شعرفارسی

حریف

حریف
دوست، یار، معشوق، معشوقه
هم‌پیشه، همکار، هم‌بازی، هم‌آورد، همنشین، هم‌پیاله
1

کاربردهای حریف

  • صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی

    زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد

  • گر مطیع خدمتت را کفر فرمایی بگوید

    ور حریف مجلست را زهر فرمایی بنوشد

  • حریف مجلس ما خود همیشه دل می برد

    علی الخصوص که پیرایه ای بر او بستند

  • نازنینی که سر اندر قدمش باید باخت

    نه حریفی که توقع به وصالش دارند

  • همه عمر با حریفان بنشستمی و خوبان

    تو بخاستی و نقشت بنشست در ضمیرم

  • با چون تو حریفی به چنین جای در این وقت

    گر باده خورم خمر بهشتی نه حرامست

  • مغنی بزن آن نوآیین سرود

    بگو با حریفان به آواز رود