-
آزرده از آنم که مرا زندگی آموخت
-
آزرده تر از آنکه مرا توش و توان داد
-
سوداگر پیری که فروشنده ی هستی است
-
کالای بدش را به من افسوس گران داد
-
گفتم که زبان درکشم و دیده ببندم
-
دیدم که دریغا نه مرا تاب درنگ است
-
وه کز پی آن سوز نهان در رگ و خونم
-
خشمی است که دیوانه تر از خشم پلنگ است
-
خشمی است که در خنده ی من در سخن من
-
چون آتش سوزنده ی خورشید هویداست
-
خشمی است که چون کیسه ی زهر از بن هر موی
-
می جوشد و می ریزد و سرچشمه اش آنجاست
-
من بندی این طبع برآشفته ی خویشم
-
طبیعی که در او زندگی از مرگ جدا نیست
-
هم درغم مرگ است و هم آسوده دل از مرگ
-
هم رسته ز خویش است و هم از خویش رها نیست
-
با من چه نشینی که من از خود به هراسم
-
با من چه ستیزی که من از خود به فغانم
-
یک روز گرم نرمتر از موم گرفتی
-
امروز نه آنم نه همانم نه چنانم
-
یک روز اگر چنگ دلم ناله ی خوش داشت
-
امروز به ناخن مخراشش که خموش است
-
یک روز اگر نغمه گر شادی من بود
-
امروز پر از لرزه ی خشم است و خروش است
-
گر زانکه درین خاک بمانم همه ی عمر
-
یا رخت اقامت ببرم از وطن خویش
-
تقدیر من اینست که آرام نگیرم
-
جز در بن تابوت خود و در کفن خویش


