-
جنگل اینه ها به هم درشکست
-
و رسولانی خسته بر این پهنه نومید فرود آمدند
-
که کتاب رسالت شان
-
جز سیاهه آن نام ها نبود
-
که شهادت را
-
در سرگذشت خویش
-
مکرر کرده بودند
-
با دستان سوخته
-
غبار از چهره خورشید سترده بودند
-
تا رخساره جلادان خود را در اینه های خاطره باز شناسند
-
تا در یابند که جلادان ایشان همه آن پای در زنجیرانند
-
که قیام در خون تپیده اینان
-
چنان چون سرودی در چشم انداز آزادی آنان رسته بود
-
هم آن پای در زنجیرانند که اینک
-
بنگرید
-
تا چه گونه
-
بی ایمان و بی سرود
-
زندان خود و اینان را دوستاقبانی می کنند
-
بنگرید
-
بنگرید
-
جنگل اینه ها به هم درشکست
-
و رسولانی خسته بر گستره تاریک فرود آمدند
-
که فریاد درد ایشان
-
به هنگامی که شکنجه بر قالبشان پوست می درید
-
چنین بود
-
کتاب رسالت ما محبت است و زیبائی ست
-
تا بلبل های بوسه بر شاخ ارغوان بسرایند
-
شور بختان را نیکفرجام
-
بردگان را آزاد و
-
نومیدان را امیدوار خواسته ایم
-
تا تبار یزدانی انسان
-
سلطنت جاویدانش را
-
در قلمرو خاک
-
باز یابد
-
کتاب رسالت ما محبت است و زیبائی ست
-
تا زهدان خاک
-
از تخمه کین
-
بار نبندد
-
جنگل آئینه فرو ریخت
-
و رسولان خسته به تبار شهیدان پیوستند
-
و شاعران به تبار شهیدان پیوستند
-
چونان کبوتران آزاد پروازی که به دست غلامان ذبح می شوند
-
تا سفره اربابان را رنگین کنند
-
و بدین گونه بود
-
که سرود و زیبائی
-
زمینی را که دیگر از آن انسان نیست
-
بدرود کرد
-
گوری ماند و نوحه ئی
-
و انسان
-
جاودانه پا دربند
-
به زندان بندگی اندر
-
بماند


