-
در قلب گرمسیر
-
نیمروز خوش
-
از آرزوهای آخر اسفند ماه بود
-
خورشید خنده روی پس از گریه های ابر
-
بر شاخه ها غبار طلایی فشانده بود
-
باد تر بهار
-
بوی غبار خشک بیابان تشنه داشت
-
بازوی شاخه ها
-
چون بازوان لخت سیاهان زورمند
-
در روشنی به روغن باران سرشته بود
-
چابک تر از نسیم دو گنجشک خردسال
-
از لانه پر زدند
-
هرگز خبر ز لطف بهاران نداشتند
-
زیرا که نوبهار نخستین عمرشان
-
از راه دوردست سفر تازه می رسید
-
در چشمشان بهار و جهان هر دو تازه بود
-
بر شاخه ی درخت نشستند و آفتاب
-
بر بالشان چکید
-
خون بهار در رگ مویین برگ ها
-
پر شور می دوید
-
در زیر پای نازک و حساس جوجه ها
-
نبض جوان شاخه ی تبدار می تپید
-
ناگاه زیر پنجه ی آنان جوانه ای
-
چون کورکی درشت به بازوی شاخسار
-
جوشید و پخته گشت و سر از پوست برکشید
-
از لرزه ای که در تن آن شاخه اوفتاد
-
گنجشک های خرد
-
چون خفته ای که زلزله آواره اش کند
-
ترسان گریختند
-
وز بیم آنکه بر تن هر یک زیان رسد
-
از هم گسیختند
-
اما دوباره سایه بر آن شاخه ریختند
-
زیرا همان دمی که کف پای هر دو را
-
نیش جوانه سوخت
-
در قلب هر دو عشق نخستین جوانه زد
-
اندام هر دو را تب گرمی فراگرفت
-
هر لحظه از حرارت تب تشنه تر شدند
-
در جستجوی قطره ی آبی شتافتند
-
اما نیافتند
-
زیرا که اشک ابر به پایان رسیده بود
-
زیرا که آفتاب زمین را مکیده بود
-
بر غده ی برآمده ی شاخه ای کهن
-
یک قطره برق زد
-
منقار جوجه ها به تکان آمد از نشاط
-
رفتند تا که قطره ی شیرین آب را
-
در چینه دان تشنه ی خود جابه جا کنند
-
اما هنوز کام و دهان تر نساخته
-
آن قطره از میان دو منقارشان چکید
-
وان جوجه های خرد
-
دنبال قطره ای که فرو ریخت پر زدند
-
تا بالشان به خاک و به خاشاک سوده شد
-
اما دگر چه سود که آن قطره ی زلال
-
چون گوهری به دست بلورین آفتاب
-
در دم ربوده شد
-
در نیمروزهای تب آلوده ی بهار
-
وقتی که آفتاب
-
پاشد به شانه های تر شاخه ها غبار
-
جز در لهیب تشنگی خود ندیده اند
-
در جستجوی قطره ی آبی ز لانه ها
-
پر می زنند و روی به هر سوی می کنند
-
اما همیشه تشنه تر از آنچه بوده اند
-
همراه شب به لانه خود روی می کنند


