شعرفارسی

چو نامه بر کید هندی رسید
فردوسی

  1. چو نامه بر کید هندی رسید

    فرستاده پادشا را بدید

  2. فراوانش بستود و بنواختش

    به نیکی بر خویش بنشاختش

  3. بدو گفت شادم ز فرمان اوی

    زمانی نگردم ز پیمان اوی

  4. ولیکن برین گونه ناساخته

    بیایم دمان گردن افراخته

  5. نباشد پسند جهان آفرین

    نه نزدیک آن پادشاه زمین

  6. هم انگه بفرمود تا شد دبیر

    قلم خواست هندی و چینی حریر

  7. مران نامه را زود پاسخ نوشت

    بیاراست بر سان باغ بهشت

  8. نخست آفرین کرد بر کردگار

    خداوند پیروز و به روزگار

  9. خداوند بخشنده و دادگر

    خداوند مردی و هوش و هنر

  10. دگر گفت کز نامور پادشا

    نپیچد سر مردم پارسا

  11. نشاید که داریم چیزی دریغ

    ز دارنده لشکر و تاج و تیغ

  12. مرا چار چیزست کاندر جهان

    کسی را نبود آشکار و نهان

  13. نباشد کسی را پس از من به نیز

    بدین گونه اندر جهان چار چیز

  14. فرستم چو فرمان دهد پیش اوی

    ازان تازه گردد دل و کیش اوی

  15. ازان پس چو فرمایدم شهریار

    بیایم پرستش کنم بنده وار