-
نگر خواب را بیهده نشمری
یکی بهره دانی ز پیغمبری
-
به ویژه که شاه جهان بیندش
روان درخشنده بگزیندش
-
ستاره زند رای با چرخ و ماه
سخنها پراگنده کرده به راه
-
روانهای روشن ببیند به خواب
همه بودنیها چوآتش برآب
-
شبی خفته بد شاه نوشین روان
خردمند و بیدار و دولت جوان
-
چنان دید درخواب کز پیش تخت
برستی یکی خسروانی درخت
-
شهنشاه را دل بیاراستی
می و رود و رامشگران خواستی
-
بر او بران گاه آرام و ناز
نشستی یکی تیزدندان گراز
-
چو بنشست می خوردن آراستی
وزان جام نوشین روان خواستی
-
چوخورشید برزد سر از برج گاو
ز هر سو برآمد خروش چگاو
-
نشست از بر تخت کسری دژم
ازان دیده گشته دلش پر ز غم
-
گزارنده خواب را خواندند
ردان را ابر گاه بنشاندند
-
بگفت آن کجا دید در خواب شاه
بدان موبدان نماینده راه
-
گزارنده خواب پاسخ نداد
کزان دانش او را نبد هیچ یاد
-
به نادانی آنکس که خستو شود
ز فام نکوهنده یک سو شود
-
ز داننده چون شاه پاسخ نیافت
پراندیشه دل را سوی چاره تافت
-
فرستاد بر هر سویی مهتری
که تا باز جوید ز هر کشوری
-
یکی بدره با هر یکی یار کرد
به برگشتن امید بسیار کرد
-
به هر بدره ای بد درم ده هزار
بدان تاکند در جهان خواستار
-
گزارنده خواب دانا کسی
به هر دانشی راه جسته بسی
-
که بگزارد این خواب شاه جهان
نهفته بر آرد ز بند نهان
-
یکی بدره آگنده او را دهند
سپاسی به شاه جهان برنهند
-
به هر سو بشد موبدی کاردان
سواری هشیوار بسیار دان
-
یکی از ردان نامش آزادسرو
ز درگاه کسری بیامد به مرو
-
بیامد همه گرد مرو او بجست
یکی موبدی دید بازند و است
-
همی کودکان را بیاموخت زند
به تندی و خشم و ببانگ بلند
-
یکی کودکی مهتر ایدر برش
پژوهنده زند وا ستا سرش
-
همی خواندندیش بوزرجمهر
نهاده بران دفتر از مهر چهر
-
عنانرا بپیچید موبد ز راه
بیامد بپرسید زو خواب شاه
-
نویسنده گفت این نه کارمنست
زهر دانشی زند یارمنست
-
ز موبد چو بشنید بوزرجمهر
بدو داد گوش و بر افروخت چهر
-
باستاد گفت این شکارمنست
گزاریدن خواب کارمنست
-
یکی بانگ برزد برو مرد است
که تو دفتر خویش کردی درست
-
فرستاده گفت ای خردمند مرد
مگر داند او گرد دانا مگرد
-
غمی شد ز بوزرجمهر اوستاد
بگوی آنچ داری بدو گفت یاد
-
نگویم من این گفت جز پیش شاه
بدانگه که بنشاندم پیش گاه
-
بدادش فرستاده اسب و درم
دگر هرچ بایستش از بیش و کم
-
برفتند هر دو برابر ز مرو
خرامان چو زیر گل اندر تذرو
-
چنان هم گرازان و گویان ز شاه
ز فرمان وز فر وز تاج و گاه
-
رسیدند جایی کجا آب بود
چو هنگامه خوردن و خواب بود
-
به زیر درختی فرود آمدند
چوچیزی بخوردند و دم بر زدند
-
بخفت اندران سایه بوزرجمهر
یکی چادر اندرکشیده به چهر
-
هنوز این گرانمایه بیدار بود
که با او به راه اندرون یار بود
-
نگه کرد و پیسه یکی مار دید
که آن چادر از خفته اندر کشید
-
ز سر تا به پایش ببویید سخت
شد ازپیش اونرم سوی درخت
-
چو مار سیه بر سر دار شد
سر کودک از خواب بیدار شد
-
چو آن اژدها شورش او شنید
بران شاخ باریک شد ناپدید
-
فرستاده اندر شگفتی بماند
فراوان برو نام یزدان بخواند
-
به دل گفت کین کودک هوشمند
بجایی رسد در بزرگی بلند
-
وزان بیشه پویان به راه آمدند
خرامان به نزدیک شاه آمدند
-
فرستاده از پیش کودک برفت
برتخت کسری خرامید تفت
-
بدو گفت کای شاه نوشین روان
تویی خفته بیدار و دولت جوان
-
برفتم ز درگاه شاها به مرو
بگشتم چو اندر گلستان تذرو
-
ز فرهنگیان کودکی یافتم
بیاوردم و تیز بشتافتم
-
بگفت آن سخن کزلب او شنید
ز مار سیاه آن شگفتی که دید
-
جهاندار کسری ورا پیش خواند
وزان خواب چندی سخنها براند
-
چوبشنید دانا ز نوشین روان
سرش پرسخن گشت و گویا زبان
-
چنین داد پاسخ که در خان تو
میان بتان شبستان تو
-
یکی مرد برناست کز خویشتن
به آرایش جامه کردست زن
-
ز بیگانه پردخته کن جایگاه
برین رای ما تا نیابند راه
-
بفرمای تا پیش تو بگذرند
پی خویشتن بر زمین بسپرند
-
بپرسیم زان ناسزای دلیر
که چون اندر آمد به بالین شیر
-
ز بیگانه ایوانش پردخت کرد
درکاخ شاهنشهی سخت کرد
-
بتان شبستان آن شهریار
برفتند پر بوی و رنگ و نگار
-
سمن بوی خوبان با ناز و شرم
همه پیش کسری برفتند نرم
-
ندیدند ازین سان کسی در میان
برآشفت کسری چو شیر ژیان
-
گزارنده گفت این نه اندر خورست
غلامی میان زنان اندرست
-
شمن گفت رفتن بافزون کنید
رخ از چادر شرم بیرون کنید
-
دگر باره بر پیش بگذاشتند
همه خواب را خیره پنداشتند
-
غلامی پدید آمد اندر میان
به بالای سرو و بچهر کیان
-
تنش لرز لرزان به کردار بید
دل از جان شیرین شده نا امید
-
کنیزک بدان حجره هفتاد بود
که هر یک به تن سرو آزاد بود
-
یکی دختری مهتر چاج بود
به بالای سرو و ببر عاج بود
-
غلامی سمن پیکر و مشک بوی
به خان پدر مهربان بد بدوی
-
بسان یکی بنده در پیش اوی
به هر جا که رفتی بدی خویش اوی
-
بپرسید ز و گفت کین مرد کیست
کسی کو چنین بنده پرورد کیست
-
چنین برگزیدی دلیر و جوان
میان شبستان نوشین روان
-
چنین گفت زن کین ز من کهترست
جوانست و با من ز یک مادرست
-
چنین جامه پوشید کز شرم شاه
نیارست کردن به رویش نگاه
-
برادر گر از تو بپوشید روی
ز شرم توبود آن بهانه مجوی
-
چو بشنید این گفته نوشین روان
شگفت آمدش کار هر دو جوان
-
برآشفت زان پس به دژخیم گفت
که این هر دو در خاک باید نهفت
-
کشنده ببرد آن دو تن را دوان
پس پرده شاه نوشین روان
-
برآویختشان در شبستان شاه
نگونسار پرخون و تن پرگناه
-
گزارنده خواب را بدره داد
ز اسب وز پوشیدنی بهره داد
-
فرومانده از دانش او شگفت
ز گفتارش اندازه ها برگرفت
-
نوشتند نامش به دیوان شاه
بر موبدان نماینده راه
-
فروزنده شد نام بوزرجمهر
بدو روی بنمود گردان سپهر
-
همی روز روزش فزون بود بخت
بدو شادمان بد دل شاه سخت
-
دل شاه کسری پر از داد بود
به دانش دل ومغزش آباد بود
-
بدرگاه بر موبدان داشتی
ز هر دانشی بخردان داشتی
-
همیشه سخن گوی هفتاد مرد
به درگاه بودی بخواب و بخورد
-
هرانگه که پردخته گشتی ز کار
ز داد و دهش وز می و میگسار
-
زهر موبدی نوسخن خواستی
دلش را بدانش بیاراستی
-
بدانگاه نو بود بوزرجمهر
سراینده وزیرک وخوب چهر
-
چنان بدکزان موبدان و ردان
ستاره شناسان و هم بخردان
-
همی دانش آموخت و اندر گذشت
و زان فیلسوفان سرش برگذشت
-
چنان بد که بنشست روزی بخوان
بفرمود کاین موبدان را بخوان
-
که باشند دانا و دانش پذیر
سراینده و باهش و یاد گیر
-
برفتند بیداردل موبدان
زهر دانشی راز جسته ردان
-
چو نان خورده شد جام می خواستند
به می جان روشن بیاراستند
-
بدانندگان شاه بیدار گفت
که دانش گشاده کنید از نهفت
-
هران کس که دارد به دل دانشی
بگوید مرا زو بود رامشی
-
ازیشان هران کس که دانا بدند
بگفتن دلیر و توانا بدند
-
زبان برگشادند برشهریار
کجا بود داننده را خواستار
-
چو بوزرجمهر آن سخنها شنید
بدانش نگه کردن شاه دید
-
یکی آفرین کرد و بر پای خاست
چنین گفت کای داور داد و راست
-
زمین بنده تاج وتخت تو باد
فلک روشن از روی و بخت تو باد
-
گر ای دون که فرمان دهی بنده را
که بگشاید از بند گوینده را
-
بگویم و گر چند بی مایه ام
بدانش در از کمترین پایه ام
-
نکوهش نباشد که دانا زبان
گشاده کند نزد نوشین روان
-
نگه کرد کسری بداننده گفت
که دانش چرا باید اندر نهفت
-
چوان برزبان پادشاهی نمود
ز گفتار او روشنایی فزود
-
بدو گفت روشن روان آنکسی
که کوتاه گوید به معنی بسی
-
کسی را که مغزش بود پرشتاب
فراوان سخن باشد و دیر یاب
-
چو گفتار بیهوده بسیار گشت
سخن گوی در مردمی خوارگشت
-
هنرجوی و تیمار بیشی مخور
که گیتی سپنجست و ما بر گذر
-
همه روشنیهای تو راستیست
ز تاری وکژی بباید گریست
-
دل هرکسی بنده آرزوست
وزو هر یکی را دگرگونه خوست
-
سر راستی دانش ایزدست
چو دانستیش زو نترسی بدست
-
خردمند ودانا و روشن روان
تنش زین جهانست وجان زان جهان
-
هران کس که در کار پیشی کند
همه رای وآهنگ بیشی کند
-
بنایافت رنجه مکن خویشتن
که تیمارجان باشد و رنج تن
-
ز نیرو بود مرد را راستی
ز سستی دروغ آید وکاستی
-
ز دانش چوجان تو را مایه نیست
به از خامشی هیچ پیرایه نیست
-
چو بردانش خویش مهرآوری
خرد را ز تو بگسلد داوری
-
توانگر بود هر کرا آز نیست
خنک بنده کش آز انباز نیست
-
مدارا خرد را برادر بود
خرد بر سر جان چو افسر بود
-
چو دانا تو را دشمن جان بود
به از دوست مردی که نادان بود
-
توانگر شد آنکس که خشنود گشت
بدو آز و تیمار او سود گشت
-
بآموختن گر فروتر شوی
سخن را ز دانندگان بشنوی
-
به گفتار گرخیره شد رای مرد
نگردد کسی خیره همتای مرد
-
هران کس که دانش فرامش کند
زبان را به گفتار خامش کند
-
چوداری بدست اندرون خواسته
زر و سیم و اسبان آراسته
-
هزینه چنان کن که بایدت کرد
نشاید گشاد و نباید فشرد
-
خردمند کز دشمنان دور گشت
تن دشمن او را چو مزدور گشت
-
چو داد تن خویشتن داد مرد
چنان دان که پیروز شد در نبرد
-
مگو آن سخن کاندرو سود نیست
کزان آتشت بهره جز دود نیست
-
میندیش ازان کان نشاید بدن
نداند کس آهن به آب آژدن
-
فروتن بود شه که دانا بود
به دانش بزرگ و توانا بود
-
هر آنکس که او کرده کردگار
بداند گذشت از بد روزگار
-
پرستیدن داور افزون کند
ز دل کاوش دیو بیرون کند
-
بپرهیزد از هرچ ناکردنیست
نیازارد آن را که نازردنیست
-
به یزدان گراییم فرجام کار
که روزی ده اویست و پروردگار
-
ازان خوب گفتار بوزرجمهر
حکیمان همه تازه کردند چهر
-
یکی انجمن ماند اندر شگفت
که مرد جوان آن بزرگی گرفت
-
جهاندار کسری درو خیره ماند
سرافراز روزی دهان را بخواند
-
بفرمود تا نام او سر کنند
بدانگه که آغاز دفتر کنند
-
میان مهان بخت بوزرجمهر
چو خورشید تابنده شد بر سپهر
-
ز پیش شهنشاه برخاستند
برو آفرینی نو آراستند
-
بپرسش گرفتند زو آنچ گفت
که مغز ودلش باخرد بود جفت
-
زبان تیز بگشاد مرد جوان
که پاکیزه دل بود و روشن روان
-
چنین گفت کز خسرو دادگر
نپیچید باید به اندیشه سر
-
کجا چون شبانست ما گوسفند
و گر ما زمین او سپهر بلند
-
نشاید گذشتن ز پیمان اوی
نه پیچیدن از رای و فرمان اوی
-
بشادیش باید که باشیم شاد
چو داد زمانه بخواهیم داد
-
هنرهاش گسترده اندر جهان
همه راز او داشتن در نهان
-
مشو با گرامیش کردن دلیر
کز آتش بترسد دل نره شیر
-
اگر کوه فرمانش دارد سبک
دلش خیره خوانیم و مغزش تنک
-
همه بد ز شاهست و نیکی زشاه
کزو بند و چاهست و هم تاج و گاه
-
سرتاجور فر یزدان بود
خردمند ازو شاد وخندان بود
-
ازآهرمنست آن کزو شاد نیست
دل و مغزش از دانش آباد نیست
-
شنیدند گفتار مرد جوان
فروبست فرتوت را زو زبان
-
پراگنده گشتند زان انجمن
پر از آفرین روز و شبشان دهن
-
دگر هفته روشن دل شهریار
همی بود داننده را خواستار
-
دل از کار گیتی به یکسو کشید
کجا خواست گفتار دانا شنید
-
کسی کو سرافراز درگاه بود
به دانندگی در خور شاه بود
-
برفتند گویندگان سخن
جوان و جهاندیده مرد کهن
-
سرافراز بوزرجمهرجوان
بشد باحکیمان روشن روان
-
حکیمان داننده و هوشمند
رسیدند نزدیک تخت بلند
-
نهادند رخ سوی بوزرجمهر
که کسری همی زو برافروخت چهر
-
ازیشان یکی بود فرزانه تر
بپرسید ازو از قضا و قدر
-
که انجام و فرجام چونین سخن
چه گونه است و این برچه آید ببن
-
چنین داد پاسخ که جوینده مرد
دوان وشب و روز با کار کرد
-
بود راه روزی برو تارو تنگ
بجوی اندرون آب او با درنگ
-
یکی بی هنر خفته بر تخت بخت
همی گل فشاند برو بر درخت
-
چنینست رسم قضا و قدر
ز بخشش نیابی به کوشش گذر
-
جهاندار دانا و پروردگار
چنین آفرید اختر روزگار
-
دگرگفت کان چیز کافزون ترست
کدامست و بیشی که را در خورست
-
چنین گفت کان کس که داننده تر
به نیکی کرا دانش آید ببر
-
دگرگفت کز ما چه نیکوترست
ز گیتی کرانیکویی درخورست
-
چنین داد پاسخ که آهستگی
کریمی وخوبی وشایستگی
-
فزونتر بکردن سرخویش پست
ببخشد نه از بهر پاداش دست
-
بکوشد بجوید بگرد جهان
خرامد به هنگام با همرهان
-
دگر گفت کاندر خردمند مرد
هنرچیست هنگام ننگ و نبرد
-
چنین گفت کان کس که آهوی خویش
ببیند بگرداند آیین وکیش
-
بپرسید دیگر که در زیستن
چه سازی که کمتر بود رنج تن
-
چنین داد پاسخ که گر با خرد
دلش بردبارست رامش برد
-
بداد وستد در کند راستی
ببندد در کژی و کاستی
-
ببخشد گنه چون شود کامکار
نباشد سرش تیز و نا بردبار
-
بپرسید دیگر که از انجمن
نگهبان کدامست برخویشتن
-
چنین گفت کان کو پس آرزوی
نرفت از کریمی وز نیک خوی
-
دگر کو بسستی نشد پیش کار
چو دید او فزونی بدروزگار
-
دگرگفت کزبخشش نیک خوی
کدامست نیکوتر از هر دو سوی
-
کجا در دو گیتیش بارآورد
بسالی دو بارش بهارآورد
-
چنین گفت کان کس که با خواسته
ببخشش کند جانش آراسته
-
وگر بر ستاننده آرد سپاس
ز بخشنده بازارگانی شناس
-
دگر گفت کز مرد پیرایه چیست
وزان نیکوییها گرانمایه چیست
-
چنین داد پاسخ که بخشنده مرد
کجا نیکویی با سزاوار کرد
-
ببالد به کردار سرو بلند
چو بالید هرگز نباشد نژند
-
وگر ناسزا را بسایی به مشک
نبوید نروید گل از خار خشک
-
سخن پرسی از گنگ گر مرد کر
به بار آید ورای ناید ببر
-
یکی گفت کاندر سرای سپنج
نباشد خردمند بی درد و رنج
-
چه سازیم تا نام نیک آوریم
درآغاز فرجام نیک آوریم
-
بدو گفت شو دور باش از گناه
جهان را همه چون تن خویش خواه
-
هران چیزکانت نیاید پسند
تن دوست و دشمن دران برمبند
-
دگرگفت کوشش ز اندازه بیش
چن گویی کزین دوکدامست پیش
-
چنین داد پاسخ که اندر خرد
جز اندیشه چیزی نه اندر خورد
-
بکوشی چو در پیش کار آیدت
چوخواهی که رنجی به بار آیدت
-
سزای ستایش دگر گفت کیست
اگر برنکوهیده باید گریست
-
چنین گفت کان کو به یزدان پاک
فزون دارد امید و هم بیم و باک
-
دگر گفت کای مرد روشن خرد
ز گردون چه بر سر همی بگذرد
-
کدامست خوشتر مرا روزگار
ازین برشده چرخ ناپایدار
-
سخن گوی پاسخ چنین داد باز
که هرکس که گشت ایمن و بی نیاز
-
به خوبی زمانه ورا داد داد
سزد گر نگیری جز از داد یاد
-
بپرسید دیگر که دانش کدام
به گیتی که باشیم زو شادکام
-
چنین گفت کان کو بود بردبار
به نزدیک اومرد بی شرم خوار
-
دگر گفت کان کو نجوید گزند
ز خوها کدامش بود سودمند
-
بگفت آنک مغزش نجوشد زخشم
بخوابد بخشم از گنهکار چشم
-
دگر گفت کان چیست ای هوشمند
که آید خردمند را آن پسند
-
چنین گفت کان کو بود پر خرد
ندارد غم آن کزو بگذرد
-
وگر ارجمندی سپارد به خاک
نبندد دل اندر غم و درد پاک
-
دگر کو ز نادیدنیها امید
چنان بگسلد دل چو از باد بید
-
دگر گفت بد چیست بر پادشای
کزو تیره گردد دل پارسای
-
چنین داد پاسخ که بر شهریار
خردمند گوید که آهو چهار
-
یکی آنک ترسد ز دشمن به جنگ
و دیگر که دارد دل از بخش تنگ
-
دگر آنک رای خردمند مرد
به یک سو نهد روز ننگ و نبرد
-
چهارم که باشد سرش پرشتاب
نجوید به کار اندر آرام و خواب
-
بپرسید دیگر که بی عیب کیست
نکوهیدن آزادگان را بچیست
-
چنین گفت کین رابه بخشیم راست
که جان وخرد درسخن پادشاست
-
گرانمایگان را فسون ودروغ
به کژی و بیداد جستن فروغ
-
میانه بود مرد کنداوری
نکوهشگر و سر پر از داوری
-
منش پستی وکام برپادشا
به بیهوده خستن دل پارسا
-
زبان راندن و دیده بی آب شرم
گزیدن خروش اندر آواز نرم
-
خردمند مردم که دارد روا
خرد دور کردن ز بهر هوا
-
بپرسید دیگر یکی هوشمند
که اندرجهان چیست آن بی گزند
-
چنین داد پاسخ او کز نخست
درپاک یزدان بدانست وجست
-
کزویت سپاس و بدویت پناه
خداوند روز و شب و هور و ماه
-
دل خویش راآشکار و نهان
سپردن به فرمان شاه جهان
-
تن خویشتن پروریدن به ناز
برو سخت بستن در رنج وآز
-
نگه داشتن مردم خویش را
گسستن تن از رنج درویش را
-
سپردن به فرهنگ فرزند خرد
که گیتی بنادان نشاید سپرد
-
چوفرمان پذیرنده باشد پسر
نوازنده باید که باشد پدر
-
بپرسید دیگر که فرزند راست
به نزد پدر جایگاهش کجاست
-
چنین داد پاسخ که نزد پدر
گرامی چوجانست فرخ پسر
-
پس ازمرگ نامش بماند به جای
ازیرا پسرخواندش رهنمای
-
بپرسید دیگر که ازخواسته
که دانی که دارد دل آراسته
-
چنین داد پاسخ که مردم به چیز
گرامیست وز چیز خوارست نیز
-
نخست آنکه یابی بدو آرزوی
ز هستیش پیدا کنی نیک خوی
-
وگر چون بباید نیاری به کار
همان سنگ وهم گوهر شاهوار
-
دگر گفت با تاج و نام بلند
کرا خوانی از خسروان سودمند
-
چنین داد پاسخ کزان شهریار
که ایمن بود مرد پرهیزکار
-
وز آواز او بدهراسان بود
زمین زیر تختش تن آسان بود
-
دگر گفت مردم توانگر بچیست
به گیتی پر از رنج و درویش کیست
-
چنین گفت آنکس که هستش بسند
ببخش خداوند چرخ بلند
-
کسی را کجا بخت انباز نیست
بدی در جهان بتر از آز نیست
-
ازو نامداران فروماندند
همه همزبان آفرین خواندند
-
چو یک هفته بگذشت هشتم پگاه
نشست از بر تخت پیروز شاه
-
بخواند آنکسی راکه دانا بدند
به گفتار ودانش توانا بدند
-
بگفتند هرگونه ای هرکسی
همانا پسندش نیامد بسی
-
چنین گفت کسری به بوزرجمهر
که از چادر شرم بگشای چهر
-
سخن گوی دانا زبان برگشاد
ز هرگونه دانش همی کرد یاد
-
نخست آفرین کرد بر شهریار
که پیروز بادا سر تاجدار
-
دگر گفت مردم نگردد بلند
مگر سر بپیچد ز راه گزند
-
چو باید که دانش بیفزایدت
سخن یافتن را خرد بایدت
-
در نام جستن دلیری بود
زمانه ز بد دل به سیری بود
-
وگر تخت جویی هنر بایدت
چوسبزی بود شاخ و بر بایدت
-
چوپرسند پرسندگان از هنر
نشاید که پاسخ دهیم ازگهر
-
گهر بی هنر ناپسندست وخوار
برین داستان زد یکی هوشیار
-
که گر گل نبوید به رنگش مجوی
کز آتش بروید مگر آب جوی
-
توانگر به بخشش بود شهریار
به گنج نهفته نه ای پایدار
-
به گفتار خوب ار هنر خواستی
به کردار پیدا کند راستی
-
فروتر بود هرک دارد خرد
سپهرش همی درخرد پرورد
-
چنین هم بود مردم شاد دل
ز کژیش خون گردد آزاد دل
-
خرد درجهان چون درخت وفاست
وزو بار جستن دل پادشاست
-
چوخرسند باشی تن آسان شوی
چو آز آوری زو هراسان شوی
-
مکن نیک مردی به جان کسی
که پاداش نیکی نیابی بسی
-
گشاده دلانرا بود بخت یار
انوشه کسی کو بود بردبار
-
هران کس که جوید همی برتری
هنرها بباید بدین داوری
-
یکی رای وفرهنگ باید نخست
دوم آزمایش بباید درست
-
سیوم یار باید بهنگام کار
ز نیک وز بد برگرفتن شمار
-
چهارم که مانی بجا کام را
ببینی ز آغاز فرجام را
-
به پنجم اگر زورمندی بود
به تن کوشش آری بلندی بود
-
وزین هر دری جفت گردد سخن
هنرخیره بی آزمایش مکن
-
ازان پس چو یارت بود نیکساز
بروبر به هنگامت آید نیاز
-
چو کوشش نباشد تن زورمند
نیارد سر آرزوها ببند
-
چو کوشش ز اندازه اندر گذشت
چنان دان که کوشنده نومید گشت
-
خوی مرد دانا بگوییم پنج
کزان عادت او خود نباشد به رنج
-
چونادان عادت کند هفت چیز
ز وان هفت چیز به رنج ست نیز
-
نخست آنک هرکس که دارد خرد
ندارد غم آن کزو بگذرد
-
نه شادان کند دل بنایافته
نه گر بگذرد زو شود تافته
-
چو از رنج وز بد تن آسان شود
ز نابودنیها هراسان شود
-
چو سختیش پیش آید از هر شمار
شود پیش و سستی نیارد به کار
-
ز نادان که گفتیم هفتست راه
یکی آنک خشم آورد بی گناه
-
گشاده کند گنج بر ناسزای
نه زو مزد یابد بهر دو سرای
-
سه دیگر به یزدان بود ناسپاس
تن خویش را در نهان ناشناس
-
چهارم که با هر کسی راز خویش
بگوید برافرازد آواز خویش
-
به پنجم به گفتار ناسودمند
تن خویش دارد بدرد و گزند
-
ششم گردد ایمن ز نا استوار
همی پرنیان جوید از خار بار
-
به هفتم که بستیهد اندر دروغ
به بی شرمی اندر بجوید فروغ
-
چنان دان توای شهریار بلند
که از وی نبیند کسی جز گزند
-
چو بر انجمن مرد خامش بود
ازان خامشی دل به رامش بود
-
سپردن به دانای داننده گوش
به تن توشه یابد به دل رای وهوش
داستان بوزرجمهر- قسمت اول
فردوسی
https://www.sherfarsi.ir/ferdowsi/داستان-بوزرجمهر-قسمت-اول
لطفا برای دریافت
آرایههای ادبی
این شعر،
نشانی صفحه را
کنید و مطابق توضیحات
این صفحه
ثبت نمایید.
(151500 تومان)
لطفا برای دریافت
معنی (بازگردانی)
این شعر،
نشانی صفحه را
کنید و مطابق توضیحات
این صفحه
ثبت نمایید.
(151500 تومان)
لطفا برای دریافت
آرایههای ادبی
این شعر،
نشانی صفحه را
کنید و مطابق توضیحات
این صفحه
ثبت نمایید.
(151500 تومان)
لطفا برای دریافت
معنی (بازگردانی)
این شعر،
نشانی صفحه را
کنید و مطابق توضیحات
این صفحه
ثبت نمایید.
(151500 تومان)
کاردان
- کاردان
- خردمند، کارآزموده


