من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
سعدی

  1. من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

    عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

    من در ابتدا نمی‌دانستم که تو شخص بی‌مهر و وفایی هستی! پیمان دوستی نبستن، بهتر است از پیمان بستن و به آن وفادار نبودن.

  2. دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

    باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

    دوستان از من خرده می‌گیرند که چرا دلبسته تو شدم؟ پیش از آنکه از من خرده بگیرند، باید اول تو را مورد سوال قرار دهند که چرا اینقدر خوب هستی و موجب شدی من به تو دلبسته شوم؟

  3. ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

    ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

    ای کسی که گفتی به دنبال خوبان و زیبایان روزگار نباش! در این دریای تفکر ما و تو با هم فاصله بسیاری داریم.

  4. آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان

    که دل اهل نظر برد که سریست خدایی

    آن چیزی که موجب شد اهل نظر دلشان را ببازند، نه آن خال و زنخدان و سر گیسوان پریشان بود، بلکه آنچه که موجب دلبستگی ایشان گردید، رازی خدایی است.

  5. پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند

    تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی

    حجاب و حایل میان خود و بیگانگان را بردار چرا که تو آنقدر بزرگ هستی که بیگانگان قادر به دیدن تو نیستند؛ همانگونه که تصویر اجسام بزرگ در آینه کوچک جا نمی‌گیرد و بنابراین در آینه دیده نمی‌شوند.

  6. حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان

    این توانم که بیایم به محلت به گدایی

    از دست مراقبان تو، نمی‌توانم در خانه تو را بزنم. تنها کاری که از دستم برمی‌آید این است که به عنوان گدا به محله تو بیایم.

  7. عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

    همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی

    عشق روزیدن و بی‌نوا بودن و انگشت‌نمای مردم بودن و سرزنش دیگران را شنیدن، همگی آسان هستند ولی نمی‌توانم بارجدایی را تحمل نمایم.

  8. روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا

    در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی

    امروز روز مناسبی است برای به صحرا رفتن و پایکوبی کردن و بر لب جوی نشستن و مناظر را تماشا کردن. دل دیگری در شهر باقی نمانده است که آن را نربوده باشی

  9. گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

    چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

    به خود گفته بودم که هنگامی که آمدی،‌ غصه دلم را به تو خواهم گفت. چیزی برای گفتن باقی نمانده است چرا که هنگامی که می‌آیی، غم و غصه از دلم بیرون می‌رود.

  10. شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن

    تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی

    باید شمع را از خانه بیرون برد و آن را خاموش کرد تا همسایگان متوجه نشوند که تو در خانه ما هستی.

  11. سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد

    که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی

    سعدی آن کسی نیست که امکان داشته باشد که از دست کمند تو رهایی پیدا کند چرا که فهمیده است که زندانی تو بودن، بهتر از آزادی است.

  12. خلق گویند برو دل به هوای دگری ده

    نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

    مردم می‌گویند که برو و آرزوی دیگری داشته باش. دوهوایی (به دنبال دو آرزوی مختلف) نخواهم شد به خصوص در روزگار اتابک (ابوبکر سعد بن زنگی)

دانلود متن شعر زیبای سعدی

از میان تصاویر زیر، عکس نوشته‌ی این شعر را انتخاب نمایید:

  • پس زمینه کاهی متن نوشته:  عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی
تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی
نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
دوستان عیب ک
  • پس زمینه قرمز متن نوشته:  عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی
تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی
نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
دوستان عیب ک
  • پس زمینه شب متن نوشته:  عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی
تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی
نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
دوستان عیب کنن
  • پس زمینه سفید متن نوشته:  عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی
تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی
نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
دوستان عیب ک
  • پس زمینه غروب خورشید متن نوشته:  من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده عهد نابستن از آن به که ببن
  • پس زمینه بنفش متن نوشته:  من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده عهد نابستن از آن به که ببندی و نپ
  • پس زمینه سیاه متن نوشته:  من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده عهد نابستن از آن به که ببندی و نپ
  • پس زمینه طبیعت متن نوشته:  من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده عهد نابستن از آن به که ببندی و ن

    • پرده

      پرده
      پوشش، حجاب، مانع و حایلی که مانع دیدن می‌شود
      حجله، حرمسرا
      نوا، گاه موسیقی
    • رقیبان

      رقیب
      نگهبان، مراقب. در زمان‌های قدیم، به شخصی اطلاق می‌شده است که برای مواظبت از زیبارویان و ... آنان را در مسیر، همراهی می‌کرده است.
      امروزه، رقابت کننده. ظاهرا، از آنجایی که نگهبانان، خودشان هم عاشق زیبارو می‌شده‌اند، و در این عشق به رقابت با عاشقان دیگر می‌پرداخته‌اند، به مرور زمان، واژه رقیب به معنی امروزی «رقابت کننده» درآمده است.
    • سماعست

      سماع
      سماع صوفیانه
      شنیدن
      آواز، سرود
      وجد و سرور و شادی و پایکوبی صوفیانه
    • کمندت

      کمند
      دام و طنابی که در جنگ بر گردن دشمن یا در شکار بر گردن حیوان می انداختند و او را به جانب خود می کشیدند.
    • دو هوایی

      دو هوایی
      دو دستگی
      داشتن دو آرزوی متفاوت