شعرفارسی

دولت

دولت
حکومت ، سلطنت ، هیئت وزیران
سعادت ، طالع
جاه ، مکنت
مدد، کمک
1

کاربردهای دولت

  • چو این کاخ دولت بپرداختم

    بر او ده در از تربیت ساختم

  • اگر مرغ دولت ز قیدت بجست

    هنوزش سر رشته داری به دست

  • اگر جهان همه دشمن شود به دولت دوست

    خبر ندارم از ایشان که در جهان هستند

  • دامن دولت جاوید و گریبان امید

    حیف باشد که بگیرند و دگر بگذارند

  • چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد

    چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی

  • غایت کام و دولتست آن که به خدمتت رسید

    بنده میان بندگان بسته میان به چاکری

  • ما خوشه چین خرمن اصحاب دولتیم

    باری نگه کن ای که خداوند خرمنی

  • کار به تدبیر نیست بخت به زور آوری

    دولت و جاه آن سریست تا که کند اختیار

  • مدعی از گفت و گوی دولت معنی نیافت

    راه نبرد از ظلام ماه ندید از غبار

  • تو اندر کشور تن پادشاهی

    زوال دولت خود چندخواهی

  • می گفت سحر گهی که یا رب

    در دولت و حشمت مخلد

  • پدر گفت ای پسر خیال محال از سر بدر کن و پای قناعت در دامن سلامت کش که بزرگان گفته اند دولت نه بکوشیدنست چاره کم جوشیدنست

  • کس نتواند گرفت دامن دولت بزور

    کوشش بیفایدست وسمه برابر وی کور

  • دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ

    یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم

  • دولت ترکان که بلندی گرفت

    مملکت از داد پسندی گرفت

  • شرابم ده و روی دولت ببین

    خرابم کن و گنج حکمت ببین

  • شادابی تو دولت یک هفته بیش نیست

    بر عهد چرخ و وعده گیتی چه اعتبار

  • بعد از خدای هرچه پرستند هیچ نیست

    بی دولت آنکه بر همه هیچ اختیار کرد

  • وین گوی دولتست که بیرون نمی برد

    الا کسی که در ازلش بخت یار کرد

  • هر بنده ای که خاتم دولت به نام اوست

    در گوش دل نصیحت او گوشوار کرد

  • بالا گرفت و دولت والا امید داشت

    هر شاعری که مدح ملوک دیار کرد

  • سحرم دولت بیدار به بالین آمد

    گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

  • کرانه می کند این پنج روز دولت و ملک

    که بگذرند و به ابنای دهر بگذارند

  • سپهرم مدد کرد و نصرت وفاق

    گرفتم به بازوی دولت عراق

  • کسی زین میان گوی دولت ربود

    که در بند آسایش خلق بود

  • نکویی کن که دولت بینی از بخت

    مبر فرمان بدگوی بدآموز

  • دانی کدام دولت در وصف می نیاید

    چشمی که باز باشد هر لحظه بر جمالی

  • گوییا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش

    من همی کردم دعا و صبح صادق می دمید

  • بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآید

    روی میمون تو دیدن در دولت بگشاید