-
در پهن دشت خاطر اندوهبار من
-
برفی به هم فشرده و زیبا نشسته است
-
برفی که همچو مخمل شفاف شیر فام
-
بر سنگلاخ وی ره دیدار بسته است
-
آرام و رنگ باخته و بیکران و صاف
-
یعنی نشان ز سردی و بی مهری ی من است
-
در دورگاه تار و خموش خیال من
-
این برف سال هاست که گسترده دامن است
-
چندین فرو نشستگی و گودی ی عمیق
-
در صافی ی سفید خموشی فزای اوست
-
می گسترم نگاه اسفبار خود بر او
-
بر می کشم خروش که این جای پای اوست
-
ای عشق تازه چشم امیدم به سوی توست
-
این دشت سرد غمزده را آفتاب کن
-
این برف از من است تو این برف را بسوز
-
این جای پا ازوست تو او را خراب کن


