شعرفارسی

گفتار اندر غنیمت شمردن جوانی پیش از پیری
سعدی

  1. جوانا ره طاعت امروز گیر

    که فردا جوانی نیاید ز پیر

    ای جوان! امروز شیوه بندگی پیشه کن چرا که فردا که پیر شدی، قدرت جوانی نخواهی داشت.

  2. فراغ دلت هست و نیروی تن

    چو میدان فراخ است گویی بزن

    امروز که آسوده دل هستی و فکر و خیال نداری و بدن نیرومندی داری، حال که میدان باز است، فرصت را غنیمت بدان و اقدام کن.

  3. من این روز را قدر نشناختم

    بدانستم اکنون که در باختم

    من قدر این دوران جوانی را ندانستم. حالا ارزش آن را دریافته‌ام که دیگر (عمرم را) باخته‌ام

  4. قضا روزگاری ز من در ربود

    که هر روزی از وی شبی قدر بود

    سرنوشت، دورانی را از من دزدید که هر روز آن به اندازه شب قدر، ارزشمند بود.

  5. چه کوشش کند پیر خر زیر بار

    تو می رو که بر باد پایی سوار

    تلاش خر فرتوت در زیر بار فایده‌ای ندارد. تو بران که سوار بر اسب تندرو هستی.

  6. شکسته قدح ور ببندند چست

    نیاورد خواهد بهای درست

    هرچقدر هم که پیاله شکسته را با مهارت بند بزنند، دیگر ارزش و قیمت پیاله سالم را پیدا نمی‌کند

  7. کنون کاوفتادت به غفلت ز دست

    طریقی ندارد مگر باز بست

    حالا که با غفلت کردن، (پیاله) از دستت افتاد، بجز بند زدن آن، چاره دیگری نیست.

  8. که گفتت به جیحون درانداز تن

    چو افتاد هم دست و پایی بزن

    چه کسی به تو گفت که بدنت را درون رود جیحون بینداز؟ (کسی به تو نگفته بود که چنین کنی). حالا که درون رودخانه افتادی، پس ناچار دست و پا بزن.

  9. به غفلت بدادی ز دست آب پاک

    چه چاره کنون جز تیمم به خاک

    با غفلت و بی‌توجهی آب پاک را از دست دادی. حالا مگر بجز تیمم با خاک چاره دیگری همی داری؟

  10. چو از چاپکان در دویدن گرو

    نبردی هم افتان و خیزان برو

    حالا که نتوانستی از اشخاص فرز مسابقه دو را ببری، پس دست کم، لنگ لنگان هم که شده، به مسیرت ادامه بده.

  11. گر آن باد پایان برفتند تیز

    تو بی دست و پای از نشستن بخیز

    اگر آن‌ها که همچون باد تند و سریع بودند، با سرعت رفتند (و تو را جا گذاشتند) تو که دست و پا نداری، لااقل بلند شو (ننشین)

  • قضا

    قضاء
    قضا
    سرنوشت، تقدیر
    حکم، فرمان، داوری کردن
    به جا آوردن،‌ گزاردن
  • قدح

    پیاله
    جام
    پیغاله
    قدح
    ساغر
    پیاله
    کاسه ٔ خرد که در آن شراب خورند و آن از شیشه و بلور بوده است
  • چست

    چست
    چالاک، چابک، تند و سریع
    ماهر، زبردست
  • چاپکان

    چابک
    چاپک
    چست و چالاک، زرنگ
    ماهر، زبردست