-
شبی رسید که در آرزوی صبح امید
-
هزار عمر دگر باید انتظار کشید
-
در آستان سحر ایستاده بود گمان
-
سیاه کرد مرا آسمان بی خورشید
-
هزار سال ز من دور شدستاره ی صبح
-
ببین کزین شب ظلمت جهان چه خواهد دید
-
دریغ جان فرورفتگان این دریا
-
که رفت در سر سودای صید مروارید
-
نبود در صدفی آن گوهر که می جستیم
-
صفای اشک تو باد ای خراب گنج امید
-
ندانم آن که دل و دین ما به سودا داد
-
بهای آن چه گرفت و به جای آن چه خرید
-
سیاه دستی آن ساقی منافق بین
-
که زهر ریخت به جام کسان به جای نبید
-
سزاست گر برود رود خون ز سینه ی دوست
-
که برق دشنه ی دشمن ندید و دست پلید
-
چه نقش باختی ای روزگار رنگ آمیز
-
که این سپید سیه گشت و آن سیاه سپید
-
کجاست آن که دگر ره صلای عشق زند
-
که جان ماست گروگان آن نوا و نوید
-
بیا که طبع جهان ناگزیر این عشق است
-
به جادویی نتوان کشت آتش جاوید
-
روان سایه که ایینه دار خورشید است
-
ببین که از شب عمرش سپیده ای ندمید


