فهرست شعرهای
نادر نادرپور
دسته بندی اشعار
از آسمان تا ریسمان نادرپور
←
یک شعر تصادفی از از آسمان تا ریسمان نادرپور
چشم ها و دست ها نادرپور
←
یک شعر تصادفی از چشم ها و دست ها نادرپور
دختر جام نادرپور
←
یک شعر تصادفی از دختر جام نادرپور
گیاه و سنگ نه ، آتش نادرپور
←
یک شعر تصادفی از گیاه و سنگ نه ، آتش نادرپور
خون و خاکستر نادرپور
←
یک شعر تصادفی از خون و خاکستر نادرپور
سرمه ی خورشید نادرپور
←
یک شعر تصادفی از سرمه ی خورشید نادرپور
شعر انگور نادرپور
←
یک شعر تصادفی از شعر انگور نادرپور
شام بازپسین نادرپور
←
یک شعر تصادفی از شام بازپسین نادرپور
زمین و زمان نادرپور
←
یک شعر تصادفی از زمین و زمان نادرپور
تمامی اشعار
در میان سرخ و سبز
راننده در گشوده و مرا پیش خود نشاند
آهوانه
آی تبار مردمی من
از آسمان تا ریسمان
درخت معجزه خشکیده ست
از موج تا اوج
پرنده ای که صدایی به صافی شب داشت
محبوس
ساعتی از نیمه شب گذشت و سیاهی
از میان چناران
فانوس آرام زیر پنجره می سوخت
از نیمه ای به نیمه ی دیگر
آه ای تمام شوکت هستی
ای زمین، ای گور، ای مادر
پیرمردی که در آن سوی درختان خزان دیده قدم می زد
با چراغ سرخ شقایق
مسی به رنگ شفق بودم
برف و خورشید
سر کرده در برف غبارآلود پیری
بهانه ی دوست
چه شد که ماه مراد از کرانه ای نرسید
خطبه های بهاری
بهار با نفس گرم بادها آمد
درخت می گوید
امسال امسال در سکوت خزانی
دریچه ای رو به شب
دریچه باز بود
دعایی در ژرفای شب
هان ای شب وسیع تر از ابر
رستخیز
تاج خروس های سحر را بریده اند
روح القدس
درخت باکره از روح صبح بار گرفت
زنی چراغ به دست
زنی چراغ به دست ازسپیده دم آمد
سرزنشی در ستایش
آنکو دل ما به اشک و خون
سرگذشت
مرغ سیاه بر سر تخم سپید خفت
رقص اموات
سوت ترن به گوش رسد نیمه های شب
شب در کشتزاران
چراغ خرمنی از دور پیداست
درود بر شب
توده های سیاه درختان
دیوانه
شبح کم کم قدم آهسته تر کرد
محبوس
ساعتی از نیمه شب گذشت و سیاهی
مرگ پرنده
شب باد پر شکسته
یادبودها
نیمه شبانست و باد سردی از آن دور
پرده ی ناتمام
چشمه در تاریکی شب برق می زد
سرگذشت
شب ها به کنج خلوت من می گفت
در چشم دیگری
در آسمان آبی این چشم ناشناس
از درون شب
تو ای چشم سیه با شعله ی خویش
ناله ای در سکوت
زین محبسی که زندگی اش خوانند
بر گور بوسه ها
زانجا که بوسه های تو آن شب شکفت و ریخت
چشم ها و دست ها
شب در رسید و وحشت آن چشم بی نگاه
در هرچه هست و نیست
در مرگ عاشقانه ی نیلوفران صبح
هوس ها
چو باز اید شبانگاهان آبی
مرداب
شب ها در آبگینه ی مرداب های سبز
ملال تلخ
گر از دیار خدایان آسمان بودم
طغیان
به جز پهنه هایی پر از دود و آتش
گمراه
چون آخرین ستاره ی گمراه آسمان
سرود خشم
آهنگران پیر همه پتک ها به دست
خوشه های تلخ
بر کشتزارهای خزان دیده ی افق
برف و خون
شب در آفاق تاریک مغرب
ویرانه ی قرون
گویی سکوت قرن ها بود
تک درخت
شب ها گریختند و تو چون بادهای سرد
شب بیمار
شب بیماری ام تا صبح پایید
یاد دوست
بر گور روزهای سیه بوته های عشق
یاد ونیز
هان ای ونیز من
دیگر نمانده هیچ
دیگر نمانده هیچ به جز وحشت سکوت
دو در
آن در گشوده شد
همزاد
در خواب های تیره ی افیونی ام شبی
آخرین فریب
گر آخرین فریب تو ای زندگی نبود
دختر جام
همچون ونوس کز صدفی سر برون کشید
ناگفته
شعریست در دلم
انتظار
افسوس ای که بار سفر بستی
سفرکرده
دیگر در انتظار که باشم
بیگانه
اگر روزی کسی از من بپرسد
نامه
مادر گناه زندگیم را به من ببخش
ملال
جهانا فسون تو ام بی اثر شد
بی پناه
ای آنکه از دیار من آخر گریختی
آشنا
دختر بر آستانه ی در عاشقانه خواند
یاد
تهی کن جام را ای ساقی مست
گریز
گر بایدم گشود دری را
باغ
کافی نبود و نیست هزاران هزار سال
چراغی از پس نیزار
تو آن پرنده ی رنگین آسمان بودی
بازگشت
دل آسوده ی من لانه پاک کبوتر بود
نه شکوفه ، نه پرنده
ای بینوا درخت
سیگارها
هر روز نیمروز
بعد از هر سال
یک روز صبح لحظه ی زادن فرا رسید
رؤیا
در جام های کوچک هر برگ ابر صبح
مردی در انتظار خویش
به روی شاخساران میوه ی گنجشک ها رویید
برگ و باد
چراغ شب تار من بودی ای زن
چشمه
از آسمان ستاره ی اشکی نمی چکد
گهواره ای در تیرگی
فانوس ماه صبح درآویخت از درخت
یک لحظه زیستن
باران دوباره کوفتن آغاز کرده بود
در انتظار آن چنان روز
روزی اگر فرمان مرگ اید که ای مرذ
بشنو از نی
نی های خوابنک به خمیازه ی نسیم
از پس دیوار سال ها
ای کولی کبود نگاه ستاره چشم
شیهه ی خاموش
کوه زانو زده چون اسب زمین خورده به راه
طلوعی در غروب
باران شامگاه چو دیواری از بلور
حادثه
مرغی هنوز در قفس صبح می پرد
شعر من و شعر باد
باد مست این شاعر شوریده ی ولگرد
در غبار خنده ی خورشید
خواب می بینم همه شب اسب رهوار مرادم را
شهادت
بمان مادر بمان در خانه ی خاموش خود مادر
در کنار پنجره
خورشید پشت پنجره ی من
درختی در اندیشه ی من
از خاک آسمان مه آلود
حماسه ای در غروب
ز پناهگاه جنگل های خاموش خزان دیده
کتاب پریشان
امید زیستنم دیدن دوباره ی توست
پنجره ی خاموش
تو هر غروب نظر می کنی به خانه ی من
نقاب و نماز
ز لابلای ستون ها سپیده بر می خاست
رؤیایی در آفتاب
فواره ی کشیده ی اندامش
دو ایینه
من از تو بهاران
از بهشت تا دوزخ
از آغاز آنچه کردم بی ثمر بود
گیاه و سنگ نه ، آتش
با شکوه شوربختی ام
دو روز یا ده سال ؟
همیشه با منی ای نیمه ی جدا از من
بهار نزدیک
سپیداران خاک آلود
از من تا خورشید
شفق تنوره کشید
از نقطه تا دایره
لحظه ای چند به خورشید نگه کردم
قلب بالدار
سایه ی یک قلب بالدار
رم ( طرح )
رم شهر روزهای تهی شهر خواب ها
درخت و کبوتر
گفتند از درخت سخن گفتن
از مرداب تا دریا
زیر خورشید سحرگاهان پاییزی
دولت بیدار
شب با درخت ها سخن از آفتاب رفت
منظره
برف آمد و بزم روز را آراست
سیب ها و قلب ها
ناخن کبود برق
کودک
چشم هایش چشم های گربه ای در آفتاب صبح
جاده خالی است
در گلو می شکنم از سر خشم
اول و آخر این کهنه کتاب
مرد نقال آن شب از رستم سخن آغاز کرد
دری بدان سو
گنجه ی من بوی قرآن می دهد
مرثیه ای برای بیابان و برای شهر
زمین ترحم باران را
ساحل یادگار
آه ای عزیز بی خبر از من
چکامه ی کوچ
کمان سرخ شفق ناوک کلاغان را
لعل های امید
ما سرخوشان روی زمینیم
مار و گنج
ازقصه گوی پیر
ایینه ای بر سنگ
ای گل خوشبوی من دیدی چه خوش رفتی ز دست
از دریچه ی قطار
مانند کرم کوچک ابریشم از افق
جغرافیا
در نور پیه سوز سفالین آسمان
گل یخ
گل و بوته های آتش همه رنگ خون گرفته
قصه ی بهاری
به خود گفتم ای مرد گم کرده خاک
نیمه ای از نامه
وقتی که شب با عطر پیچک ها
خون و خاکستر
آن زلزله ای که خانه را لرزاند
بازی اسپانیایی
ای گاو باز ماهر اعصار
کلبه ای بر سر موج
طفلی که گاهگاه
فانوسی در سپیداران
ای خوشتر از خواب سحرگاهان
سهراب و سیمرغ
از سر خاک تو بر می گشتم
اینده ای در گذشته
آن روستای دامنه ی البرز
بر آستان بهار
من آن درخت زمستانی بر آستان بهارانم
رشته ی گسسته
خدای جهان سرخوش از آفرینش
غزل 3
مرا عشق تو در پیری جوان کرد
صلیب و ساعت
در سرزمین غربت من
قاب عکس
روزی که کودکانه به تصویر خویشتن
سرمه ی خورشید
من مرغ کور جنگل شب بودم
مستی
هوا بارانی و من مست و او مست
ایینه ی دق
شب ها که پر پر می زند شمع
فال
ای بی ستاره مرد
بیم سیمرغ
سیمرغ قله های کبودم که آفتاب
مسافر
عاقبت از سرزمین گمشده ی خویش
نیشخند
دریا به روی سینه ی ساحل خزیده مست
برف
کوبیده برف زیر لگدهایش
حسرت
گونه ی شب شسته بود از گریه ی مهتاب
گوماتای آسمان
یک شب ز تخت عرش فرو می کشم ترا
گریه
ابر گریان غروبم که به خونابه ی اشک
در پایان
با ماهی سرخ رنگ لب هایش
تیغ دو سر
تو آن دره ی سبز بی آفتابی
کابوس
مهتاب رو به ساحل مغرب نهاده بود
میدان
شب چون گلی سیاه پر افشانده در فضا
ستاره ی دور
تصویر ها در اینه ها نعره می کشند
ابر
دیگر نه آتشی است نه داغی نه سوزشی
پیکره ها
ای پیکره هایی که نهان در دل سنگید
نگاه
بر شیشه عنکبوت درشت شکستگی
زنده در گور
بهار امسال خاموش است
پیوند
من بی خبر به راه سفر پا گذاشتم
نیایش
ای آفریدگار
شیشه و سنگ
من آن سنگ مغرور ساحل نشینم
تهران و من
هر صبح چون زبان تر و خشک برگ ها
امید یا خیال
از شوق این امید نهان زنده ام هنوز
شامگاه
شمشیر تیز باد
زنبق
ای دختر شیرین من آسوده خفتی
فالگیر
کندوی آفتاب به پهلو فتاده بود
داغ صبح
شب است و هیچ کسم راه صبح ننماید
پوپک
چون پوپکی که می رمد از زردی غروب
کوچه میعاد
آسمان بی ماه بود آن شب
تیشه ی برق
برقی دمید و تیشه ی خونین خویش را
گل ماه
این ترک نیست به رخساره ی ما
فانوس
فانوس زرد صبح
تب و عطش
عقاب پیر نگون بخت آفتابم من
نامگذاری
باد صبح از بستر نرم چمن برخاست
بر ستون بسته
در آن شهر تاریک از یاد رفته
شمع مهر
تا جرعه ای ز خون دلم نوش می کنی
از ویس به رامین
تو ای رامین تو ای دیرینه دلدارم
طلسم
ای شعر ای طلسم سیاهی که سرنوشت
چاره
او بود او که زندگیم را تباه کرد
دیدار
من او را دیده بودم
آشتی
ای آشنای من
برده
بوته ی خشکیده ام ز بوسه ی خورشید
شعر خدا
ابلیس ای خدای بدی ها تو شاعری
چشم بخت
بی تو ای که در دل منی هنوز
تقدیر
آزرده از آنم که مرا زندگی آموخت
شعر انگور
چه می گویید
باران
آن شب زمین سوخته می نوشید
دزد آتش
پای به زنجیر بسته زخمی پیرم
کینه ها
ای که با مردن من زنده شدی
از گهواره تا گور
گهواره ی دو چشم سیاه تو
تشنگی
در قلب گرمسیر
فریاد
چرا ز کوزه ی ماه امشب
بی جواب
دلت آن روز از من ناگهان رنجید
چشم در راه
هنوز آن روز برق خنده ی خورشید
پدر
عاقبت روزی ترا ای کودک شیرین
پاییز
زمین به ناخن باران ها
تازه طلب
ز بیم مردن دل گریه می کنم شب و روز
بت تراش
پیکر تراش پیرم و با تیشه ی خیال
دیو
در دل ظلمت شب دیوی است
جام جهان نما
دلی که قدر عزیزان آشنا دانست
بی هیچ پاسخی
ای آفریدگار
بامدادی1
در آبی خجول آسمان
بامدادی2
دلم سیاه نبود
در نومیدی
شبانگهان که شفق موج آتشینش را
نیزه ای در هوا
از آسمان آبی چتری نساختم
رازی میان ما
می گفتم ای درخت
پیش از غروب
باران گذشته است
خورشید واژگون
شب چون زنی که پنجره ها را یکان یکان
پرواز
سفر کنایه ای از مرگ است
خرمن
با خویش می ستیزم کای سالخورده مرد
آهنگ خزانی
آه ای انیس روزگاران قدیم من
دری به جنون
شب ها که بر حریق افق باد می وزد
فتنه ای در شام
شبی که زلزله تاریخ را مسخر کرد
رندانه
به چشم سبز تو نازم که موج خواب در اوست
خطی در انتهای افق
ای چهره ی تو کودکی من
شهابی در تاریکی
شب ها که روی بالکن کوچک
صدایی در شب
تمام شب را در کوچه باغ ها گشتم
غروبی در شمال
شیر دریا خفته در آغوش نیزاران هنوز
در نور چراغ
این باد
دورنمای شهر
دلی به ظلمت شب دارم
شاعر
در ژرفنای اینه مردی است
اسب ،هواپیما ،رودکی و من
این همایون مرغ زیبای اساطیری
از بهشت ، با حوا
اسبی در آفتاب دلم شیهه می کشد
سنگی به شکل دل
ساق بلند تو
عریضه
آه ای بلیغ سبز
از دور و از نزدیک و از دور
تو وقتی که دور از منستی
توفان نوح
مشتی شکوفه را
شام بازپسین
باد از کرانه های شب ناشناخته
مکث عکس
تردید نیست اینه بیدار است
دعایی در طلوع
ای سرخ پوست در شب قطبی چگونه ای
تصویر دیگر
گرچه نرگس نیستم تا در زلال برکه ی ساکن
مرثیه ی بهار
نوبهاران کو که با خود بوی باران آورد
چراغی در شب دریا
باری به دوش داشتی از دور دست ها
در باغ سبز
شب از گریه ی ابر مست است و ماه
خطبه ای برای آب
آه ای زلال گرم
نقشه ی طبیعی
او پاره ای ز پیکر عریان خاک بود
شبی در کارگاه تندیسگر
اندیشه و تیشه ام مهیا بود
فصل پنجم
برف خیال تو
خانه تکانی
زمین زمین تر است امشب
خطبه ی نوروزی
شگفتا نخستین شب فروردین
سفید و سیاه
ای شما پرندگان دور
شهر رمضان
شهر از فراز بام هویداست
سفرنامه
طیاره ی طلایی خورشید
شب
آتش در آب های روان بر فروخت ماه
ایینه
لب هایش آشیانه ی آتش بود
مستی
یخ در بلور لیوان
نامه ای به دوردست
آه ای میانه بالا آه ای گشاده موی
پلنگ و ماه
تو از دیده رفتی و از دل نرفتی
زخم نهان
در جگرم چون دهان ماهی زخمی است
الماس و دندان
شب در پس لبان درشت و سیاه خویش
مینیاتور
بر پرده های رنگی بهزاد نامدار
پله ی شصتم
شب شد و اشک خزان مردمک پنجره ها را شست
نقابدار عریان
این که نقاب مرا نهاده به صورت
نجوایی در حضور ایینه
چندان فرو بارید برف جامد ایام
پلی میان زمین و آفتاب
ای آفریده ای که تن مر مرین تو
عنکبوت و اندیشه
اندیشه های آتشین من
نگاهی در شامگاه
باران بامداد کهنسالی
از اهرمن تا تهمتن
شاهنامه می گوید که روزی ابلیس در قالب رامشگری ناشناس به درگاه کاووس آمد و رخصت ورود خواست تا نغمه های تازه ای را که از سرزمین خویش آورده است به شاه ایران ارمغان کند پس از آنکه چنین رخصتی یافت سرودی به یاد مازندران خواند که سه بیت آن بسیار مشهور است
هراس
در گرگ و میش صبح
نگین و داس
در نیمه های شب که نگین درشت ماه
شب و شهر
امشب گرسنگان زمین قرص ماه را
صدای پا
در بیابان فراخی که از آن می گذرم
در قلب این اقلیم بی تاریخ
وقتی که چون آتش جوان بودم
آن پرتو سوزان جادویی
در سرزمین ناشناسان آن قدر ماندم
همزاد پنهان
مردی که راز آفرینش را
کاخ کاغذین
در بامدادانی که بوی خردسالی داشت
خطبه ی زمستانی
ای آتشی که شعله کشان از درون شب
کسی هست در من
کسی هست پنهان و پوشیده در من
زمزمه ای در شب
اگر سرچشمه های اشک عالم را به من بخشند
زورق بی سرنشین
در نخستین نیمه ی تاریک شب
مردی با دو سایه
من در غروب سرد جهان ایستاده ام
نقطه و خط
در زیر طاق نیلی آن آسمان دور
درخت ها و من
آن آتش شبانه که ابلیس بر فروخت
عکس فوری
بانگاهان تاریک زمستانی
کشف حجاب
شب در سکوت سبز درختان نشسته بود
زمین و زمان
جوی بزرگ دهکده ی زادگاه من
شب آمریکایی
تبعیدگاه من
سفری از انجام به آغاز
آن قهوه های تلخ دهن سوز
خون و ناخون
من خون روزهای جوانمرگ خویش را
ونیز .... ونیز
ز چشم تنگ هواپیما
عقرب و عقربک
در پس شیشیه ی باران زده ی خاطره های من