-
راه در جنگل اوهام گم است
-
سینه بگشای چو دشت
-
اگرت پرتو خورشید حقیقت باید
-
وقتی از جنگل گم
-
پا نهادب بیرون
-
و رها گشتی
-
از آن گره کور گمار
-
ناگهان آبشاری از نور
-
بر سرت می ریزد
-
و آسمان
-
با همه پهناوری بی مرزش
-
در تو می آمیزد
-
ای فراز آمده از جنگل کور
-
هستی روشن دشت
-
آشکارا بادت
-
بر لب چشمه خورشید زلال
-
جرعه نور گوارا بادت


