ببوس آن دهن خندان را

  8. گفتم آیا که در این درد بخواهم مردن

    که محالست که حاصل کنم این درمان را

  9. پنجه با ساعد سیمین نه به عقل افکندم

    غایت جهل بود مشت زدن سندان را

  10. سعدی از سرزنش خلق نترسد هیهات

    غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را

  11. سر بنه گر سر میدان ارادت داری

    ناگزیرست که گویی بود این میدان را

دانلود متن شعر زیبای سعدی

از میان تصاویر زیر، عکس نوشته‌ی این شعر را انتخاب نمایید:

  • پس زمینه کاهی متن نوشته:  چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را
عاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را
سر من دار که در پای تو ریزم جان را
تا همه خلق ببینند نگارستان را
تا دگر عیب نگویند من حیران را
همه را دیده نباشد که ببینند آن را
گفت یک بار ببوس آن دهن خندان را
که محالست که حاصل کنم این درمان را
غایت جهل بود مشت زدن سندان را
غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را
ناگزیرست که گویی بود این میدان را چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را
سروبالای کمان ابرو اگر تیر زند
دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشت
کاشکی پرده بر
  • پس زمینه قرمز متن نوشته:  چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را
عاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را
سر من دار که در پای تو ریزم جان را
تا همه خلق ببینند نگارستان را
تا دگر عیب نگویند من حیران را
همه را دیده نباشد که ببینند آن را
گفت یک بار ببوس آن دهن خندان را
که محالست که حاصل کنم این درمان را
غایت جهل بود مشت زدن سندان را
غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را
ناگزیرست که گویی بود این میدان را چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را
سروبالای کمان ابرو اگر تیر زند
دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشت
کاشکی پرده بر
  • پس زمینه شب متن نوشته:  چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را
عاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را
سر من دار که در پای تو ریزم جان را
تا همه خلق ببینند نگارستان را
تا دگر عیب نگویند من حیران را
همه را دیده نباشد که ببینند آن را
گفت یک بار ببوس آن دهن خندان را
که محالست که حاصل کنم این درمان را
غایت جهل بود مشت زدن سندان را
غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را
ناگزیرست که گویی بود این میدان را چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را
سروبالای کمان ابرو اگر تیر زند
دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشت
کاشکی پرده براف
  • پس زمینه سفید متن نوشته:  چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را
عاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را
سر من دار که در پای تو ریزم جان را
تا همه خلق ببینند نگارستان را
تا دگر عیب نگویند من حیران را
همه را دیده نباشد که ببینند آن را
گفت یک بار ببوس آن دهن خندان را
که محالست که حاصل کنم این درمان را
غایت جهل بود مشت زدن سندان را
غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را
ناگزیرست که گویی بود این میدان را چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را
سروبالای کمان ابرو اگر تیر زند
دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشت
کاشکی پرده بر
  • پس زمینه غروب خورشید متن نوشته:  چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را
سروبالای کمان ابرو اگر تیر زند
دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشت
کاشکی پرده برافتادی از آن منظر حسن
همه را دیده در اوصاف تو حیران ماندی
لیکن آن نقش که در روی تو من می بینم
چشم گریان مرا حال بگفتم به طبیب
گفتم آیا که در این درد بخواهم مردن
پنجه با ساعد سیمین نه به عقل افکندم
سعدی از سرزنش خلق نترسد هیهات
سر بنه گر سر میدان ارادت داری چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را
عاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را
سر من دار که در پای تو ریزم جان
  • پس زمینه بنفش متن نوشته:  چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را
سروبالای کمان ابرو اگر تیر زند
دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشت
کاشکی پرده برافتادی از آن منظر حسن
همه را دیده در اوصاف تو حیران ماندی
لیکن آن نقش که در روی تو من می بینم
چشم گریان مرا حال بگفتم به طبیب
گفتم آیا که در این درد بخواهم مردن
پنجه با ساعد سیمین نه به عقل افکندم
سعدی از سرزنش خلق نترسد هیهات
سر بنه گر سر میدان ارادت داری چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را
عاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را
سر من دار که در پای تو ریزم جان را
تا
  • پس زمینه سیاه متن نوشته:  چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را
سروبالای کمان ابرو اگر تیر زند
دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشت
کاشکی پرده برافتادی از آن منظر حسن
همه را دیده در اوصاف تو حیران ماندی
لیکن آن نقش که در روی تو من می بینم
چشم گریان مرا حال بگفتم به طبیب
گفتم آیا که در این درد بخواهم مردن
پنجه با ساعد سیمین نه به عقل افکندم
سعدی از سرزنش خلق نترسد هیهات
سر بنه گر سر میدان ارادت داری چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را
عاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را
سر من دار که در پای تو ریزم جان را
تا
  • پس زمینه طبیعت متن نوشته:  چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را
سروبالای کمان ابرو اگر تیر زند
دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشت
کاشکی پرده برافتادی از آن منظر حسن
همه را دیده در اوصاف تو حیران ماندی
لیکن آن نقش که در روی تو من می بینم
چشم گریان مرا حال بگفتم به طبیب
گفتم آیا که در این درد بخواهم مردن
پنجه با ساعد سیمین نه به عقل افکندم
سعدی از سرزنش خلق نترسد هیهات
سر بنه گر سر میدان ارادت داری چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را
عاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را
سر من دار که در پای تو ریزم جان را
تا