شعرفارسی

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
حافظ

  1. ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی

    از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

    از کوی دوست، نسیم باد نوروزی می‌آید. اگر این باد یاری بخواهی، دلت روشن می‌شود.

  2. چو گل گر خرده ای داری خدا را صرف عشرت کن

    که قارون را غلط ها داد سودای زراندوزی

    اگر همچون گل، اندک دارایی‌ای داری، بهر خدا آن را در راه خوشی کردن صرف کن؛ بر حذر باش که وسواس مال اندوزی، قارون را گمراه کرد.

  3. ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است

    که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی

    بلبل با خوردن شراب سرخ رنگ از جام گل، آنچنان مست شده است که آواز نشستنش بر تخت بهروزی‌، به آسمان بلند شده است.

  4. به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی

    به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

    به صحرا برو تا غبار غم از اطرافت زدوده شود. به گلزار بیا تا از بلبل سخن عاشقانه گفتن را یاد بگیری

  5. چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست

    مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی

    از آنجایی که در زیر این آسمان آبی رنگ، جاودانه شدن ممکن نیست، برای رسیدن به کامیابی و سعادت، فرصتی را که برای خوشی وجود دارد، غنیمت بدان

  6. طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن

    کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی

    راه خیر و خوشی رساندن به دیگران چیست؟ از خواسته‌ی خود گذشتن. کلاه سروری، کلاهی است که با این از خود گذشتگی‌ها دوخته شده باشد.

  7. سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی

    که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

    پنهانی به تو می‌گویم: همانند گل باز شو و تنگ دل نباش چرا که حکم فرمانروایی میر نوروزی، پنج روز بیشتر دوام ندارد (روزگار ظلم به زودی به سر خواهد آمد)

  8. ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست

    مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی

    نمی‌دانم به چه دلیل فاخته در کنار جویباران ناله سوزناک سر می‌دهد. حتماً او هم مثل من شب و روز دچار غمی است.

  9. می ای دارم چو جان صافی و صوفی می کند عیبش

    خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی

    شرابی دارم که همچون جان، زلال و شفاف است با این وجود، صوفی از آن بدگویی می‌کند؛ خدایا! بد اقبالی را نصیب هیچ آدم دانایی نکن!

  10. جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع

    که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی

    ای شمع! موم که همدم شیرین تو بود، از تو جدا شد و حالا تنها شده‌ای؛ چه با این تقدیر بسازی و چه با آن بسوزی، فرمان آسمانی اینگونه بوده است و عوض نمی‌شود.

  11. به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم

    بیا ساقی که جاهل را هنیتر می رسد روزی

    غرور دانشمندی نباید باعث شود که از وسایل شادی غافل شویم. ای ساقی بیا که رزق و روزیِ نادان راحت‌تر به دستش می‌رسد.

  12. می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش

    که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی

    در هنگام نوروز جلالی، در مجلس وزیر، شراب بنوش که جرعه‌ای از جام تو، ساز نوروزی را به دنیا می‌بخشد.

  13. نه حافظ می کند تنها دعای خواجه تورانشاه

    ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی

    این تنها حافظ نیست که دعاگوی خواجه تورانشاه است؛ تمام هستی با گفتن ستایش وزیرانه، خواهان عیدی هستند

  14. جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده

    جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی

    درگاهش، محراب چشم و دل پرهیزکاران است. در روز پیروزی و گشایش، پیشانی او از آنِ سحرخیزان است.

دانلود متن شعر زیبای حافظ

از میان تصاویر زیر، عکس نوشته‌ی این شعر را انتخاب نمایید:

  • پس زمینه کاهی متن نوشته:  از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
که قارون را غلط ها داد سودای زراندوزی
که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی
به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی
مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی
کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی
مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی
خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی
که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی
بیا ساقی که جاهل را هنیتر می رسد روزی
که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی
ز مدح آصفی خواهد جهان
  • پس زمینه قرمز متن نوشته:  از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
که قارون را غلط ها داد سودای زراندوزی
که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی
به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی
مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی
کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی
مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی
خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی
که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی
بیا ساقی که جاهل را هنیتر می رسد روزی
که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی
ز مدح آصفی خواهد جهان
  • پس زمینه شب متن نوشته:  از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
که قارون را غلط ها داد سودای زراندوزی
که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی
به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی
مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی
کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی
مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی
خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی
که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی
بیا ساقی که جاهل را هنیتر می رسد روزی
که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی
ز مدح آصفی خواهد جهان ع
  • پس زمینه سفید متن نوشته:  از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
که قارون را غلط ها داد سودای زراندوزی
که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی
به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی
مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی
کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی
مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی
خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی
که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی
بیا ساقی که جاهل را هنیتر می رسد روزی
که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی
ز مدح آصفی خواهد جهان
  • پس زمینه غروب خورشید متن نوشته:  ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
چو گل گر خرده ای داری خدا را صرف عشرت کن
ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست
طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن
سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی
ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست
می ای دارم چو جان صافی و صوفی می کند عیبش
جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش
  • پس زمینه بنفش متن نوشته:  ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
چو گل گر خرده ای داری خدا را صرف عشرت کن
ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست
طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن
سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی
ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست
می ای دارم چو جان صافی و صوفی می کند عیبش
جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش
نه حافظ
  • پس زمینه سیاه متن نوشته:  ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
چو گل گر خرده ای داری خدا را صرف عشرت کن
ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست
طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن
سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی
ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست
می ای دارم چو جان صافی و صوفی می کند عیبش
جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش
نه حافظ
  • پس زمینه طبیعت متن نوشته:  ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
چو گل گر خرده ای داری خدا را صرف عشرت کن
ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست
طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن
سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی
ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست
می ای دارم چو جان صافی و صوفی می کند عیبش
جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش
نه حاف

    • نوروزی-نوروز

      نوروز
      روز نو، روز تازه. روز اول فروردین که رسیدن آفتاب به برج حمل است و ابتداء بهار است.
    • عشرت

      عشرت
      معاشرت کردن، خوشگذرانی، کامرانی
    • قارون

      قارون
      از افراد بنی‌اسرائیل (مصر باستان)، معاصر موسی پیامبر و به قولی پسرعموی وی بود. قارون جاه‌طلب، بخیل، حسود و بسیار ثروتمند بود، آن‌چنان‌که چند تن زورمند زیر بار کلیدهای مخازن و دفاتر حساب اموالش زانو می‌زدند. هرچند او را اندرز می‌دادند که به مال دنیا مغرور نشود، و آن را در راه خیر مردم صرف کند، نمی‌پذیرفت. وی در پرداخت زکات بخل ورزید و عاقبت حیله‌ای اندیشید تا موسی را با سلاح تهمت مغلوب کند. پس با زنی تبهکار تبانی کرد تا وی در حضور قوم از موسی تظلم کند و او را به زنا متهم سازد. چون صبح فرارسید، قارون در مجمع بنی‌اسرائیل رو به موسی کرد و گفت: آیا در تورات وارد نشده که زانی را باید سنگسار کرد؟ موسی گفت: آری. قارون گفت: پس تو به حکم تورات و فتوای خودت باید سنگسار شوی، زیرا با فلان زن زنا کرده‌ای. موسی زن را احضار کرد و او را قسم داد تا حقیقت امر را در حضور قوم بیان کند. زن گفت: آنچه قارون می‌گوید تهمت و افتراست، و من گواهی می‌دهم که قارون دروغگوست. آن‌گاه موسی دربارۀ او نفرین کرد و خدا زلزله‌ای سخت پدید آورد و زمین «قارون، خانه و گنجش» را به کام خود کشید.
    • لعل

      لعل
      سنگ لعل
      از سنگ های گرانبها به رنگ سرخ
    • گل

      گل
      گل
      هرجا که گل به صورت مجزا به کار برده شود،(نام خاص آن ذکر نشود) منظور گل سرخ است.
    • بلبل

      عندلیب
      هزاردستان
      بلبل
      مرغ چمن
      مرغ سحر
      هزار
      بلبل
      پرنده ایست جزو راسته ٔ گنجشکان متعلق به دسته ٔ دندانی نوکان که قدش تقریباً به اندازه ٔ گنجشک است و رنگش در پشت خاکستری متمایل به قرمز و در زیر شکم متمایل به زرد است . نوکش ظریف و تیز است . این پرنده حشره خوار است و آوازی دلکش دارد
    • چرخ

      چرخ
      آسمان و فلک
      کمان
      هر چیز گرد که به دور محور خود بچرخد
    • جام -جامت

      جام
      جام
      پیاله آبخوری، پیاله شرابخوری
      آیینه شیشه‌ای، شیشه‌های رنگی
      جام جم: جام گیتی نما، جام جهان نما. جامی که جمشید چهارمین پادشاه پیشدادی اختراع کرد و در آن اوضاع جهان را مشاهده می کرد، این جام بعدها به کیخسرو و دارا رسید. در عرفان از این جام به دل تعبیر می شود.
    • خلود

      خلود
      همیشه بودن، جاوید بودن
    • ایوان

      ایوان
      پیشگاه اتاق
      بخشی از ساختمان که سقف دارد اما جلو آن باز است و در و پنجره ندارد و مشرف به حیاط است
      کاخ
    • ترک

      ترگ
      ترک
      کلاه‌خود
    • میر نوروزی

      میر نوروزی
      کسی که در چند روز آخر سال (پیش از نوروز) وی را اصطلاحاً به پادشاهی برمی داشتند و او را سوار مرکبی می کردند و از طلوع آفتاب تا عصر در کویها و میدانها حرکت می کرد و گروهی از خدمتکاران دربار او را مشایعت می کردند. حکم وی روان بود و از صاحبان دکانها و حجره ها وجوهی دریافت می داشت ؛ ولی چون غروب می شد اگر وی را به دست می آوردند به انواع عقوبت شکنجه می دادند.
    • قمری

      فاخته
      کوکو
      قمری
      فاخته
      پرنده ای است خاکی رنگ شبیه کبوتر و کمی کوچک تر از آن که طوقی به دور گردن دارد و صدایش نرم و غم‌انگیز است. ای پرنده به بی‌عاطفگی معروف است
    • صافی

      صافی
      روشن . شفاف . خالص . بی دُرد. بی غش . پاکیزه . ناب
    • صوفی

      صوفی
      پشمینه پوش
      پیرو طریقه تصوف
    • شمع

      شمع
      موم عسل که از آن برای روشنایی استفاده کنند.
      معشوق، زیباروی
    • ساقی

      ساقی
      کسی که آب یا شراب به دیگران دهد.
    • هنیتر

      هَنی
      گوارا
      آن چه بی رنج و بی زحمت به دست آید.
    • جبینش

      جَبین
      یک طرف پیشانی، شقیقه