شعرفارسی

رها نمی کند ایام در کنار منش
سعدی

  1. رها نمی کند ایام در کنار منش

    که داد خود بستانم به بوسه از دهنش

    روزگار او را در کنار من رها نمی‌کند تا حق خود را با بوسه‌ای از دهان او بگیرم

  2. همان کمند بگیرم که صید خاطر خلق

    بدان همی کند و درکشم به خویشتنش

    همان کمندی را که دل مردم را با آن شکار می‌کند، بگیرم و او را به سمت خودم بکشم

  3. ولیک دست نیارم زدن در آن سر زلف

    که مبلغی دل خلقست زیر هر شکنش

    ولی یارای آن را ندارم که به آن سر زلفان دست بزنم، چرا که تعداد زیادی دل مردم در زیر هر پیچ و تاب آن قرار گرفته‌اند.

  4. غلام قامت آن لعبتم که بر قد او

    بریده اند لطافت چو جامه بر بدنش

    بنده قد و بالای آن بتي هستم که لطافت را همچون لباسی بر قامتش بریده‌اند.

  5. ز رنگ و بوی تو ای سروقد سیم اندام

    برفت رونق نسرین باغ و نسترنش

    در اثر وجود رنگ و بوی تو ای سرو قد سفید اندام، رونق نسرین و نسترن باغ از میان رفت.

  6. یکی به حکم نظر پای در گلستان نه

    که پایمال کنی ارغوان و یاسمنش

    برای تماشا و سیاحت، قدمی به گلستان بگذار تا ارغوان و یاسمن آن را پایمال کنی

  7. خوشا تفرج نوروز خاصه در شیراز

    که برکند دل مرد مسافر از وطنش

    چقدر خوشگذرانی در نوروز خوب است! بخصوص در شیراز! آنقدر خوب است که مرد مسافر وطنش را فراموش می‌کند.

  8. عزیز مصر چمن شد جمال یوسف گل

    صبا به شهر درآورد بوی پیرهنش

    همانگونه که یوسف، عزیز مصر شد، گل با زیباییش، غزیز چمن شد. باد صبا بوی پیراهنش را به شهر آورد.

  9. شگفت نیست گر از غیرت تو بر گلزار

    بگرید ابر و بخندد شکوفه بر چمنش

    اصلا عجیب نیست اگر به دلیل رشکی که بر تو می‌برد، ابر بر گلزار گریه کند و شکوفه به چمن گلزار بخندد.

  10. در این روش که تویی گر به مرده برگذری

    عجب نباشد اگر نعره آید از کفنش

    اینگونه که تو هستی، عجیب نیست اگر هنگامی که از کنار مرده عبور می‌کنی، از کفن مرده فریاد بیرون بیاید.

  11. نماند فتنه در ایام شاه جز سعدی

    که بر جمال تو فتنه ست و خلق بر سخنش

    بجز سعدی، فتنه  دیگری در روزگار شاه باقی نماند. چرا که سعدی شیفته زیبایی‌های تو است و مردم هم از گفتار او در شگفت هستند.

دانلود متن شعر زیبای سعدی

از میان تصاویر زیر، عکس نوشته‌ی این شعر را انتخاب نمایید:

  • پس زمینه کاهی متن نوشته:  که داد خود بستانم به بوسه از دهنش
بدان همی کند و درکشم به خویشتنش
که مبلغی دل خلقست زیر هر شکنش
بریده اند لطافت چو جامه بر بدنش
برفت رونق نسرین باغ و نسترنش
که پایمال کنی ارغوان و یاسمنش
که برکند دل مرد مسافر از وطنش
صبا به شهر درآورد بوی پیرهنش
بگرید ابر و بخندد شکوفه بر چمنش
عجب نباشد اگر نعره آید از کفنش
که بر جمال تو فتنه ست و خلق بر سخنش رها نمی کند ایام در کنار منش
همان کمند بگیرم که صید خاطر خلق
ولیک دست نیارم زدن در آن سر زلف
غلام قامت آن لعبتم که بر قد او
ز رنگ
  • پس زمینه قرمز متن نوشته:  که داد خود بستانم به بوسه از دهنش
بدان همی کند و درکشم به خویشتنش
که مبلغی دل خلقست زیر هر شکنش
بریده اند لطافت چو جامه بر بدنش
برفت رونق نسرین باغ و نسترنش
که پایمال کنی ارغوان و یاسمنش
که برکند دل مرد مسافر از وطنش
صبا به شهر درآورد بوی پیرهنش
بگرید ابر و بخندد شکوفه بر چمنش
عجب نباشد اگر نعره آید از کفنش
که بر جمال تو فتنه ست و خلق بر سخنش رها نمی کند ایام در کنار منش
همان کمند بگیرم که صید خاطر خلق
ولیک دست نیارم زدن در آن سر زلف
غلام قامت آن لعبتم که بر قد او
ز رنگ
  • پس زمینه شب متن نوشته:  که داد خود بستانم به بوسه از دهنش
بدان همی کند و درکشم به خویشتنش
که مبلغی دل خلقست زیر هر شکنش
بریده اند لطافت چو جامه بر بدنش
برفت رونق نسرین باغ و نسترنش
که پایمال کنی ارغوان و یاسمنش
که برکند دل مرد مسافر از وطنش
صبا به شهر درآورد بوی پیرهنش
بگرید ابر و بخندد شکوفه بر چمنش
عجب نباشد اگر نعره آید از کفنش
که بر جمال تو فتنه ست و خلق بر سخنش رها نمی کند ایام در کنار منش
همان کمند بگیرم که صید خاطر خلق
ولیک دست نیارم زدن در آن سر زلف
غلام قامت آن لعبتم که بر قد او
ز رنگ و
  • پس زمینه سفید متن نوشته:  که داد خود بستانم به بوسه از دهنش
بدان همی کند و درکشم به خویشتنش
که مبلغی دل خلقست زیر هر شکنش
بریده اند لطافت چو جامه بر بدنش
برفت رونق نسرین باغ و نسترنش
که پایمال کنی ارغوان و یاسمنش
که برکند دل مرد مسافر از وطنش
صبا به شهر درآورد بوی پیرهنش
بگرید ابر و بخندد شکوفه بر چمنش
عجب نباشد اگر نعره آید از کفنش
که بر جمال تو فتنه ست و خلق بر سخنش رها نمی کند ایام در کنار منش
همان کمند بگیرم که صید خاطر خلق
ولیک دست نیارم زدن در آن سر زلف
غلام قامت آن لعبتم که بر قد او
ز رنگ
  • پس زمینه غروب خورشید متن نوشته:  رها نمی کند ایام در کنار منش
همان کمند بگیرم که صید خاطر خلق
ولیک دست نیارم زدن در آن سر زلف
غلام قامت آن لعبتم که بر قد او
ز رنگ و بوی تو ای سروقد سیم اندام
یکی به حکم نظر پای در گلستان نه
خوشا تفرج نوروز خاصه در شیراز
عزیز مصر چمن شد جمال یوسف گل
شگفت نیست گر از غیرت تو بر گلزار
در این روش که تویی گر به مرده برگذری
نماند فتنه در ایام شاه جز سعدی که داد خود بستانم به بوسه از دهنش
بدان همی کند و درکشم به خویشتنش
که مبلغی دل خلقست زیر هر شکنش
بریده اند لطافت چو جا
  • پس زمینه بنفش متن نوشته:  رها نمی کند ایام در کنار منش
همان کمند بگیرم که صید خاطر خلق
ولیک دست نیارم زدن در آن سر زلف
غلام قامت آن لعبتم که بر قد او
ز رنگ و بوی تو ای سروقد سیم اندام
یکی به حکم نظر پای در گلستان نه
خوشا تفرج نوروز خاصه در شیراز
عزیز مصر چمن شد جمال یوسف گل
شگفت نیست گر از غیرت تو بر گلزار
در این روش که تویی گر به مرده برگذری
نماند فتنه در ایام شاه جز سعدی که داد خود بستانم به بوسه از دهنش
بدان همی کند و درکشم به خویشتنش
که مبلغی دل خلقست زیر هر شکنش
بریده اند لطافت چو جامه بر ب
  • پس زمینه سیاه متن نوشته:  رها نمی کند ایام در کنار منش
همان کمند بگیرم که صید خاطر خلق
ولیک دست نیارم زدن در آن سر زلف
غلام قامت آن لعبتم که بر قد او
ز رنگ و بوی تو ای سروقد سیم اندام
یکی به حکم نظر پای در گلستان نه
خوشا تفرج نوروز خاصه در شیراز
عزیز مصر چمن شد جمال یوسف گل
شگفت نیست گر از غیرت تو بر گلزار
در این روش که تویی گر به مرده برگذری
نماند فتنه در ایام شاه جز سعدی که داد خود بستانم به بوسه از دهنش
بدان همی کند و درکشم به خویشتنش
که مبلغی دل خلقست زیر هر شکنش
بریده اند لطافت چو جامه بر ب
  • پس زمینه طبیعت متن نوشته:  رها نمی کند ایام در کنار منش
همان کمند بگیرم که صید خاطر خلق
ولیک دست نیارم زدن در آن سر زلف
غلام قامت آن لعبتم که بر قد او
ز رنگ و بوی تو ای سروقد سیم اندام
یکی به حکم نظر پای در گلستان نه
خوشا تفرج نوروز خاصه در شیراز
عزیز مصر چمن شد جمال یوسف گل
شگفت نیست گر از غیرت تو بر گلزار
در این روش که تویی گر به مرده برگذری
نماند فتنه در ایام شاه جز سعدی که داد خود بستانم به بوسه از دهنش
بدان همی کند و درکشم به خویشتنش
که مبلغی دل خلقست زیر هر شکنش
بریده اند لطافت چو جامه بر

    • کمند

      کمند
      دام و طنابی که در جنگ بر گردن دشمن یا در شکار بر گردن حیوان می انداختند و او را به جانب خود می کشیدند.
    • لعبتم

      لعبت
      بازیچه، عروسک
      معشوق، بت، دلبر
    • سروقد

      سرو
      سرو
      سرو
      درختی است همواره سبز که در سه نوع است: سرو ناز که شاخهایش متمایل است ، سرو آزاد که شاخهایش راست رسته باشد و سرو سهی که دو شاخه راست رسته دارد.
    • نسترنش

      نسترن
      نسترن
      گلی است خوشبوی به رنگ سرخ یا سفید که درختش خاردار است
    • نسرین

      نسرین
      نسرین
      گلی سفیدرنگ و کوچک و خوشبو
    • ارغوان

      ارغوان
      ارغوان
      ارغوان
      درختی است با گل‌های سرخ رنگ
    • یاسمنش

      یاسمن
      یاسمین
      سمن
      یاس
      یاسمن
      درختچه ای از تیره ٔ زیتونیان که دارای گونه های برافراشته و یا بالارونده است . گلهایش درشت و معطر و به رنگهای سفید یا زرد و یا قرمز میباشد.
    • گل

      گل
      گل
      هرجا که گل به صورت مجزا به کار برده شود،(نام خاص آن ذکر نشود) منظور گل سرخ است.
    • صبا

      صبا
      بادی است که از مابین مشرق و شمال وزد و باد برین هم همین است
    • فتنه

      فتنه
      آشوب، ستیزه، عذاب و رنج، شگفتی