شعرفارسی

هرگز دلم ز کوی تو جائی دگر نرفت
عبیدزاکانی

  1. هرگز دلم ز کوی تو جائی دگر نرفت

    یکدم خیال روی توام از نظر نرفت

  2. جان رفت و اشتیاق تو از جان بدر نشد

    سر رفت و آرزوی تو از سر بدر نرفت

  3. هرکو قتیل عشق نشد چون به خاک رفت

    هم بیخبر بیامد و هم بی خبر برفت

  4. در کوی عشق بی سر و پائی نشان نداد

    کو خسته دل نیامد و خونین جگر نرفت

  5. عمرم برفت در طلب عشق و عاقبت

    کامی نیافت خاطر و کاری بسر نرفت

  6. شوری فتاد از تو در آفاق و کس نماند

    کو چون عبید در سر این شور و شر نرفت