-
عقاب پیر نگون بخت آفتابم من
-
که شعله های شفق سوخت شاهبالم را
-
درین کویر بلا کیست تا تواند راند
-
ز گرد لاشه ی من کرکس خیالم را
-
چنان به حسرت پرواز خو گرفته دلم
-
که سرنوشت خود از خاکیان جدا بینم
-
چنان به شوق پریدن ز خود رها شده ام
-
که عکس خویش در ایینه ی هوا بینم
-
من استخوانم من پاره استخوانی سرد
-
که دستی از بدن گرم شب بریده مرا
-
من آسمان شبم در حباب سربی ابر
-
که جلوه ای ندهد پرتو سپیده مرا
-
دلم پر است ولی دیده ام ز اشک تهیدست
-
چه آفتی است غمین بودن و نگرییدن
-
چه آفتی است که چون شاخه ی خزان دیده
-
در آفتاب ز سرمای خویش لرزیدن
-
تبی نماند که در من عطش برانگیزد
-
عرق نشست بر آن تن که همچو آتش بود
-
چه شد که شعله ی سوزان به دست باد سپرد
-
شبی که در نفسش گرمی نوازش بود
-
کنون به خویش نظر می کنم چو ماه در آب
-
تنم ز روشنی سرد خویش می لرزد
-
جهنمی که درو سوختم فروزان باد
-
که شعله اش به نسیم بهشت می ارزد
-
شکسته بال عقابم تپیده در شن گرم
-
نگاه تشنه ی من در پی سرابی نیست
-
دلم به پرتو عمنک ماه خرسند است
-
که در غبار افق برق آفتابی نیست


