-
مهتاب ناب و خلوتی پشت بامها
-
با چتر یک دو کاج
-
و مسجدی چو غول کمین کرده در سکوت
-
و روح شهر خسته که در سایه ریزها
-
خمیازه می کشد
-
از دوش های خسته دیوار روبرو
-
تا شاینه های کوفته چینه خراب
-
بسیار رخت و جامه چو اشباح آدمی
-
کت بسته با طناب
-
در رهگذر باد
-
رقص اسارتی را سرگرم گشته اند
-
اینک نشسته خواب به ناخفته دیده ها
-
هم پاسبان غنودهه به سکو کنار در
-
هم طفل شیر خوار و پرستار خسته اش
-
شب می رود ز دست کجایند دزدها


