فهرست شعرهای
سیمین بهبهانی
(مرمر بوده ها)
تمامی اشعار
(مرمر بوده ها)
افسانه ی پری
خفته در من دیگری آن دیگری را می شناس
نامه ی شکوفه
از عمر چون غروب زمانی نمانده است
شراب نور
ستاره دیده فروبست و آرمید بیا
خورشید و شب
زلف پرپیچ و خمت کو تا ز هم بازش کنم
یک دامن گل
چون درخت فروردین پرشکوفه شد جانم
پیچک
آن یار که چون پیچک پیوند به ما بسته
دیوانگی
یارب مرا یاری بده تا خوب آزارش کنم
شب
شب چون هوای بوسه و آغوش می کنی
گل رؤیا
آن که رسوا خواست ما را پیش کس رسوا مباد
برگریزان
برگریزان دلم را نوبهاری آرزوست
نشان پا
به دشت خاطر سردم نشان پایی چند
موج خیز
باور نداشتم که چنین واگذاریم
گل انتظار
ز چه جوهر آفریدی دل داغدار مارا
از یاد رفته
رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو
اجاق مرمر
نه از تو مهر پسندم نه یاوری خواهم
گر بوسه می خواهی
گر بوسه می خواهی بیا یک نه دو صد بستان برو
شهاب طلایی
همچون نسیم بر تن و جانم وزید و رفت
شکوفه ی سحر
ستاره دانه ی افشانده ی گل سحر است
یادگار
اگر چه باز نبینم به خود کنار ترا
گل کوه
گرچه چون کوه به دامان افق بستر ماست
آتش دور
ای که چون صدف ما را در کنار پروردی
این که با خود می کشم
این که با خود می کشم هر سو نپنداری تن است
برف گران
آن دیده که با مهر به سویم نگران بود
گل قاصد
نپسندم این که روی ز منت خبر نباشد
باغ مهتاب
دیشب ای بهتر ز گل در عالم خوابم شکفتی
صد چمن لاله
روزی اید که دلم هیچ تمنا نکند
پونه ی وحشی
ستاره بی تو به چشمم شرار می پاشد
ساقه ی دمیده
چون نغمه در سراچه ی گوشت نشسته ام
دیبای کبود
نیلوفر شبنم زده ی ساحل رودم
سپیدار
این حریفان همه هرجایی و پستند و تو نه
یک سحر
سحری به دلنوازی ز درم درآ و بنشین
ننگ آشنا
خواهم چو راز پنهان از من اثر نباشد
افسون شیطان
چرا کمتر از آن اشکی که از مژگانم آویزد
وفادار
بگذار که در حسرت دیدار بمیرم
پولاد آبدیده
جفای خلق و غم روزگار دیده منم
سجاف زرّین
تو غم مرا چه دانی که چه آتشم به جان زد
یاد
شب چون به چشم اهل جهان خواب می دود
دام فریب
گفتم که می خواهم تو را باور مکن باور مکن
معبد متروک
در ما نمانده زانهمه شادی نشانه یی
بی خبری
بگذشت مرا ای دل با بی خبری عمری
شبگرد
بر گو که چه می جویم بنما که چه می خواهم
من و تو
بود عمری به دلم با تو که تنها بنشینم
دورنگی
همچو نور از چشمم رفتی و نمی ایی
عطر پرکنده
بازگو ای به کنار دگری خفته ی من
ساق فریب زن
خرمن زلف من کجا شاخه ی یاسمن کجا
آشفتگی
شوریده ی آزرده دل بی سر و پا من
صدف
ننوازی به سرانگشت مرا ساز خموشم
خاکستر خیال
دیشب که خفته بودی در بستر خیالم
دیشب
عشقش ز جان تیره ی من سر کشیده بود
آشتی
چندی به قهر گر چه زما رخ نهفته بود
بهار بی گل
نه نام کس به زبانم نه در دلم هوسی
توفان
امشب اگر یاری کنی ای دیده توفان می کنم
نازک تن
با آن که از صفا چو بهاری نشسته ام
خون سبز
ای مرغ نفرین گوش من آزرده شد از وای تو
فریاد
ای آن که گاه گاه ز من یاد می کنی
جامه ی عید
سرخوش و خندان ز جا برخاستم
نیاز
بی تو ای روشنگر شب های من
در آشیان
جوجه هایم نغمه خوانی ها کنید
گره ِ کور
نیستم باده تا نشاط مرا
عروسک مومی
بودی آن نازنین عروسک عشق
گل صحرایی
کیستی ای دوست که با یاد تو
اندوه
شبی از در آمد دختر من
برای چشم هایت
گفتی که کاش چون تو مرا ای دوست
چوب دار
خدایا چوبه ی دار است جسمم
رقص شیطان
آمدی و آمدی و آمدی
نامه
تا شکست قانون زن شکن
نیمه شب
از میان خبرها
ای مرد
ای مرد یار بوده ام و یاورت شدم
دسته بندی اشعار
از خود گفتن ها سیمین
←
یک شعر تصادفی از از خود گفتن ها سیمین
چلچراغ با خود بودن ها سیمین
←
یک شعر تصادفی از چلچراغ با خود بودن ها سیمین
چلچراغ من و دیگران سیمین
←
یک شعر تصادفی از چلچراغ من و دیگران سیمین
چهره های واقعی سیمین
←
یک شعر تصادفی از چهره های واقعی سیمین
مرمر بوده ها سیمین
←
یک شعر تصادفی از مرمر بوده ها سیمین
جای پا چهره های واقعی سیمین
←
یک شعر تصادفی از جای پا چهره های واقعی سیمین
تازه ها سیمین
←
یک شعر تصادفی از تازه ها سیمین
و در پایان سیمین
←
یک شعر تصادفی از و در پایان سیمین