در ضعف و پیری حکایت نهم
سعدی
https://www.sherfarsi.ir/sadi/در-ضعف-و-پیری-حکایت-نهم

  1. شنیدم که درین روزها کهن پیری

    خیال بست بپیرانه سر که گیرد جفت

  2. بخواست دخترکی خوبروی گوهرنام

    چو درج گوهرش از چشم مردمان بنهفت

  3. چنانکه رسم عروسی بود تماشا بود

    ولی بحمله اول عصای شیخ بخفت

  4. کمان کشید و نزد بر هدف که نتوان دوخت

    مگر بسوزن فولاد جامه هنگفت

  5. بدوستان گله آغاز کرد و حجت ساخت

    که خان و مان من این شوخ دیده پاک برفت

  6. میان شوهر و زن جنگ و فتنه خاست چنان

    که سر بشحنه و قاضی کشید و سعدی گفت

  7. پس از خلافت و شنعت گناه دختر نیست

    ترا که دست بلرزد گهر چه دانی سفت

لطفا برای دریافت معنی (بازگردانی) یا آرایه‌های ادبی این شعر، نشانی صفحه را کنید و مطابق توضیحات این صفحه ثبت نمایید.