-
افسوس ای که بار سفر بستی
-
کی می توانم از تو خبر گیرم
-
گفتی به من که باز نخواهی گشت
-
اما چگونه دل ز تو برگیرم
-
دیگر مرا امید نشاطی نیست
-
زین لحظه ها که از تو تهی ماندند
-
زین لحظه ها که روح مرا کشتند
-
وانگه مرا ز خویش برون راندند
-
گر شعر من شراره ی آتش بود
-
اینک به غیر دود سیاهی نیست
-
گر زندگی گناه بزرگم بود
-
زین پس مرا امید گناهی نیست
-
آری تو آن امید عبث بودی
-
کاخر مرا به هیچ رها کردی
-
بی آنکه خود به چاره ی من کوشی
-
گفتی که درد عشق دوا کردی
-
چشم تو آن دریچه ی روشن بود
-
کز آن رهی به زندگیم دادند
-
زلف تو آن کمند اسارت بود
-
کز آن نوید بندگیم دادند
-
اینک تو رفته ای و خدا داند
-
کز هر چه بازمانده گریزانم
-
دیگر بدانچه رفته نیندیشم
-
زیرا از آنچه رفته پشیمانم
-
خواهم رها کنم همه هستی را
-
زیرا در آن مجال درنگم نیست
-
در دل هزار درد نهان دارم
-
زیرا دلی ز آهن و سنگم نیست


