-
ای آفریده ای که تن مر مرین تو
-
آن گونه روشن است که آب از فروغ ماه
-
وان پرنیان سرخ تو بر قامت بلند
-
چون شعله های بعثت صبح است بر درخت
-
ای نورسیده ای که خداوند کائنات
-
مهر تو را به خاطر من راه داده است
-
تا خوش کند خیال مرا در بلای سخت
-
ای آنکه از کرانه ی آرام چشم تو
-
در سرزمین غربت اندوهناک من
-
بر من دوباره می نگرد آفتاب بخت
-
ای معنی دمیدن خورشید در غبار
-
وقتی که پا به ساحت این خانه می نهی
-
حس می کنم که بوی تو بوی شکفتن است
-
موی تو نیز وصلت صبح است و آبشار
-
حس می کنم که اینه زیبایی ترا
-
در ذهن بی قرار فراموشکار خویش
-
هر لحظه می ستاید و تصویر می کند وان صورت شگفت دل دیده ی مرا
-
مانند ذهن ایینه تسخیر می کند
-
من با چنین غرور
-
هم از تو شادمانم و هم از تو شرمسار
-
وقتی که در مقابل من ایستاده ای
-
بر تکدرخت قامت عشق آفرین تو
-
می بینم آن دو میوه ی آدم فریب را
-
وز جلوه ی بهشتی خود خیره می کنند
-
آن هر دو سیب من بی نصیب را
-
چون دست من به دست تو پیوند می خورد
-
گویی پلی میان زمین است و آفتاب
-
صبح مرا طلوع تو آغاز می کند
-
بیم مرا امید تو می آورد جواب
-
مهر من از نگاه تو افزوده می شود
-
مانند طعم خاطره از مستی شراب
-
وان دم که پشت بر من و ایینه می کنی
-
غم می خورم که موسم طبع جوان گذشت
-
وینک تو نیز می گذری با چنین شتاب
-
وز دور چشم اینه و دیدگان من
-
بر قامت رسای تو رقصی نهفته را
-
دنبال می کنند چو موجی روان بر آب
-
وان پیکر سپید
-
از ماورای جامه ی ابریشمین تو
-
پیداست همچو شعله ی باریک در حباب
-
آه ای بلند نغز
-
من دل به بازگشت بزرگ تو بسته ام
-
اما تو در حصار بلورین انتظار
-
در جستجوی فرصت بهتر نشسته ای
-
گویی که پیش ازین
-
هرگز در آرزوی فرار از چنین حصار
-
با من سخن نگفته و پیمان نبسته ای
-
اما من از معاشقه ی ماه با درخت
-
حس می کنم که نوبت دیدار می رسد
-
وز هر کرانه می شکفد نوشخند تو
-
حس می کنم که اینه ژرف آسمان
-
از پرتو نگاه تو سرشار می شود
-
چونان که چشم من
-
از جلوه ی برهنگی دلپسند تو
-
حس می کنم که در تب مستانه ی گناه
-
من لب نهاده ام به لب آزمند تو
-
وز بخت خوش به گردن من حلقه بسته اند
-
بازوی پر نوازش و موی بلند تو


