شعرفارسی

گل و خار
پروین

گل و خار

  1. در باغ وقت صبح چنین گفت گل به خار

    کز خویش هیچ نایدت ای زشت روی عار

    صبح هنگام، در باغ، گل به خار چنین گفت: ای زشت چهره! آیا از خودت خجالت نمی‌کشی؟

  2. گلزار خانه گل و ریحان و سوسن است

    آن به که خار جای گزیند به شوره زار

    گلستان، خانه‌ی گل و ریحان و سوسن است، بهتر است که خار در شوره زار ساکن شود.

  3. پژمرده خاطر است و سرافکنده و نژند

    در باغ هر که را نبود رنگ و بو و بار

    هر کسی که در باغ رنگ و بو و میوه نداشته باشد، افسرده و سرافکنده و خجالت زده و اندوهگین است.

  4. با من ترا چه دعوی مهر است و همسری

    ناچیزی توام همه جا کرد شرمسار

    برای چه و به چه عنوانی تو با من ادعای محبت و همسری داری؟ پست و بی‌اعتبار بودن تو موجب شد که من همه جا شرمگین باشم.

  5. در صحبت تو پاک مرا تار و پود سوخت

    شاد آن گلی که خار و خسش نیست در جوار

    با همنشینی تو، همه تار و پود من سوخت. آن گلی که در کنارش خار و خاشاکی نباشد، چقدر شاد و خوشحال است

  6. گه دست میخراشی و گه جامه میدری

    با چون توئی چگونه توان بود سازگار

    گاهی دست دیگران را می‌خراشی و گاهی هم لباسشان را پاره می‌کنی. چطور می‌شود با کسی مثل تو سازگار بود؟

  7. پاکی و تاب چهره من در تو نیست هیچ

    با آنکه باغبان منت بوده آبیار

    با وجودی که همان باغبانی که من را آبیاری کرده، باغبان تو هم بوده است،‌ اما پاکیزگی و نور رخ من اصلا در تو وجود ندارد.

  8. شبنم هماره بر ورقم بوسه می زند

    ابرم بسر همیشه گهر میکند نثار

    همیشه شبنم برگ‌های من را می‌بوسد. همیشه ابر، جواهرات خود را بر سرم می‌ریزد.

  9. در زیر پا نهند ترا رهروان ولیک

    ما را بسر زنند عروسان گلعذار

    رهگذران تو را در زیر پایشان می‌گذارند ولی عروسان زیبا رو، ما را به سرشان می‌زنند.

  10. دل گر نمیگدازی و نیش ار نمیزنی

    بی موجبی چرا ز تو هر کس کند فرار

    اگر دل نمی‌سوزانی و اگر نیش نمی‌زنی، چرا بدون هیچ دلیلی همه از دست تو فرار می‌کنند؟

  11. خندید خار و گفت تو سختی ندیده ای

    آری هر آنکه روز سیه دید شد نزار

    خار خندید و گفت: تو سختی‌های روزگار را نچشیده‌ای. بله! هر کسی که سختی روزگار را چشید، افسرده و رنجور شد.

  12. ما را فکنده اند نه خویش اوفتاده ایم

    گر عاقلی مخند بافتاده زینهار

    ما خودمان به زمین نیفتادیم، بلکه ما را بر زمین انداختند. حواست باشد که اگر عقل داری به کسی که بر زمین افتاده است، نخندی

  13. گردون بسوی گوشه نشینان نظر نکرد

    بیهوده بود زحمت امید و انتظار

    روزگار نگاهی به سمت گوشه نشینان نینداخت. زحمت امیدواری و چشم انتظار بودن، فایده‌ای نداشت.

  14. یکروز آرزو و هوس بیشمار بود

    دردا مرا زمانه نیاورد در شمار

    یک روز من هم آرزو و هوس زیادی داشتم. افسوس که روزگار من را به حساب نیاورد.

  15. با آنکه هیچ کار نمی آیدم ز دست

    بس روزها که با منت افتاده است کار

    با وجودی که هیچ کاری از دستم بر نمی‌آید، روزهای زیادی بوده است که محتاج من بوده‌ای.

  16. از خود نبودت آگهی از ضعف کودکی

    آنساعتی که چهره گشودی عروس وار

    به خاطر ناتوانی‌ات در کودکی، زمانی که همانند عروس چهره باز کردی، از خودت خبر نداشتی

  17. تا درزی بهار برای تو جامه دوخت

    بس جامه را گسیختم ای دوست پود و تار

    ای دوست! تا بهار همچون خیاطی برایت لباس دوخت، تار و پود لباس‌های زیادی را از هم باز کردیم (لباس‌های زیادی را پاره کردیم)

  18. هنگام خفتن تو نخفتم برای آنک

    گلچین بسی نهفته درین سبزه مرغزار

    هنگامی که تو خوابیده بودی، من نخوابیدم برای اینکه در این سبزه‌زار، گلچین‌های زیادی پنهان شده‌اند.

  19. از پاسبان خویشتنت عار بهر چیست

    نشنیده ای حکایت گنج و حدیث مار

    برای چه از نگهبان خودت خجالت می‌کشی؟ آیا داستان همنشینی گنج و مار را نشنیده‌ای (داستان نگهبانی مار از گنج)

  20. آنکو ترا فروغ و صاف و جمال داد

    در حیرتم که از چه مرا کرد خاکسار

    شگفت زده‌ام که آن کسی که به تو نور و روشنی و صافی و زیبایی داد، برای چه مرا بیچاره کرد؟!

  21. بی رونقیم و بیخود و ناچیز زان سبب

    از ما دریغ داشت خوشی دور روزگار

    به این دلیل رونق و شادابی نداریم و بی‌ارزش هستیم و پست هستیم که گردش روزگار حیفش آمد که به ما خوشی بدهد.

  22. ما را غمی ز فتنه باد سموم نیست

    در پیش خار و خس چه زمستان چه نوبهار

    ما هیچ غم و غصه‌ای از باد گرم کشنده نداریم. برای خار و خاشاک، زمستان و نوبهار فرقی ندارند.

  23. با جور و طعن خارکن و تیشه ساختن

    بهتر ز رنج طعنه شنیدن هزار بار

    کنار آمدن با نامهربانی و ستم و نیزه زدن خارکن و تیشه، هزار بار از رنج کنایه شنیدن بهتر است.

  24. این سست مهر دایه درین گاهوار تنگ

    از بهر راحت تو مرا داده بس فشار

    مهر و محبت دایه در این گهواره کوچک اینگونه است. برای آسایش تو، من را تحت فشار قرار داده است.

  25. آئین کینه توزی گیتی کهن نشد

    پروردگار یکی دگری را بکشت زار

    رسم کینه ورزی جهان همچنان تازه است: آفریننده یکی، دیگری را به سختی کشت.

  26. ما را بسر فکند و ترا برفراشت سر

    ما را فشرد گوش و ترا داد گوشوار

    ما را با سر به زمین انداخت و تو را سربلند کرد. گوش ما را کشید و به تو گوشواره داد.

  27. آن پرتوی که چهره تو را جلوه گر نمود

    تا نزد ما رسید بناگاه شد شرار

    آن نوری که صورت تو را زیبا کرد، هنگامی که پیش ما آمد، ناگهان به آتش سوزان تبدیل شد.

  28. مشاطه سپهر نیاراست روی من

    با من مگوی کازچه مرا نیست خواستار

    آرایشگر روزگار چهره من را آرایش نداد. به من نگو که برای چه من خواستگاری ندارم.

  29. خواری سزای خار و خوشی در خور گل است

    از تاب خویش و خیرگی من عجب مدار

    پستی شایسته خار است و خوشی شایسته گل است. از درخشان بودن خودت و از تیرگی من تعجب نکن

  30. شادابی تو دولت یک هفته بیش نیست

    بر عهد چرخ و وعده گیتی چه اعتبار

    شادابی تو سعادتی نیست که بیشتر از یک هفته طول بکشد. عهد و پیمان تقدیر و وعده روزگار اعتباری ندارند.

  31. آنان کازین کبود قدح باده میدهند

    خودخواه را بسی نگذارند هوشیار

    کسانی که از این جام آبی رنگ شراب می‌دهند، نمی‌گذارند کسی که خودخواه است، مدت زیادی سرِپا بماند.

  32. گر خار یا گلیم سرانجام نیستی است

    در باغ دهر هیچ گلی نیست پایدار

    چه خار باشیم و چه گل، عاقبتمان نیستی است. در باغ روزگار هیچ گلی برای همیشه سرِپا باقی نمی‌ماند.

  33. گلبن بسی فتاده ز سیل قضا بخاک

    گلبرگ بس شدست ز باد خزان غبار

    بوته‌های گل سرخ زیادی در اثر سیلاب سرنوشت به زمین افتاده‌اند. گلبرگ‌های زیادی در اثر باد پاییزی به گرد و غباری تبدیل شده‌اند.

  34. بس گل شکفت صبحدم و شامگه فسرد

    ترسم تو نیز دیر نمانی بشاخسار

    گل‌های زیادی بودند که هنگام صبح شکفتند و هنگام شب پژمردند. نگرانم که تو هم مدت زیادی بر روی شاخه درخت باقی نمانی.

  35. خلق زمانه با تو بروز خوشی خوشند

    تا رنگ باختی فکنندت برهگذار

    مردم زمانه تنها در روز خوشی با تو مهربانند. وقتی که رنگ و رویت را از دست دادی، تو را سر راه می‌اندازند.

  36. روزی که هیچ نام و نشانی نداشتی

    جز من ترا که بود هواخواه و دوستدار

    روزی که هیچ کسی نبودی و نام و نشانی از خودت نداشتی، به غیر از من چه کسی دوست و یاور و هوادار تو بود؟

  37. پروین ستم نمیکند ار باغبان دهر

    گل را چراست عزت و خار از چه روست خوار

    ای پروین! اگر باغبان روزگار ستمکار نیست، پس چرا گل دارای عزت و احترام است ولی خار، پست و بی‌ارزش است؟

  • گل-گلی

    گل
    گل
    هرجا که گل به صورت مجزا به کار برده شود،(نام خاص آن ذکر نشود) منظور گل سرخ است.
  • سوسن

    سوسن
    سوسن
    گلی است معروف و آن چهار قسم می باشد: یکی سفید و آنرا سوسن آزاد میگویند، ده زبان دارد و دیگری کبود و آنرا سوسن ازرق می خوانند و دیگری زرد و آنرا سوسن ختایی می نامند و چهارم الوان میشود و آن زرد، سفید و کبود میباشد و آنرا سوسن آسمانی گویند
  • ریحان

    ریحان
    هر گیاه خوشبو، اسپرغم
  • نژند

    نَژَند
    اندوهگین، افسرده
    مهیب و سهمگین
    خشمگین
    پست
  • مهر

    مهر
    مهر
    دوستی و محبت و نرم‌دلی
    خورشید
    نام ماه هفتم از سال شمسی
  • صحبت

    صحبت
    دوستی، نشست و برخاست، همنشینی، همراهی
  • شبنم

    شبنم
    قطرات ریز آب که در شبهای مرطوب بر زمین می‌ریزد و روی برگ گیاهان و گلها می‌نشیند.
  • نیش

    نیش
    نشتر
    نیشتر
    نیش
    هرچیزنوک تیز بخصوص افزاری بوده که با آن رگ را باز می‌کرده‌اند
    عضوی ازبدن حشرات گزنده که با آن می‌گزند
  • زینهار

    زنهار
    زینهار
    پناه و امان و مهلت
    (صوت ) البته و برای تأکید نیز می‌آید
    (صوت ) پرهیز و اجتناب
    ترس و بیم
    هوش و آگاهی
    شتاب و تعجیل
  • فروغ

    فروغ
    روشنایی، نور
    شعله و شرار آتش
    رونق
  • دور

    دور
    گردش
    روزگار
    نوبت
  • فتنه

    فتنه
    آشوب، ستیزه، عذاب و رنج، شگفتی
  • خس

    خس
    خار و خاشاک
    پست و فرومایه
  • سپهر

    سپهر
    آسمان و به معنای مجازی تقدیر و سرنوشت
  • خیرگی

    خیره
    بدخواه، بد اندیش
    سرکش، گستاخ
    تیره، تاریک
    حیران
    بیهوده
    ناتوان، سست
  • چرخ

    چرخ
    آسمان و فلک
    کمان
    هر چیز گرد که به دور محور خود بچرخد
  • دولت

    دولت
    حکومت ، سلطنت ، هیئت وزیران
    سعادت ، طالع
    جاه ، مکنت
    مدد، کمک
  • قدح

    پیاله
    جام
    پیغاله
    قدح
    ساغر
    پیاله
    کاسه ٔ خرد که در آن شراب خورند و آن از شیشه و بلور بوده است
  • باده

    باده
    شراب. به این دلیل شراب را باده نامیده‌اند که در سر باد غرور می‌اندازد.
  • قضا

    قضاء
    قضا
    سرنوشت، تقدیر
    حکم، فرمان، داوری کردن
    به جا آوردن،‌ گزاردن
  • هواخواه

    هواخواه
    هوادار، دوست، یار، طرفدار، جانب‌دار، موافق