-
با گیاه بیابانم
-
خویشی و پیوندی نیست
-
خود اگر چه درد رستن و ریشه کردن با من است وهراس بی بار و بری
-
و در این گلخن مغموم
-
پا در جای چنانم
-
که ما ز وی پیر
-
بندی دره تنگ
-
و ریشه فولادم
-
در ظلمت سنگ
-
مقصدی بی رحمانه را
-
جاودنه در سفرند
-
مرگ من سفری نیست
-
هجرتی است
-
از وطنی که دوست نمی داشتم
-
به خاطر نا مردمانش
-
خود ایا از چه هنگام این چنین
-
آئین مردمی
-
از دست
-
بنهاده اید
-
پر پرواز ندارم
-
اما
-
دلی دارم و حسرت درناها
-
و به هنگامی که مرغان مهاجر
-
در دریاچه ماهتاب
-
پارو می کشند
-
خوشا رها کردن و رفتن
-
خوابی دیگر
-
به مردابی دیگر
-
خوشا ماندابی دیگر
-
به ساحلی دیگر
-
به دریائی دیگر
-
خوشا پر کشیدن خوشا رهائی
-
خوشا اگر نه رها زیستن مردن به رهائی
-
آه این پرنده
-
در این قفس تنگ
-
نمی خواند
-
نهادتان هم به وسعت آسمان است
-
از آن بیشتر که خداوند
-
ستاره و خورشید بیا فریند
-
برد گانتان را همه بفروخته اید
-
که برده داری
-
نشان زوال و تباهی است
-
و کنون به پیروزی
-
دست به دست می تکانید
-
که از طایفه برده داران نئید آفرینتان
-
و تجارت آدمی
-
از دست
-
بنهاده اید
-
بندم خود اگر چه بر پای نیست
-
سوز سرود اسیران با من است
-
وامیدی خود برهائیم ار نیست
-
دستی است که اشک از چشمانم می سترد
-
و نویدی خود اگر نیست
-
تسلائی هست
-
چرا که مرا
-
میراث محنت روزگاران
-
تنها
-
تسلای عشقی است
-
که شاهین ترازو را
-
به جانب کفه فردا
-
خم می کند


