شادی به روزگار گدایان کوی دوست
سعدی

  1. شادی به روزگار گدایان کوی دوست

    بر خاک ره نشسته به امید روی دوست

  2. گفتم به گوشه ای بنشینم ولی دلم

    ننشیند از کشیدن خاطر به سوی دوست

  3. صبرم ز روی دوست میسر نمی شود

    دانی طریق چیست تحمل ز خوی دوست

  4. ناچار هر که دل به غم روی دوست داد

    کارش به هم برآمده باشد چو موی دوست

  5. خاطر به باغ می رودم روز نوبهار

    تا با درخت گل بنشینم به بوی دوست

  6. فردا که خاک مرده به حشر آدمی کنند

    ای باد خاک من مطلب جز به کوی دوست

  7. سعدی چراغ می نکند در شب فراق

    ترسد که دیده باز کند جز به روی دوست

دانلود متن شعر زیبای سعدی

از میان تصاویر زیر، عکس نوشته‌ی این شعر را انتخاب نمایید:

  • پس زمینه کاهی متن نوشته:  بر خاک ره نشسته به امید روی دوست
ننشیند از کشیدن خاطر به سوی دوست
دانی طریق چیست تحمل ز خوی دوست
کارش به هم برآمده باشد چو موی دوست
تا با درخت گل بنشینم به بوی دوست
ای باد خاک من مطلب جز به کوی دوست
ترسد که دیده باز کند جز به روی دوست شادی به روزگار گدایان کوی دوست
گفتم به گوشه ای بنشینم ولی دلم
صبرم ز روی دوست میسر نمی شود
ناچار هر که دل به غم روی دوست داد
خاطر به باغ می رودم روز نوبهار
فردا که خاک مرده به حشر آدمی کنند
سعدی چراغ می نکند در شب فراق
  • پس زمینه قرمز متن نوشته:  بر خاک ره نشسته به امید روی دوست
ننشیند از کشیدن خاطر به سوی دوست
دانی طریق چیست تحمل ز خوی دوست
کارش به هم برآمده باشد چو موی دوست
تا با درخت گل بنشینم به بوی دوست
ای باد خاک من مطلب جز به کوی دوست
ترسد که دیده باز کند جز به روی دوست شادی به روزگار گدایان کوی دوست
گفتم به گوشه ای بنشینم ولی دلم
صبرم ز روی دوست میسر نمی شود
ناچار هر که دل به غم روی دوست داد
خاطر به باغ می رودم روز نوبهار
فردا که خاک مرده به حشر آدمی کنند
سعدی چراغ می نکند در شب فراق
  • پس زمینه شب متن نوشته:  بر خاک ره نشسته به امید روی دوست
ننشیند از کشیدن خاطر به سوی دوست
دانی طریق چیست تحمل ز خوی دوست
کارش به هم برآمده باشد چو موی دوست
تا با درخت گل بنشینم به بوی دوست
ای باد خاک من مطلب جز به کوی دوست
ترسد که دیده باز کند جز به روی دوست شادی به روزگار گدایان کوی دوست
گفتم به گوشه ای بنشینم ولی دلم
صبرم ز روی دوست میسر نمی شود
ناچار هر که دل به غم روی دوست داد
خاطر به باغ می رودم روز نوبهار
فردا که خاک مرده به حشر آدمی کنند
سعدی چراغ می نکند در شب فراق
  • پس زمینه سفید متن نوشته:  بر خاک ره نشسته به امید روی دوست
ننشیند از کشیدن خاطر به سوی دوست
دانی طریق چیست تحمل ز خوی دوست
کارش به هم برآمده باشد چو موی دوست
تا با درخت گل بنشینم به بوی دوست
ای باد خاک من مطلب جز به کوی دوست
ترسد که دیده باز کند جز به روی دوست شادی به روزگار گدایان کوی دوست
گفتم به گوشه ای بنشینم ولی دلم
صبرم ز روی دوست میسر نمی شود
ناچار هر که دل به غم روی دوست داد
خاطر به باغ می رودم روز نوبهار
فردا که خاک مرده به حشر آدمی کنند
سعدی چراغ می نکند در شب فراق
  • پس زمینه غروب خورشید متن نوشته:  شادی به روزگار گدایان کوی دوست
گفتم به گوشه ای بنشینم ولی دلم
صبرم ز روی دوست میسر نمی شود
ناچار هر که دل به غم روی دوست داد
خاطر به باغ می رودم روز نوبهار
فردا که خاک مرده به حشر آدمی کنند
سعدی چراغ می نکند در شب فراق بر خاک ره نشسته به امید روی دوست
ننشیند از کشیدن خاطر به سوی دوست
دانی طریق چیست تحمل ز خوی دوست
کارش به هم برآمده باشد چو موی دوست
تا با درخت گل بنشینم به بوی دوست
ای باد خاک من مطلب جز به کوی دوست
ترسد که دیده باز کند جز به روی دوست
  • پس زمینه بنفش متن نوشته:  شادی به روزگار گدایان کوی دوست
گفتم به گوشه ای بنشینم ولی دلم
صبرم ز روی دوست میسر نمی شود
ناچار هر که دل به غم روی دوست داد
خاطر به باغ می رودم روز نوبهار
فردا که خاک مرده به حشر آدمی کنند
سعدی چراغ می نکند در شب فراق بر خاک ره نشسته به امید روی دوست
ننشیند از کشیدن خاطر به سوی دوست
دانی طریق چیست تحمل ز خوی دوست
کارش به هم برآمده باشد چو موی دوست
تا با درخت گل بنشینم به بوی دوست
ای باد خاک من مطلب جز به کوی دوست
ترسد که دیده باز کند جز به روی دوست
  • پس زمینه سیاه متن نوشته:  شادی به روزگار گدایان کوی دوست
گفتم به گوشه ای بنشینم ولی دلم
صبرم ز روی دوست میسر نمی شود
ناچار هر که دل به غم روی دوست داد
خاطر به باغ می رودم روز نوبهار
فردا که خاک مرده به حشر آدمی کنند
سعدی چراغ می نکند در شب فراق بر خاک ره نشسته به امید روی دوست
ننشیند از کشیدن خاطر به سوی دوست
دانی طریق چیست تحمل ز خوی دوست
کارش به هم برآمده باشد چو موی دوست
تا با درخت گل بنشینم به بوی دوست
ای باد خاک من مطلب جز به کوی دوست
ترسد که دیده باز کند جز به روی دوست
  • پس زمینه طبیعت متن نوشته:  شادی به روزگار گدایان کوی دوست
گفتم به گوشه ای بنشینم ولی دلم
صبرم ز روی دوست میسر نمی شود
ناچار هر که دل به غم روی دوست داد
خاطر به باغ می رودم روز نوبهار
فردا که خاک مرده به حشر آدمی کنند
سعدی چراغ می نکند در شب فراق بر خاک ره نشسته به امید روی دوست
ننشیند از کشیدن خاطر به سوی دوست
دانی طریق چیست تحمل ز خوی دوست
کارش به هم برآمده باشد چو موی دوست
تا با درخت گل بنشینم به بوی دوست
ای باد خاک من مطلب جز به کوی دوست
ترسد که دیده باز کند جز به روی دوست