-
از آسمان ستاره ی اشکی نمی چکد
-
زین غم نهال های جوان پای در گلند
-
بار غم بزرگ جهان بر دل من است
-
اما کبوتران مسافر سبکدلند
-
هر شاخه پنجه ای است که از آستین خاک
-
سر بر زده ست و حاصل او میوه ی غمی است
-
هر برگ چون زبان عطش کرده ی درخت
-
در آرزوی قطره ی نایاب شبنمی است
-
ین چشمه ای که در دل من جوش می زند
-
گم باد و نیست باد که خون است و آب نیست
-
گر آب بود خود رگ خود می گسیختم
-
تا تشنه را نوید دهد کاین سراب نیست
-
افسوس خون گرم عطش رانمی کشد
-
افسوس چشمه نیز نمی جوشد از سراب
-
من تشنه ام زمین و زمان نیز تشنه اند
-
اما درین کویر چه بینی جز آفتاب


