-
من چه گویم که کسی را به سخن حاجت نیست
-
خفتگان را به سحرخوانی من حاجت نیست
-
این شب آویختگان را چه ثمر مژده ی صبح
-
مرده را عربده ی خواب شکن حاجت نیست
-
ای صبا مگذر از اینجا که درین دوزخ روح
-
خاک ما را به گل و سرو و سمن حاجت نیست
-
در بهاری که بر او چشم خزان می گرید
-
به غزل خوانی مرغان چمن حاجت نیست
-
لاله را بس بود این پیرهن غرقه به خون
-
که شهیدان بلا را به کفن حاجت نیست
-
قصه پیداست ز خاکستر خاموشی ما
-
خرمن سوختگان را به سخن حاجت نیست
-
سایه جان مهر وطن کار وفاداران است
-
بادساران هوارا به وطن حاجت نیست


