-
پزشک داند و من نیز دانم این مستی
-
ز بیخ می کند آخر نهال هستی را
-
پزشک داند و من هم ولی چه سود چه سود
-
که من ز کف ندهم نقد می پرستی را
-
مرا ز کوی خود ای پیر می فروش مران
-
که جز به کوی توام هیچ سوی راهی نست
-
به جرم عربده جویی مران که از در تو
-
به هر کجا روم از دست غم پناهی نیست
-
بریز ساقی ی ترسا بریز جام دگر
-
که باز شور ز مستی به دل پدید کنم
-
بریز تا جسد آرزو به گور نهم
-
بده پیاله که خون در دل امید کنم
-
بریز تا رود از یاد من خیال زنی
-
که تنگدستی و فقر مرا بهانه گرفت
-
پرید از قفس تنگ درد پرور من
-
به گلشن دگران رفت و آشیانه گرفت
-
بریز تا نکند بیش ازین مرا آزار
-
خیال مردن آن مادری که بیمارست
-
خیال او که در آن کلبه ی کثیف هنوز
-
برای کودک بی مادرم پرستار است
-
ببر ز خاطر من رنج و درد طفل مرا
-
چه غم خورم که سرانجام او چه خواهد شد
-
خوش است در کف نسیان سپارم این دستان
-
بگو حکایت ما با سبو چه خواهد شد
-
بریز تا شود آسوده سر ازین سودا
-
که از چه نیست درین گیر و دار سامانش
-
بریز تا نکنم خون دل به ساغر خویش
-
ازین فسانه ی پر غم که نیست پایانش
-
مکن حدیث که این آتش است و آن جگر است
-
که این حکایت دیرین دگر نمی خواهم
-
هزار داغ به دل دارم و علاجش را
-
به غیر آتش می بر جگر نمی خواهم
-
بریز باده میندیش کاین عطای تو را
-
فزون ز درهم و دینار من بهایی هست
-
بریز درهم و دینار اگر نبود چه غم
-
هنوز در تن من جامه و قبایی هست


