-
خستگی های روزش در تن
-
خوف تنهایی هایش در سر
-
خواب بد می بیند
-
خفته زیر جلوخان گذر
-
کاش بتوانی و بیدار کنی
-
این بدافتاده پیچان در خویش
-
که در آغوش گرفته است زمین را و رخ آلود به خاک
-
تا جدا گردد شاید از این
-
تارهایی که تنیده است به تن وحشتناک
-
مثل آن است که زیر لگد افتاده و درد
-
می درد پوست او را از هم
-
یا که دستی وحشی مویش را
-
می کشد تا که برون آرد از بن کم کم
-
به درنگی کمکی کن عابر
-
کز هراسش برهانی شاید
-
چشم او گرچه فرورفته به خواب
-
پای تا سر همه چشمی است که ره می پاید
-
می گریزد دستش
-
می پرد پاهایش
-
و چو می غلتد بر سینه سر او سنگین
-
می دود ناله ای از بیخ گلویش مادر
-
تنگتر می فشرد باز تنش را به زمین
-
در چنین شب که گرفته است همه راه نظر
-
ای عابر که به آواز خودت داری گوش
-
خواب بد می بینم
-
این طرف زیر جلوخان گذر


