-
انگار مدتی است که احساس می کنم
-
خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام
-
احساس می کنم که کمی دیر است
-
دیگر نمی توانم
-
هر وقت خواستم
-
در بیست سالگی متولد شوم
-
انگار
-
فرصت برای حادثه
-
از دست رفته است
-
از ما گذشته است که کاری کنیم
-
کاری که دیگران نتوانند
-
فرصت برای حرف زیاد است
-
اما
-
اما اگر گریسته باشی
-
آه
-
مردن چه قدر حوصله می خواهد
-
بی آنکه در سراسر عمرت
-
یک روز یک نفس
-
بی حس مرگ زیسته باشی
-
انگار
-
این سالها که می گذرد
-
چندان که لازم است
-
دیوانه نیستم
-
احساس می کنم که پس از مرگ
-
عاقبت
-
یک روز
-
دیوانه می شوم
-
شاید برای حادثه باید
-
گاهی کمی عجیب تر از این
-
باشم
-
با این همه تفاوت
-
احساس می کنم که کمی بی تفاوتی
-
بد نیست
-
حس می کنم که انگار
-
نامم کمی کج است
-
و نام خانوادگی ام نیز
-
از این هوای سربی
-
خسته است
-
امضای تازه ی من
-
دیگر
-
امضای روزهای دبستان نیست
-
ای کاش
-
آن نام را دوباره
-
پیدا کنم
-
ای کاش
-
آن کوچه را دوباره ببینم آنجا که ناگهان
-
یک روز نام کوچکم از دستم
-
افتاد
-
و لابه لای خاطره ها گم شد
-
آنجا که
-
یک کودک غریبه
-
با چشم های کودکی من نشسته است
-
از دور
-
لبخند او چه قدر شبیه من است
-
آه ای شباهت دور
-
ای چشم های مغرور
-
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
-
بگذار باز هم به تو برگردم
-
بگذار دست کم
-
گاهی تو را به خواب ببینم
-
بگذار در خیال تو باشم
-
بگذار
-
بگذریم
-
این روزها
-
خیلی برای گریه دلم تنگ است


