-
این عشق چه عشق است ندانیم که چون است
-
عقل است و جنون است و نه عقل و نه جنون است
-
فرزانه چه دریابد و دیوانه چه داند
-
از مستی این باده که هر روز فزون است
-
ماهی ست نهان بر سر این بحر پریشان
-
کاین موج سر آسیمه بلند است و نگون است
-
حالی و خیالی ست که بر عقل نهد بند
-
این طرفه چه آهوست کزو شیر زبون است
-
آن تیغ کجا بود که ناگه رگ جان زد
-
پنهان نتوان داشت که اینجا همه خون است
-
با مطلع ابروی تو هوش از سر من رفت
-
پیداست که بیت الغزل چشم تو چون است
-
با زلف تو کارم به کجا می کشد آخر
-
حالی که ز دستم سر این رشته برون است
-
سایه سخن از نازکی و خوش بدنی نیست
-
او خود همه جان است که در جامه درون است
-
برخیز به شیدایی و در زلف وی آویز
-
آن بخت که می خواستی از وقت کنون است
-
با خلعت خاکی طلبی طلعت خورشید
-
رخساره بر افروز که او اینه گون است


