شعرفارسی

ناچار هر که صاحب روی نکو بود
سعدی

  1. ناچار هر که صاحب روی نکو بود

    هر جا که بگذرد همه چشمی در او بود

     هر کسی که صورت زیبایی داشته باشد، از هر جا که عبور کند، به ناچار چشم همه بر روی او است.

  2. ای گل تو نیز شوخی بلبل معاف دار

    کان جا که رنگ و بوی بود گفت و گو بود

    ای گل! تو هم مزاح و گستاخی بلبل را ببخش چراکه هرجایی که رنگ و بویی باشد، گفت و گو هم هست.

  3. نفس آرزو کند که تو لب بر لبش نهی

    بعد از هزار سال که خاکش سبو بود

    بعد از هزار سال که خاک بدن تبدیل به کوزه شده است، نفس آرزو می کند که تو لبانت را بر لبانش بگذاری.

  4. پاکیزه روی در همه شهری بود ولیک

    نه چون تو پاکدامن و پاکیزه خو بود

    در همه شهرها زیبارو وجود دارند ولی مثل تو پاکدامن و پاک سیرت نیستند

  5. ای گوی حسن برده ز خوبان روزگار

    مسکین کسی که در خم چوگان چو گو بود

    ای کسی که گوی زیبایی را از زیبارویان روزگار ربوده ای (بر همه زیبارویان برتری داری)! بیچاره کسی که  همانند گوی دربند انحنای چوگان باشد.

  6. مویی چنین دریغ نباشد گره زدن

    بگذار تا کنار و برت مشک بو بود

    آیا حیف نیست که چنین مویی را گره بزنی؟ اجازه بده تا کنار و اطرافت با بوی مشک، خوشبو باشد.

  7. پندارم آن که با تو ندارد تعلقی

    نه آدمی که صورتی از سنگ و رو بود

    به نظرم می آید که کسی که وابستگی ای به تو ندارد، انسان نیست بلکه تنها ظاهری از سنگ و صورت دارد.

  8. من باری از تو بر نتوانم گرفت چشم

    گم کرده دل هرآینه در جست و جو بود

    من نمی توانم یک بار هم چشم از روی تو بردارم. کسی که دلش را گم کرده باشد، همواره در حال جستجو است.

  9. بر می نیاید از دل تنگم نفس تمام

    چون ناله کسی که به چاهی فرو بود

    از دل تنگ من، نفس به تمامی بیرون نمی آید. همانند ناله کسی که در ته چاه است.

  10. سعدی سپاس دار و جفا بین و دم مزن

    کز دست نیکوان همه چیزی نکو بود

    ای سعدی! شکرگزار باش و ستم ببین و هیچ حرفی نزن و شکایتی نکن. چراکه از دست نیکان، همه چیز خوب است.

دانلود متن شعر زیبای سعدی

از میان تصاویر زیر، عکس نوشته‌ی این شعر را انتخاب نمایید:

  • پس زمینه کاهی متن نوشته:  هر جا که بگذرد همه چشمی در او بود
کان جا که رنگ و بوی بود گفت و گو بود
بعد از هزار سال که خاکش سبو بود
نه چون تو پاکدامن و پاکیزه خو بود
مسکین کسی که در خم چوگان چو گو بود
بگذار تا کنار و برت مشک بو بود
نه آدمی که صورتی از سنگ و رو بود
گم کرده دل هرآینه در جست و جو بود
چون ناله کسی که به چاهی فرو بود
کز دست نیکوان همه چیزی نکو بود ناچار هر که صاحب روی نکو بود
ای گل تو نیز شوخی بلبل معاف دار
نفس آرزو کند که تو لب بر لبش نهی
پاکیزه روی در همه شهری بود ولیک
ای گوی حسن برده
  • پس زمینه قرمز متن نوشته:  هر جا که بگذرد همه چشمی در او بود
کان جا که رنگ و بوی بود گفت و گو بود
بعد از هزار سال که خاکش سبو بود
نه چون تو پاکدامن و پاکیزه خو بود
مسکین کسی که در خم چوگان چو گو بود
بگذار تا کنار و برت مشک بو بود
نه آدمی که صورتی از سنگ و رو بود
گم کرده دل هرآینه در جست و جو بود
چون ناله کسی که به چاهی فرو بود
کز دست نیکوان همه چیزی نکو بود ناچار هر که صاحب روی نکو بود
ای گل تو نیز شوخی بلبل معاف دار
نفس آرزو کند که تو لب بر لبش نهی
پاکیزه روی در همه شهری بود ولیک
ای گوی حسن برده
  • پس زمینه شب متن نوشته:  هر جا که بگذرد همه چشمی در او بود
کان جا که رنگ و بوی بود گفت و گو بود
بعد از هزار سال که خاکش سبو بود
نه چون تو پاکدامن و پاکیزه خو بود
مسکین کسی که در خم چوگان چو گو بود
بگذار تا کنار و برت مشک بو بود
نه آدمی که صورتی از سنگ و رو بود
گم کرده دل هرآینه در جست و جو بود
چون ناله کسی که به چاهی فرو بود
کز دست نیکوان همه چیزی نکو بود ناچار هر که صاحب روی نکو بود
ای گل تو نیز شوخی بلبل معاف دار
نفس آرزو کند که تو لب بر لبش نهی
پاکیزه روی در همه شهری بود ولیک
ای گوی حسن برده ز
  • پس زمینه سفید متن نوشته:  هر جا که بگذرد همه چشمی در او بود
کان جا که رنگ و بوی بود گفت و گو بود
بعد از هزار سال که خاکش سبو بود
نه چون تو پاکدامن و پاکیزه خو بود
مسکین کسی که در خم چوگان چو گو بود
بگذار تا کنار و برت مشک بو بود
نه آدمی که صورتی از سنگ و رو بود
گم کرده دل هرآینه در جست و جو بود
چون ناله کسی که به چاهی فرو بود
کز دست نیکوان همه چیزی نکو بود ناچار هر که صاحب روی نکو بود
ای گل تو نیز شوخی بلبل معاف دار
نفس آرزو کند که تو لب بر لبش نهی
پاکیزه روی در همه شهری بود ولیک
ای گوی حسن برده
  • پس زمینه غروب خورشید متن نوشته:  ناچار هر که صاحب روی نکو بود
ای گل تو نیز شوخی بلبل معاف دار
نفس آرزو کند که تو لب بر لبش نهی
پاکیزه روی در همه شهری بود ولیک
ای گوی حسن برده ز خوبان روزگار
مویی چنین دریغ نباشد گره زدن
پندارم آن که با تو ندارد تعلقی
من باری از تو بر نتوانم گرفت چشم
بر می نیاید از دل تنگم نفس تمام
سعدی سپاس دار و جفا بین و دم مزن هر جا که بگذرد همه چشمی در او بود
کان جا که رنگ و بوی بود گفت و گو بود
بعد از هزار سال که خاکش سبو بود
نه چون تو پاکدامن و پاکیزه خو بود
مسکین کسی که در
  • پس زمینه بنفش متن نوشته:  ناچار هر که صاحب روی نکو بود
ای گل تو نیز شوخی بلبل معاف دار
نفس آرزو کند که تو لب بر لبش نهی
پاکیزه روی در همه شهری بود ولیک
ای گوی حسن برده ز خوبان روزگار
مویی چنین دریغ نباشد گره زدن
پندارم آن که با تو ندارد تعلقی
من باری از تو بر نتوانم گرفت چشم
بر می نیاید از دل تنگم نفس تمام
سعدی سپاس دار و جفا بین و دم مزن هر جا که بگذرد همه چشمی در او بود
کان جا که رنگ و بوی بود گفت و گو بود
بعد از هزار سال که خاکش سبو بود
نه چون تو پاکدامن و پاکیزه خو بود
مسکین کسی که در خم چوگ
  • پس زمینه سیاه متن نوشته:  ناچار هر که صاحب روی نکو بود
ای گل تو نیز شوخی بلبل معاف دار
نفس آرزو کند که تو لب بر لبش نهی
پاکیزه روی در همه شهری بود ولیک
ای گوی حسن برده ز خوبان روزگار
مویی چنین دریغ نباشد گره زدن
پندارم آن که با تو ندارد تعلقی
من باری از تو بر نتوانم گرفت چشم
بر می نیاید از دل تنگم نفس تمام
سعدی سپاس دار و جفا بین و دم مزن هر جا که بگذرد همه چشمی در او بود
کان جا که رنگ و بوی بود گفت و گو بود
بعد از هزار سال که خاکش سبو بود
نه چون تو پاکدامن و پاکیزه خو بود
مسکین کسی که در خم چوگ
  • پس زمینه طبیعت متن نوشته:  ناچار هر که صاحب روی نکو بود
ای گل تو نیز شوخی بلبل معاف دار
نفس آرزو کند که تو لب بر لبش نهی
پاکیزه روی در همه شهری بود ولیک
ای گوی حسن برده ز خوبان روزگار
مویی چنین دریغ نباشد گره زدن
پندارم آن که با تو ندارد تعلقی
من باری از تو بر نتوانم گرفت چشم
بر می نیاید از دل تنگم نفس تمام
سعدی سپاس دار و جفا بین و دم مزن هر جا که بگذرد همه چشمی در او بود
کان جا که رنگ و بوی بود گفت و گو بود
بعد از هزار سال که خاکش سبو بود
نه چون تو پاکدامن و پاکیزه خو بود
مسکین کسی که در خم چو

    • شوخی

      شوخی
      شوخ
      بی‌ادبی، بی‌حیایی
      گستاخی، بی‌باکی
      چرکی، پلیدی
      عشوه‌گری، ناز و دلربایی
    • چوگان

      چوگان
      چوگان
      چوبی که دستة آن راست و باریک و سرش اندکی پهن و خمیده است و با آن در بازی چوگان ، گوی را زنند.
    • مشک

      مشک
      مشکین
      نافه‌ی آهوی نر
      ماده‌ای خوشبو و سیاه رنگ که از ناف آهوی خطائی بدست می‌آید.