-
ز بیم مردن دل گریه می کنم شب و روز
-
مگو چرا که ز مرگ تنم هراسی نیست
-
دلی که زنده به دیدار ناشناسان بود
-
به مرگ رو نهد کنون که ناشناسی نیست
-
گذشتم از دل خود تا شناختم همه را
-
ولی چه سود که از تازگی نشانه نماند
-
شناختن همه را کهنه کردن است دریغ
-
برای زیستن دل گر بهانه نماند
-
به هر چه می نگرم کهنه است و فرسوده
-
به هر که می نگرم دیده و شناخته است
-
دلم که در همه جا تازه جویی اش هوس است
-
درین قمار کهن هر چه بوده باخته است
-
اگر به صحبت بیگانه ای طمع بندد
-
به یک دو روز سرانجامش آشنا بیند
-
ز نقش کهنه اگر لوح خود فرو شوید
-
به جای تازه همان نقش دیرپا بیند
-
جهان به دیده ی او کهنه تر ز تقدیر است
-
جهان تازه و تقدیر تازه می خواهد
-
هزار کهنه به یک تازه بر نمی گیرد
-
از آنچه می طلبد ذره ای نمی کاهد
-
طلسم بخت بدش میل تازه جویی اوست
-
ازین طلسم نجاتش نمی دهد ایام
-
خدای را چه کند با غم رهایی خویش
-
که آفتاب امدیش رسیده بر لب بام
-
جهان کهنه بسی رنگ تازه می ریزد
-
ولی هنوز دلم خواستار تازه تر است
-
بگو بمیر کزین ره مگر به کام رسی
-
که مرگ تازه طلب نیز با تو همسفر است


