شعرفارسی

طفل یتیم
پروین

  1. کودکی کوزه ای شکست و گریست

    که مرا پای خانه رفتن نیست

    کودکی، کوزه‌ای را شکست و نالید که نمی‌توانم به خانه بروم

  2. چه کنم اوستاد اگر پرسد

    کوزه آب ازوست از من نیست

    حالا چه کار کنم اگر استاد بپرسد که چه بر سر کوزه آمده است؟ آن کوزه آب از آن استادم بود،‌ مال من نبود.

  3. زین شکسته شدن دلم بشکست

    کار ایام جز شکستن نیست

    با شکسته شدن کوره، دل من هم شکست. انگار که روزگار کاری جز شکستن ندارد!

  4. چه کنم گر طلب کند تاوان

    خجلت و شرم کم ز مردن نیست

    حالا اگر بخواهد تاوان کوزه شکسته را بگیرد، چه کار کنم؟ خجالت زدگی و شرمنده شدن کمتر از مردن (سخت) نیست.

  5. گر نکوهش کند که کوزه چه شد

    سخنیم از برای گفتن نیست

    اگر مرا سرزنش کند که چه بر سر کوزه آمده است، پاسخی برای گفتن ندارم.

  6. کاشکی دود آه میدیدم

    حیف دل را شکاف و روزن نیست

    ای کاش می‌شد هنگامی که آه و حسرت می‌کشم، دودی که از قلبم بلند می‌شد را می‌دیدم، اما افسوس که دل دارای شکاف و روزنی نیست که دود آه از آن بیرون بیاید.

  7. چیزها دیده و نخواسته ام

    دل من هم دل است آهن نیست

    در عمرم، چیزهای زیادی دیده‌ام و دل من آن را نخواسته‌ است (یا در واقع نتوانسته است بخواهد) دل من هم مثل بقیه‌ دل‌ها است و از جنس آهن نیست.

  8. روی مادر ندیده ام هرگز

    چشم طفل یتیم روشن نیست

    هیچگاه نتوانسته‌ام چهره مادرم را ببینم. چشم کودک بی‌مادر (با دیدن روی مادر) روشن نمی‌شود.

  9. کودکان گریه میکنند و مرا

    فرصتی بهر گریه کردن نیست

    کودکان دیگر می‌توانند گریه کنند اما من حتی برای گریه کردن هم فرصت و مجالی ندارم.

  10. دامن مادران خوش است چه شد

    که سر من بهیچ دامن نیست

    دامان مادران دلپذیر است. چه شد که من نمی‌توانم سرم را بر روی هیچ دامانی بگذارم؟

  11. خواندم از شوق هر که را مادر

    گفت با من که مادر من نیست

    هر گاه از سر شوق و ذوق، کسی را مادر نامیدم، به من گفت که او مادر من نیست.

  12. از چه یکدوست بهر من نگذاشت

    گر که با من زمانه دشمن نیست

    اگر روزگار با من دشمنی ندارد، پس برای چه یک نفر دوست برای من باقی نگذاشته است؟

  13. دیشب از من خجسته روی بتافت

    کاز چه معنیت دیبه بر تن نیست

    دیشب خجسته رویش را از من برگرداند که برای چه لباس دیبا به تن نداری؟!

  14. من که دیبا نداشتم همه عمر

    دیدن ای دوست چو شنیدن نیست

    من در طول زندگیم هیچگاه لباسی از پارچه ابریشمی نفیس نداشته‌ام. ای دوست، شنیدن کی بود مانند دیدن؟!

  15. طوق خورشید گر زمرد بود

    لعل من هم به هیچ معدن نیست

    اگر به دور گردن خورشید، گردنبندی از زمرد بود، اما لعلی که من خود را باید به آن بیارایم، در هیچ معدنی وجود ندارد (هنوز برای من لعلی پیدا نشده است و بنابراین من جواهراتی نخواهم داشت)

  16. لعل من چیست عقده های دلم

    عقد خونین بهیچ مخزن نیست

    لعل من چیست؟ لعل من، چیزی جز عقده‌های فروخورده‌ام نیست. گردنبند خونین در هیچ گنجینه‌ای پیدا نمی‌شود.

  17. اشک من گوهر بناگوشم

    اگر گوهری به گردن نیست

    چون جواهراتی به گردن ندارم، جواهری که باید با آن بناگوشم را بیارایم، چیزی جز قطره‌های اشکم نیست.

  18. کودکان را کلیج هست و مرا

    نان خشک از برای خوردن نیست

    کودکان کلوچه دارند و من حتی نان خشکی هم برای خوردن ندارم.

  19. جامه ام را به نیم جو نخرند

    این چنین جامه جای ارزن نیست

    بهای لباسم به اندازه نیم جو هم نیست. چنین لباسی به اندازه ارزنی ارزش ندارد.

  20. ترسم آنگه دهند پیرهنم

    که نشانی و نامی از تن نیست

    می‌ترسم زمانی به من پیراهن بدهند که دیگر نام و نشانی از تنم باقی نمانده باشد.

  21. کودکی گفت مسکن تو کجاست

    گفتم آنجا که هیچ مسکن نیست

    کودکی از من پرسید که خانه‌ات کجاست؟ گفتم: جایی که محل سکونت نیست.

  22. رقعه دانم زدن به جامه خویش

    چه کنم نخ کم است و سوزن نیست

    بلد هستم که چگونه لباسم را وصله بزنم، اما چه کار کنم که نخ کمی دارم و سوزن هم ندارم.

  23. خوشه ای چند میتوانم چید

    چه توان کرد وقت خرمن نیست

    می‌توانم تعدادی خوشه بچینم اما چه کار کنم که الان موسم خرمن و درو نیست.

  24. درسهایم نخوانده ماند تمام

    چه کنم در چراغ روغن نیست

    درسهایم را نخوانده باقی گذاشته‌ام. چه کار کنم که در چراغ روغن (برای روشن نگاه داشتن چراغ) وجود ندارد.

  25. همه گویند پیش ما منشین

    هیچ جا بهر من نشیمن نیست

    همه به من می‌گویند که در کنارم ننشین. هیج جایی برای نشستن من وجود ندارد.

  26. بر پلاسم نشانده اند از آن

    که مرا جامه خز ادکن نیست

    من را بروی جل و پلاس نشانده‌اند به این دلیل که من لباسی ازجنس خز خاکستری ندارم.

  27. نزد استاد فرش رفتم و گفت

    در تو فرسوده فهم این فن نیست

    به نزد استاد فرش رفتم و او به من گفت: تو آن چنان فرسوده هستی که توان یادگرفتن این مهارت را نداری.

  28. همگنانم قفا زنند همی

    که ترا جز زبان الکن نیست

    هم سن و سالانم به من پشت گردنی می‌زنند چرا که می‌گویند تو درست نمی‌توانی حرف بزنی و لکنت زبان داری.

  29. من نرفتم بباغ با طفلان

    بهر پژمردگان شکفتن نیست

    من با کودکان به باغ نرفتم. کسانی که پژمرده شده‌اند، نخواهند شکفت.

  30. گل اگر بود مادر من بود

    چونکه او نیست گل بگلشن نیست

    تنها گلی که می‌توانست در دنیا باشد، مادر من بود. هنگامی که مادر من نیست، انگار که گلی در گلزار نیست.

  31. گل من خارهای پای من است

    گر گل و یاسمین و سوسن نیست

    هنگامی که گل سرخ و یاسمن و سوسن برای من نیست،‌گل من، خارهایی هستند که به پای من فرو رفته‌اند. 

  32. اوستادم نهاد لوح بسر

    که چو تو هیچ طفل کودن نیست

    استادم، به من گفت که لوح را روی سرم بگذرام چرا که هیچ کودکی کودن‌تر از من نیست.

  33. من که هر خط نوشتم و خواندم

    بخت با خواندن و نوشتن نیست

    من که هر نوشته‌ای را خواندم و نوشتم، بخت با خواندن و نوشتن من یار نیست.

  34. پشت سر اوفتاده فلکم

    نقص حطی و جرم کلمن نیست

    فلک را برای تنبیه من آماده کرده‌اند. اشکال از حروف الفبا نیست.

  35. مزد بهمن همی ز من خواهند

    آخر این آذر است بهمن نیست

    دستمزد بهمن ماه را از من می‌خواهند. در حالی که هم اکنون ماه آذر است و هنوز بهمن ماه فرا نرسیده است.

  36. چرخ هر سنگ داشت بر من زد

    دیگرش سنگ در فلاخن نیست

    روزگار هر چه سنگ داشت، آن را بر سر من زد. دیگر سنگی در قلاب سنگش نیست.

  37. چه کنم خانه زمانه خراب

    که دلی از جفاش ایمن نیست

    چه کار کنم؟ امیدوارم که روزگار خانه خراب شود که هیچ دلی از جور جفای روزگار، در آسودگی به سر نمی‌برد.

  • خجسته

    خجسته
    گل همیشه بهار
    مبارک
    گل همیشه بهار (گلی زرد رنگ)
  • دیبا

    دیبا
    دیبق
    دیبه
    پارچه ابریشمی رنگارنگ بسیار نفیس
  • لعل

    لعل
    سنگ لعل
    از سنگ های گرانبها به رنگ سرخ
  • زمرد

    زمرد
    یکی از سنگهای قیمتی به رنگ سبز و آن هرچه بزرگتر باشد گرانبهاتر است . قدما می پنداشتند که نظر بر زمرد چشم افعی را کور کند.
  • کلیج

    کلیج
    نان روغنی بزرگ، کلوچه
  • ادکن

    ادکن
    خاکستری رنگ، تیره گون
  • الکن

    الکن
    کسی که دچار لکنت زبان است
  • گل

    گل
    گل
    هرجا که گل به صورت مجزا به کار برده شود،(نام خاص آن ذکر نشود) منظور گل سرخ است.
  • سوسن

    سوسن
    سوسن
    گلی است معروف و آن چهار قسم می باشد: یکی سفید و آنرا سوسن آزاد میگویند، ده زبان دارد و دیگری کبود و آنرا سوسن ازرق می خوانند و دیگری زرد و آنرا سوسن ختایی می نامند و چهارم الوان میشود و آن زرد، سفید و کبود میباشد و آنرا سوسن آسمانی گویند
  • یاسمین

    یاسمن
    یاسمین
    سمن
    یاس
    یاسمن
    درختچه ای از تیره ٔ زیتونیان که دارای گونه های برافراشته و یا بالارونده است . گلهایش درشت و معطر و به رنگهای سفید یا زرد و یا قرمز میباشد.
  • فلکم

    فلک
    آسمان، سپهر، گردون
    فلکه ، چوبی که در وسط آن ریسمان کوتاهی بسته شده بود که پای مجرم را در آن می بستند و می زدند.
  • حطی

    حطی
    نام سومین صورت از صور هشتگانه ٔ حروف جمل (ابجد، هوز، حطی ، کلمن ، سعفص ، قرشت ، ثخذ، ضظغ)
  • کلمن

    کلمن
    صورت چهارم از صور هشتگانه ٔ ابجدی (ابجد، هوز، حطی ، کلمن ، سعفص ، قرشت ، ثخذ، ضظغ)
  • فلاخن

    فلاخن
    قلاب سنگ ، ابزاری برای پرتاب کردن سنگ و آن رشته ای بوده که آن را از نخ یا ابریشم می بافتند