-
دریای دشت را
-
شاداب کرده شبنم و عطر گیاه خام
-
بر دیدگاه دامنه ای او لمیده است
-
چون زورقی سپید بر امواج سبزفام
-
قوس ز سر رمیده گوش دراز او
-
چونان دو بادبان
-
پهلو به باد داده و در راه هر نواست
-
اما درون دشت
-
هر چیزی بی صداست
-
از یاد برده محنت دشنام و رنج یار
-
از یاد برده محنت دشنتم و رنج بار
-
آزاد از گزند
-
دل داده بر نوازش گرمای آفتاب
-
خمیازه می کشد
-
با چشم نیم خواب
-
دم را چو باد بیزن ابریشمین کلاف
-
بر ساق و بر سین و دل و دست می کشد
-
و آنگاه عرعری
-
با هر چه اش که قوت و جان هست می کشد
-
نیشی به آمان
-
وا می کند به خنده و یک پاره از شعف
-
گسترده بستر علفی زرد می کند
-
هی غلت می زند
-
وا غلت می زند
-
تا خستگی خواب ز تن طرد می کند
-
شاداب از بر آمدن آفتاب و روز
-
می ایستد به پا
-
آنگه به سوی بیشه بالای تپه ها
-
رو می نهد به راه
-
آهسته گام می زند و می کند چرا
-
مشتاق و نازکانه لب چشمه می مکد
-
سیراب می شود
-
می بیند عکس خویش در ایینه های آب
-
محو نگه در اینه آب می شود
-
به به چه قامتی
-
چه زلف و ککلی
-
چه سینه ای سری نگه پر صلابتی
-
رم می کند ز جا
-
ور می جهد به پا
-
از خش خشی که باد در آن بیشه می کند
-
تصویر های اینه آشفته می شوند
-
بعد از کمی درنگ
-
اندیشه می کند
-
ترسم چه نابجاست
-
کس نیست در کمین
-
این پچ پچ نسیم به انبوه برگهاست
-
گرگان بی حیا
-
دیری است کز قلمرو بی انتهای ما
-
یا کوچ کرده اند
-
یا با تفنگ سرپر ارباب یک به یک
-
در خون تپیده اند
-
در بیشه گرگ نیست
-
یک گرگ در تمامی دشت بزرگ نیست
-
رو می کند به دشت
-
در بادبان گوش درازش همه غرور
-
دل می زند به سینه امواج عطر بیز
-
سنگین و پر نمود
-
بالا گرفته پوزه و دم را شکوهمند
-
سر می دهد سرود
-
در دشت گرگ پرور بی انتها رواست
-
کورا رها کنیم به آوازهای خویش
-
وندر درازنای شب سرد دیرپا
-
پر گل کنیم آتش پژمرده اجاق
-
این گفت و بر گرفت لب از قصه پیر ما


