-
من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم
-
بیا ای چشم روشن بین که خورشیدی عجب زادم
-
ز هر چاک گریبانم چراغی تازه می تابد
-
که در پیراهن خود آذرخش آسا درافتادم
-
چو از هر ذره ی من آفتابی نو به چرخ آمد
-
چه باک از آتش دوران که خواهد داد بر بادم
-
تنم افتاده خونین زیر این آوار شب اما
-
دری زین دخمه سوی خانه ی خورشید بگشادم
-
الا ای صبح آزادی به یاد آور در آن شادی
-
کزین شب های ناباور منت آواز می دادم
-
در آن دوری و بد حالی نبودم از رخت خالی
-
به دل می دیدمت وز جان سلامت می فرستادم
-
سزد کز خون من نقشی بر آرد لعل پیروزت
-
که من بر درج دل مهری به جز مهر تو ننهادم
-
به جز دام سر زلفت که آرام دل سایه ست
-
به بندی تن نخواهد داد هرگز جان آزادم


