شعرفارسی

در اخلاق درویشان حکایت نهم
سعدی

  1. یکی از صلحای لبنان که مقامات او در دیار عرب مذکور بود و بکرامات مشهور بجامع دمشق درآمد و بر کنار برکه کلاسه طهارت همی ساخت پایش بلغزید و بحوض درافتاد و به مشقت بسیار از آن جایگه خلاص یافت

  2. چون از نماز بپرداختند یکی از اصحاب گفت مرا مشکلی هست اگر اجازت پرسیدنست گفت آن چیست گفت یاد دارم که شیخ بر روی دریای مغرب برفتی و قدمش ترنشدی امروز چه حالت بود که در این قامتی آب از هلاک چیزی نمانده بود

  3. شیخ اندر این فکرت زمانی فرو رفت و پس از تأمل بسیار سر برآورد و گفت نشنیده ای که خواجه عالم علیه السلام گفت لی مع الله وقت لایسعنی فیه ملک مقرب و لانبی مرسل و نگفت علی الدوام

  4. دیدار مینمائی و پرهیز میکنی

    بازار خویش و آتش ما تیز میکنی

    وقتی چنین که فرمود بجبرئیل و میکائیل نپرداختی و دیگر وقت با حفصه و زینب درساختی مشاهدة الابرار بین التجلی و الاشتتار مینمایند و میربایند

  5. اشاهد من احوی بغیر وسیلة

    فیلحقنی شأن اضل طریقا

  6. یؤجج نارا ثم یطفی برشت

    کذاک ترانی محرقا و غریقا