-
ندانمت که چو این ماجرا تمام کنی
-
ازین سرای کهن راهی کجام کنی
-
درین جهان غریبم از آن رها کردی
-
که با هزار غم و درد آشنام کنی
-
بسم نوای خوش آموختی و آخر عمر
-
صلاح کار چه دیدی که بی نوام کنی
-
چنین عبث نگهم داشتی به عمر دراز
-
که از ملازمت همرهان جدام کنی
-
تو خود هر اینه جز اشک و خون نخواهی دید
-
گرت هواست که جام جهان نمام کنی
-
مرا که گنج دو عالم بهای مویی نیست
-
به یک پشیز نیرزم اگر بهام کنی
-
زمانه کرد و نشد دست جور رنجه مکن
-
به صد جفا نتوانی که بی وفام کنی
-
هزار نقش نوم در ضمیر می آمد
-
تو خواستی که چو سایه غزل سرام کنی
-
لب تو نقطه ی پایان ماجرای من است
-
بیا که این غزل کهنه را تمام کنی


