شعرفارسی

در اخلاق درویشان حکایت هشتم
سعدی

  1. کفیت ازی یا من یعد محاسنی

    علا نیتی هذا و لم تدر ما بطن

    یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه میکردند سر برآورد و گفت من آنم که من دانم

  2. شخصم به چشم عالمیان خوب منظرست

    وز خبث باطنم سر خجلت فتاده پیش

  3. طاوس را بنقش و نگاری که هست خلق

    تحسین کنند و او خجل از پای زشت خویش