شعرفارسی

صوفی

صوفی
پشمینه پوش
پیرو طریقه تصوف
1

کاربردهای صوفی

  • از این مزوجه و خرقه نیک در تنگم

    به یک کرشمه صوفی وشم قلندر کن

  • بلای عشق تو بنیاد زهد و بیخ ورع

    چنان بکند که صوفی قلندری آموخت

  • به در نمی رود از خانگه یکی هشیار

    که پیش شحنه بگوید که صوفیان مستند

  • روی بنمای که صبر از دل صوفی ببری

    پرده بردار که هوش از تن عاقل برود

  • مطربان رفتند و صوفی در سماع

    عشق را آغاز هست انجام نیست

  • من طاقت شکیب ندارم ز روی خوب

    صوفی به عجز خویشتن اقرار می کند

  • گر آن حلوا به دست صوفی افتد

    خداترسی نباشد روز غارت

  • خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم

    شطح و طامات به بازار خرافات بریم

  • یکی گفت با صوفیی در صفا

    ندانی فلانت چه گفت از قفا

  • سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر می رود

    صوفی گران جانی ببر ساقی بیاور جام را

  • رهی زن که صوفی به حالت رود

    به مستی وصلش حوالت رود

  • آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند

    اشهی لنا و احلی من قبله العذارا

  • می ای دارم چو جان صافی و صوفی می کند عیبش

    خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی

  • صوفیان واستدند از گرو می همه رخت

    دلق ما بود که در خانه خمار بماند

  • بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

    صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی

  • می صوفی افکن کجا می فروشند

    که در تابم از دست زهد ریایی

  • صوفی نظر نبازد جز با چنین حریفی

    سعدی غزل نگوید جز بر چنین غزالی

  • که ای صوفی شراب آن گه شود صاف

    که در شیشه برآرد اربعینی

  • ای صوفی سرگردان در بند نکونامی

    تا درد نیاشامی زین درد نیارامی