0
فهرست شعرهای
فروغ فرخزاد
دسته بندی اشعار
اسیر فروغ
←
یک شعر تصادفی از اسیر فروغ
دیوار فروغ
←
یک شعر تصادفی از دیوار فروغ
عصیان فروغ
←
یک شعر تصادفی از عصیان فروغ
تولدی دیگر فروغ
←
یک شعر تصادفی از تولدی دیگر فروغ
باغ آینه فروغ
←
یک شعر تصادفی از باغ آینه فروغ
ایمان بیاوریم فروغ
←
یک شعر تصادفی از ایمان بیاوریم فروغ
شعرنو فروغ
←
یک شعر تصادفی از شعرنو فروغ
تمامی اشعار
شب و هوس
در انتظار خوابم و صد افسوس
شعله رمیده
می بندم این دو چشم پر آتش را
رمیده
نمی دانم چه می خواهم خدایا
خاطرات
باز در چهره خاموش خیال
رویا
باز من ماندم و خلوتی سرد
هر جایی
از پیش من برو که دل آزارم
اسیر
تو را می خواهم و دانم که هرگز
بوسه
در دو چشمش گناه می خندید
ناآشنا
باز هم قلبی به پایم اوفتاد
حسرت
از من رمیده ای و من ساده دل هنوز
یادی از گذشته
شهریست در کنار آن شط پر خروش
پاییز
از چهره طبیعت افسونکار
وداع
می روم خسته و افسرده و زار
افسانه تلخ
نه امیدی که بر آن خوش کنم دل
گریز و درد
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
انتقام
باز کن از سر گیسویم بند
دیو شب
لای لای ای پسر کوچک من
عصیان
به لبهایم مزن قفل خموشی
شراب و خون
نیست یاری تا بگویم راز خویش
دیدار تلخ
به زمین میزنی و میشکنی
گمگشته
من به مردی وفا نمودم و او
از یاد رفته
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
ناشناس
بر پرده های در هم امیال سر کشم
آیینه شکسته
دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
دعوت
ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم
خسته
از بیم و امید عشق رنجورم
بازگشت
ز آن نامه ای که دادی و زان شکوه های تلخ
نقش پنهان
آه ای مردی که لبهای مرا
بیمار
طفلی غنوده در بر من بیمار
مهمان
امشب آن حسرت دیرینه من
راز من
هیچ جز حسرت نباشد کار من
دختر و بهار
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
خانه متروک
دانم کنون از آن خانه دور
یک شب
یک شب ز ماورای سیاهی ها
در برابر خدا
از تنگنای محبس تاریکی
ای ستاره ها
ای ستاره ها که بر فراز آسمان
حلقه
دخترک خنده کنان گفت که چیست
اندوه
کارون چو گیسوان پریشان دختری
صبر سنگ
روز اول پیش خود گفتم
از دوست داشتن
امشب از آسمان دیده ی تو
خواب
شب بر روی شیشه های تار
صدایی در شب
نیمه شب در دل دهلیز خموش
دریایی
یکروز بلند آفتابی
گناه
گنه کردم گناهی پر ز لذت
رویا
با امیدی گرم و شادی بخش
نغمه درد
در منی و این همه ز من جدا
گمشده
بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
اندوه پرست
کاش چون پاییز بودم کاش چون پاییز بودم
قربانی
امشب بر آستان جلال تو
آرزو
کاش بر ساحل رودی خاموش
آبتنی
لخت شدم تا در آن هوای دل انگیز
سپیده عشق
آسمان همچو صفحه دل من
بر گور لیلی
آخر گشوده شد ز هم آن پرده های راز
اعتراف
تا نهان سازم از تو بار دگر
یاد یک روز
خفته بودیم و شعاع آفتاب
موج
تو در چشم من همچو موجی
شوق
یاد داری که زمن خنده کنان پرسیدی
اندوه تنهایی
پشت شیشه برف میبارد
قصه ای در شب
چون نگهبانی که در کف مشعلی دارد
شکست نیاز
آتشی بود و فسرد
شکوفه اندوه
شادم که در شرار تو میسوزم
پاسخ
بر روی ما نگاه خدا خنده میزند
دیوار
در گذشت پر شتاب لحظه های سرد
ستیزه
شب چو ماه آسمان پر راز
قهر
نگه دگر به سوی من چه میکنی
تشنه
من گلی بودم
ترس
شب تیره و ره دراز و من حیران
دنیای سایه ها
شب به روی جاده نمناک
عصیان بندگی
بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز
عصیان خدایی
نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند
عصیان خدا
گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم
شعری برای تو
این شعر را برای تو میگویم
پوچ
دیدگان تو در قاب اندوه
دیر
در چشم روز خسته خزیده است
صدا
در آنجا بر فراز قله کوه
بلور رویا
ما تکیه داده نرم به بازوی یکدیگر
ظلمت
چه گریزیت ز من
گره
فردا اگر ز راه نمی آمد
بازگشت
عاقبت خط جاده پایان یافت
از راهی دور
دیده ام سوی دیار تو و در کف تو
رهگذر
یکی مهمان ناخوانده
سرود زیبایی
شانه های تو
جنون
دل گمراه من چه خواهد کرد
بعدها
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
زندگی
آه ای زندگی منم که هنوز
آن روزها
آن روزها رفتند
گذران
تا به کی باید رفت
آفتاب می شود
نگاه کن که غم درون دیده ام
روی خاک
هرگز آرزو نکرده ام
شعر سفر
همه شب با دلم کسی می گفت
باد ما را خواهد برد
در شب کوچک من افسوس
غزل
چون سنگها صدای مرا گوش میکنی
در آبهای سبز تابستان
تنها تر از یک برگ
میان تاریکی
میان تاریکی
بر او ببخشایید
دریافت
در حباب کوچک
وصل
آن تیره مردمکها آه
عاشقانه
ای شب از رویای تو رنگین شده
پرسش
سلام ماهی ها سلام ماهی ها
دیوارهای مرز
کنون دوباره در شب خاموش
جمعه
جمعه ی ساکت
عروسک کوکی
بیش از اینها آه آری
تنهایی ماه
در تمام طول تاریکی
معشوق من
در خیابانهای سرد شب
من پشیمان نیستم
در غروبی ابدی
روز یا شب
مرداب
شب سیاهی کرد و بیماری گرفت
آیه های زمینی
آنگاه
هدیه
من از نهایت شب حرف میزنم
دیدار در شب
و چهره شگفت
وهم سبز
تمام روز در آینه گریه می کردم
جفت
شب می آید
فتح باغ
آن کلاغی که پرید
گل سرخ
گل سرخ
به علی گفت مادرش روزی ...
علی کوچیکه
پرنده فقط یک پرنده بود
پرنده گفت چه بویی چه آفتابی
ای مرز پر گهر
فاتح شدم
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
من از تو میمردم
من از تو می مردم
تولدی دیگر
همه هستی من آیه تاریکیست
برسنگفرش
یاران ناشناخته ام
کیفر
در این جا چار زندان است
ماهی
من فکر می کنم
طرح
شب با گلوی خونین
ارابه ها
ارابه هائی از آن سوی جهان آمده اند
دو شبح
ریشه در خاک
اصرار
خسته
از نفرتی لبریز
ما نوشتیم و گریستیم
فریاد و دیگر هیچ
فریادی و دیگر هیچ
شبانه1
شب تار
باران
آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم
لوح گور
نه در رفتن حرکت بود
از شهر سرد
صحرا آماده روشن بود
باغ ایینه
چراغی به دستم چراغی در برابرم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...
و این منم
بعد از تو
ای هفت سالگی
پنجره
یک پنجره برای دیدن
دلم برای باغچه می سوزد
کسی به فکر گل ها نیست
کسی که مثل هیچ کس نیست
من خواب دیده ام که کسی می آید
تنها صداست که میماند
چرا توقف کنم چرا
پرنده مردنی است
دلم گرفته است