شعرفارسی

گل سرخ
پروین

گل سرخ

  1. گل سرخ روزی ز گرما فسرد

    فروزنده خورشید رنگش ببرد

    روزی گل سرخ در اثر گرما پژمرده شد و خورشید درخشان، رنگ و رویش را از او گرفت.

  2. در آن دم که پژمرد و بیمار گشت

    یکی ابر خرد از سرش میگذشت

    در آن لحظه‌ای که پژمرده و بیمار شده بود، یک ابر کوچک از بالای سرش عبور می‌کرد.

  3. چو گل دید آن ابر را رهسپار

    برآورد فریاد و شد بی قرار

    هنگامی که گل سرخ آن ابر را دید که حرکت می‌کند، فریاد زد و از شادی بی صبر و قرار شد.

  4. که ای روح بخشنده لختی درنگ

    مرا برد بی آبی از چهر رنگ

    که ای کسی که به ما روح و زندگی می‌بخشی! اندکی صبر کن! بی آبی رنگ از روی من برده است.

  5. مرا بود دشمن فروزنده مهر

    وگر نه چرا کاست رنگم ز چهر

    خورشید تابان با من دشمن بود. وگرنه چرا رنگ و روی چهره ام را کم کرد؟

  6. همه زیورم را بیکبار برد

    بجورم ز دامان گلزار برد

    همه‌ی زیور و زینتم را یکباره برد. با نامهربانی مرا از دامن گلستان برد.

  7. همان جامه ای را که دیروز دوخت

    در آتش درافکند امروز و سوخت

    همان لباسی که روز گذشته برایم دوخته بود، امروز در آتش انداخت و سوزاند.

  8. چرا رشته هستیم را گسست

    چرا ساقه ام را ز گلبن شکست

    چرا زنجیر زندگیم را پاره کرد؟ چرا ساقه‌ام را از بیخ بوته‌ی گلم شکست.

  9. گسست و ندانست این رشته چیست

    بکشت و نپرسید این کشته کیست

    این زنجیر را پاره کرد بدون اینکه بداند این چه رشته‌ای است. به قتل رساند و نپرسید که چه کسی را کشته است.

  10. جهان بود خوشبوی از بوی من

    گلستان همه روشن از روی من

    دنیا از بوی من خوشبو بود. گلزار از چهره‌ی من روشن و زیبا بود.

  11. مرا دوش مهتاب بوئید و رفت

    فرشته سحرگاه بوسید و رفت

    دیشب مهتاب من را بو کرد و رفت. وقت سحر، فرشته من را بوسید و رفت.

  12. صبا همچو طفلم در آغوش کرد

    ز ژاله مرا گوهر گوش کرد

    باد صبا مرا همچون نوزادی بغل کرد. گوشواره‌ای از شبنم در گوش من آویخت.

  13. همان بلبل آن دوستدار عزیز

    که بودش بدامان من خفت و خیز

    بلبل، همان دوستدار مهربان من که در دامن من نشست و برخاست داشت

  14. چو محبوب خود را سیه روز دید

    ز گلشن بیکبارگی پا کشید

    تا دید که معشوقش بدبخت شده است، ناگهان از گلزار رفت.

  15. مرا بود دیهیم سرخی بسر

    ز پیرایه صبح پاکیزه تر

    تاج سرخ رنگی بر سر من بود که از زیور صبح تمیزتر بود.

  16. بدینگونه چون تیره شد بخت من

    ربودند آرایش تخت من

    به این ترتیب، هنگامی که بخت و اقبالم سیاه شد و بیچاره شدم، زیور تخت من را دزدیدند

  17. نمیسوختم گر ز گرما و رنج

    نمیدادم ای دوست از دست گنج

    ای دوست! اگر از گرما و ناراحتی نمی‌سوختم، دارایی خود را از دست نمی‌دادم

  18. مرا روح بخش چمن بود نام

    ندیده خوشی فرصتم شد تمام

    من را به عنوان زندگی بخش و روح بخش چمن می‌شناختند. بدون اینکه خوشی زندگی را تجربه کنم، مهلتم تمام شد.

  19. گرم پرتو و رنگ بر جای بود

    مرا چهره ای بس دلارای بود

    اگر نور و رنگم سر جایش بود، چهره‌ای بسیار دلپذیر داشتم.

  20. چو تاجم عروسان بسر میزدند

    چو پیرایه ام بر کمر میزدند

    من را عروسان همچون تاج بر سر می‌گذاشتند. من را همچون زیور به کمرشان می‌بستند.

  21. بیکباره از دوستداران من

    زمانه تهی کرد این انجمن

    ناگهان زمان این جمع را از دوستدارانم خالی کرد.

  22. ازان راهم امروز کس دوست نیست

    که کاهیده شد مغز و جز پوست نیست

    به این دلیل امروز کسی دوست من نیست که درونم لاغر و ناتوان شد و چیزی جز پوست برایم باقی نمانده است.

  23. چو برتافت روی از تو چرخ دنی

    همه دوستیها شود دشمنی

    هنگامی که زمانه‌ی بدکار از تو روی برگرداند، همه دوستی‌ها به دشمنی تبدیل می‌شود.

  24. توانا توئی قطره ای جود کن

    مرا نیز شاداب و خشنود کن

    تو توانا هستی. قطره آبی به من ببخش. من را هم شاداب و خوشحال کن.

  25. که تا بار دیگر جوانی کنم

    ز غم وارهم شادمانی کنم

    تا باز هم جوانی کنم. از غم و غصه رها شوم و خوشحالی کنم.

  26. بدو گفت ابر ای خداوند ناز

    بکن کوته این داستان دراز

    ابر به او گفت: ای خدای ناز! این قصه‌ی طولانی را خلاصه کن

  27. همین لحظه باز آیم از مرغزار

    نثارت کنم لؤلؤ شاهوار

    همین الان از سبزه زار برمی‌گردم و قطرات باران را که همچون مروارید شاهوار هستند به تو تقدیم می‌کنم.

  28. گر این یک نفس را شکیبا شوی

    دگر باره شاداب و زیبا شوی

    اگر بتوانی این یک لحظه را هم طاقت بیاوری، بار دیگر زیبا و شاداب و خرم خواهی شد.

  29. دهم گوشوارت ز در خوشاب

    روان سازم از هر طرف جوی آب

    گوشواره‌ای از مروارید تازه به تو خواهم داد. از هر سو جوی آب جاری خواهم کرد.

  30. بگیرد خوشی جای پژمردگی

    نه اندیشه ماند نه افسردگی

    خوشی جای پژمردگی را خواهد گرفت. نه فکر و خیال باقی می‌ماند و نه افسردگی

  31. کنم خاطرت را ز تشویش پاک

    فرو شویم از چهر زیبات خاک

    نگرانی را از اندیشه‌ات می‌برم. گرد و خاک را از چهره‌ی زیبایت می‌شویم.

  32. ز من هر نمی چشمه زندگی است

    سیاهیم بهر فروزندگی است

    هم نم آب من، چشمه‌ی زندگی بخش است. سیاهیم به خاطر روشنی بخشی است.

  33. نشاط جوانی ز سر بخشمت

    صفا و فروغ دگر بخشمت

    از نو به تو شادابی جوانی را خواهم بخشید. صفا و درخشندگی دیگری به تو خواهم داد.

  34. شود بلبل آگاه زین داستان

    دگر ره نهد سر بر این آستان

    بلبل از این قصه با خبر می‌شود و بار دیگر سرش را بر آستان تو خواهد گذاشت.

  35. در اقلیم خود باز شاهی کنی

    بجلوه گری هر چه خواهی کنی

    بار دیگر در سرزمین خود پادشاهی خواهی کرد. با جلوه‌گری هر کاری که خواستی، انجام خواهی داد.

  36. بدین گونه چون داد پند و نوید

    شد از صفحه بوستان ناپدید

    به این ترتیب، پس از اینکه ابر نصیحت و مژده و امیدواری داد، از صحنه‌ی بوستان ناپدید شد

  37. همی تافت بر گل خور تابناک

    نشانیدش آخر بدامان خاک

    خورشید درخشان بر گل می‌تابید و آخر سر او را به دامان خاک انداخت.

  38. سیه گشت آن چهره از آفتاب

    نه شبنم رسید و نه یک قطره آب

    آن چهره در اثر تابش آفتاب سیاه شد و نه شبنمی به او رسید و نه یک قطره‌ی آب.

  39. چنانش سر و ساق در هم فشرد

    که یکباره بشکست و افتاد و مرد

    آن چنان سر و ساقه‌اش را در هم فشرد که ناگهان شکست و افتاد و مرد.

  40. ز رخساره اش رونق و رنگ رفت

    بگیتی بخندید و دلتنگ رفت

    از چهره‌اش شادابی و رنگ و آب رفت، به روزگار خندید و با ناراحتی رفت.

  41. ره و رسم گردون دل آزردنست

    شکفته شدن بهر پژمردنست

    راه و روش زمانه، ناراحت کردن است. شکفته شدن برای پژمرده شدن، رخ می‌دهد.

  42. چو باز آمد آن ابر گوهرفشان

    ازان گمشده جست نام و نشان

    هنگامی که آن ابری که جواهر می‌ریخت بازگشت، سراغ آن گمشده را گرفت.

  43. شکسته گلی دید بی رنگ و بوی

    همه انتظار و همه آرزوی

    گلی شکسته و بی رنگ و بو دید که تمام، انتظار و آرزو بود.

  44. همی شست رویش بروشن سرشک

    چه دارو دهد مردگان را پزشک

    با اشک زلال چهره‌اش را شست. اما پزشک چه دارویی می‌تواند به مردگان بدهد؟ (پزشک نمی‌تواند مردگان را شفا دهد)

  45. بسی ریخت در کام آن تشنه آب

    بسی قصه گفت و نیامد جواب

    در دهان آن تشنه لب آب زیادی ریخت. زیاد سخن گفت ولی گل پاسخی نداد.

  46. نخندید زان گریه زار زار

    نیاویخت از گوش آن گوشوار

    از گریه‌ی زار زار ابر، نخندید. آن گوشواره را از گوشش آویزان نکرد.

  47. ننوشید یک قطره زان آب پاک

    نگشت آن تن سوخته تابناک

    یک قطره از آن آب پاک نخورد. آن تن سوخته، درخشان نشد.

  48. ز امیدها جز خیالی نماند

    ز اندیشه ها جز ملالی نماند

    جز خیال، چیزی از امیدها باقی نماند. از اندیشه‌ها بجز دلتنگی، چیزی باقی نماند.

  49. چو اندر سبوی تو باقی است آب

    بشکرانه از تشنگان رخ متاب

    هنگامی که در کوزه‌ی تو آب باقی مانده است، به شکرانه‌ی این نعمت، از تشنگان روی برنگردان

  50. بآزردگان مومیائی فرست

    گه تیرگی روشنائی فرست

    به دلتنگان مومیایی بفرست. هنگام تاریکی، روشنایی بفرست.

  51. چو رنجور بینی دوائیش ده

    چو بی توشه یابی نوائیش ده

    هنگامی که رنجوری را دیدی، دارویی به او بده. هنگامی که کسی را دیدی که توشه‌ای ندارد، خوراک و آذوقه‌ای به او بده.

  52. همیشه تو را توش این راه نیست

    برو تا که تاریک و بیگاه نیست

    تو همیشه دارای توشه‌‌ای که با آن این راه را سپری کنی، نیستی. تا موقعی که هوا تاریک نشده و بد موقع نشده است، راه برو.

  • گل-گلی

    گل
    گل
    هرجا که گل به صورت مجزا به کار برده شود،(نام خاص آن ذکر نشود) منظور گل سرخ است.
  • خورشید

    مهر
    مهر
    دوستی و محبت و نرم‌دلی
    خورشید
    نام ماه هفتم از سال شمسی
  • دم

    دم
    نفس
    گرما
    آه
    لحظه، هنگام
  • ژاله

    ژاله
    شبنم
    تگرگ - بخار آبی که در اثر شدت برودت هوا، یخ بسته و بر زمین فرود آمده است.
    باران
  • صبا

    صبا
    بادی است که از مابین مشرق و شمال وزد و باد برین هم همین است
  • بلبل

    عندلیب
    هزاردستان
    بلبل
    مرغ چمن
    مرغ سحر
    هزار
    بلبل
    پرنده ایست جزو راسته ٔ گنجشکان متعلق به دسته ٔ دندانی نوکان که قدش تقریباً به اندازه ٔ گنجشک است و رنگش در پشت خاکستری متمایل به قرمز و در زیر شکم متمایل به زرد است . نوکش ظریف و تیز است . این پرنده حشره خوار است و آوازی دلکش دارد
  • بخت

    بخت
    بخش، سهم، قسمت
    دولت، اقبال، سعادت
    اختر، طالع
    اتفاق، شانس
  • زمانه

    زمانه
    روزگار
    عمر
    روز
    اجل، مرگ
    بخت× طالع
  • جود

    جود
    کرم، سخاوت، بخشندگی
  • فروغ

    فروغ
    روشنایی، نور
    شعله و شرار آتش
    رونق
  • شبنم

    شبنم
    قطرات ریز آب که در شبهای مرطوب بر زمین می‌ریزد و روی برگ گیاهان و گلها می‌نشیند.
  • خیالی

    خیال
    وهم، پندار
    صورتی که در خواب دیده شود و یا در بیداری تخیل کرده شود.
    توهم
    در تصوف: اصل و ریشه هستی
    تصویر درون آینه
    عالم مثال و آن برزخ است میان عالم ارواح و اجسام