-
تو غم مرا چه دانی که چه آتشم به جان زد
-
تن خوشه خوشه داغم ره باغ ارغوان زد
-
چو پرستوی مسافر غم آشیان نداری
-
که به هر سفر توانی به دیاری آشیان زد
-
بفرست نامه سویم که به سبزه زار خطش
-
ز لب لطیف رنگین گل بوسه می توان زد
-
به خدا که سایه ی غم ز سرم نمی شود کم
-
چو خبر نشد که سروم به سر که سایبان زد
-
به شبان هجر خوابم به دو دیده آمد آن دم
-
که سحر سجاف زرین به کنار آسمان زد
-
به فلک زبانه خیزد ز شرار جان سیمین
-
که زبانزد جهان شد چو زعاشقی زبان زد


