فهرست شعرهای
سیمین بهبهانی
دسته بندی اشعار
از خود گفتن ها سیمین
←
یک شعر تصادفی از از خود گفتن ها سیمین
چلچراغ با خود بودن ها سیمین
←
یک شعر تصادفی از چلچراغ با خود بودن ها سیمین
چلچراغ من و دیگران سیمین
←
یک شعر تصادفی از چلچراغ من و دیگران سیمین
چهره های واقعی سیمین
←
یک شعر تصادفی از چهره های واقعی سیمین
مرمر بوده ها سیمین
←
یک شعر تصادفی از مرمر بوده ها سیمین
جای پا چهره های واقعی سیمین
←
یک شعر تصادفی از جای پا چهره های واقعی سیمین
تازه ها سیمین
←
یک شعر تصادفی از تازه ها سیمین
و در پایان سیمین
←
یک شعر تصادفی از و در پایان سیمین
تمامی اشعار
سنگ گور
ای رفته ز دل رفته ز بر رفته ز خاطر
آنجا و اینجا
آنجا نشسته دخترکی شاداب
بازیچه
دیشب به یاد روی تو سر کردم
آرزو
آه ای تیر ای تیر دلدوز
موریانه ی غم
خنده ی شیرین من ریا و فریب است
سکوت سیاه
ابرو به هم کشیدم و گفتم
اگر دردی نباشد
اگر دستی کسی سوی من آرد
سه تار شکسته
ای سایه ی او ز من چه خواهی
نغمه ی درد
این منم ای غمگساران این منم
آتش دامنگیر
ز شب نیمی گذشت و پرتو ماه
سنگ صبور
امشب به لوح خاطر مغشوشم
گریز
من می گریزم از تو و از عشق گرم تو
سودای محال
شب گذشت و سحر فراز آمد
من و شب
چه گویم چه گویم ز غم ها که دوش
لبخند
بر لب یار شوخ دلبندم
کابوس
همچو دودی کز آتشی خیزد
جای پا
در پهن دشت خاطر اندوهبار من
دفتر اندیشه
یار من دلدار من غمخوار من
نگاه تو
این نگاهی که آفتاب صفت
اذان
در پس آن قله های نیلفام
حریر ابر
دیدم همان فسونگر مژگان سیاه بود
شب صحرا
دلم فتاده به دام و ره فرار ندارد
فریاد شکسته
گفتم مگر به صبر فراموش من شوی
لاله های سرخ
گر سرو را بلند به گلشن کشیده اند
پیمان شکن
هر عهد که با چشم دل انگیز تو بستم
خیال منی
چه گویمت که تو خود با خبر ز حال منی
شمع جمع
ای نازنین نگاه روان پرور تو کو
ستاره در ساغر
صفحه ی خیالم را نقش آن کمان ابروست
باز هم
بیا بیا که به سر باز هم هوای تو دارم
ایینه ی دل
مگر هنوز به خاطر تو را خیال من است
کلاه نرگس
مباد عمر درین آرزو تباه کنم
چلچراغ
با یاد دیدگان درخشان روشنت
دل ِ آزرده
دل آزرده چون شمع شبستان تو می سوزد
گفتی که
گفتی که مرا با تو نه سری نه سری هست
غرور
سال ها پیش ازین به من گفتی
یار نداری
چه دلی ای دل آشفته که دلدار نداری
مهتاب خزان
سر بی سرور ما را ز چه سامانی نیست
ای آشنا
ای آشنا چه شد که تو بیگانه خو شدی
دختر ترنج
محبوب من نگاه دو چشم تو
چه عالمی دارم
رفیق اهل دل و یار محرمی دارم
نگاه دار
نگاه دار که عمری به راه چون تو سواری
اخگر
دانست چو با او به شکایت سخنم هست
نیلوفر آبی
کاش من هم همچو یاران عشق یاری داشتم
دریا
آه ای دل تو ژرف دریایی
هنوز
رفتم اما دل من مانده بر دوست هنوز
هر چند رفته ای
هر چند رفته ای و دل از ما گسسته ای
گله
شنیدی از همه یاران که سخت بیمارم
آتش نهفته
ساغر به کف گرفته و خندانی
افسون
گفتم به جادوی وفا شاید که افسونش کنم
رهگذر نغمه ساز
جسمی ز داغ عشق بتان پر شور مراست
حسود
خیال روی تو در خاطرم در آویزد
شراب
بودم شراب ناب به مینای زرنگار
خطا کن!
کی گفته ام این درد جگر سوز دوا کن
نگاه بی گناه
تا از نگاه غیر بپوشم نگاه تو
تکاپو
دیدمت باز در گذرگاهی
غبار ماه
ندیده ام گلی و غنچه ای به دامن خویش
نوازش های چشمان ِ کبودش
ببین عمری وفادار تو بودم
خورشیدِ در آب افتاده
آن آشنا که رفت و به بیگانه خو گرفت
مشعل
مگو که شهر پر از قصه ی نهانی ی ماست
موج
نیست اشکم این که من از چشم تر افشانده ام
یار گسسته
چشمی سیاه و چهری مهتاب رنگ داشت
شور نگاه
به محمد نوری
سبزه ی گمشده
گر چه با اینه خویی سر کار تو نبود
چشم شوم
دوستان دست مرا باید برید
ای خوش آن روز
ای خوش آن روز که با یار سر و کارم بود
شعله
با او به شکوه گفتم کو رسم دلنوازی
گل یخ
این چنین سخت که آشفته ات ای چشم کبودم
سایه ی دیوار
دل دیوانه ام ای دوست اگر یار تو می شد
عود
سوگند به موی تو که از کوی تو رفتیم
نسیم
باز هم بیمار می بینم تو را
گل خشک
مگر ای بهتر از جان امشب از من بهتری دیدی
دیوانه پسند
رو کرد به ما بخت و فتادیم به بندش
چرا
چرا رفتی چرا من بی قرارم
غنچه ی راز
چهره ام تازه چو برگ گل ناز است هنوز
آتش تمنّا
هوای وصل و غم هجر و شور مینا مرد
سفره ی رنگین
رخ نغز و دل گرم و لب شیرین داری
زنجیر
برگ پاییزم ز چشم باغبان افتاده ام
درخت تشنه
ز من مپرس کیم یا کجا دیار من است
گل زهر
سالها پیش خاطر رنجور
تاریکی شب
من به رغم دل بی مهر تو دلدار گرفتم
بهانه
بیا که رقص کنان جام را به شانه کشم
بی شکیب
نامه ام را به من باز ده وای
هوو
شب نخفت و تا سحر بیدار ماند
شب و نان
مهر بر سر چادر ماتم کشید
پیک بهار
آه ای پیک دل انگیز بهار
درد نیاز
ی دختر فقیر سیه چرده ی ملیح
فریاد می پرست
پزشک داند و من نیز دانم این مستی
مرگ ناخدا
با آنها که از مرگ نهراسیدند
صبر کن ماه دگر
ترانه یی تازه برای داستانی نه تازه
فریاد!
به آنها که در سختی پیمان شکستند
با دردم بساز
ای امید ای اختر شب های من
جواب
دلم یاران ز غم در اضطراب است
در آفتاب پشت پرچین
کبوتر جان کبوتر جان کبوتر
ترانه ها
شب مهتاب و ابر پاره پاره
نغمه ی روسپی
بده آن قوطی سرخاب مرا
سرود نان
مطرب دوره گرد باز آمد
واسطه
ابرو به هم کشید و مرا گفت
افسانه ی زندگی
همنفس همنفس مشو نزدیک
دندان مرده
و دل لرزان هراسان چهره پر بیم
جیب بر
هیچ دانی ز چه در زندانم
در بسته
باز کن این در به رویم باز کن
دیدار
چه می بینم خدایا باورم نیست
تسکین
نیمه شب در بستر خاموش سرد
نگاه آشنا
ای شرمگین نگاه غم آلود
به سوی شهر
دهقان کنار کلبه ی خود بنشست
هدیه ی نقره
هدیه ات ای دوست دیشب تا سحر
رقاصه
در دل میخانه سخت ولوله افتاد
فوق العاده
نیمی از شب می گذشت و خواب را
معلم و شاگرد
بانگ برداشتم آه دختر
میراث
آرام بگیر طفل من آرام
ناشناس
آه ای ناشناس ناهمرنگ
آغوش رنجها
وه که یک اهل دل نمی یابم
کارمند
مرا امشب ای زن دمی همزبان شو
خون بها
مرکبی از توانگری مغرور
فرشته ی آزادی
سال ها پیش از این فرشته ی من
گمشده
به زیبنده و نازنین کودکی
بستر بیماری
همراز من ز ناله ی خود هر چند
زن در زندان طلا
مرا زین چهره ی خندان مبینید
ای زن
ای زن چه دلفریب و چه زیبایی
من با توام
من با تو ام ای رفیق با تو
افسانه ی پری
خفته در من دیگری آن دیگری را می شناس
نامه ی شکوفه
از عمر چون غروب زمانی نمانده است
شراب نور
ستاره دیده فروبست و آرمید بیا
خورشید و شب
زلف پرپیچ و خمت کو تا ز هم بازش کنم
یک دامن گل
چون درخت فروردین پرشکوفه شد جانم
پیچک
آن یار که چون پیچک پیوند به ما بسته
دیوانگی
یارب مرا یاری بده تا خوب آزارش کنم
شب
شب چون هوای بوسه و آغوش می کنی
گل رؤیا
آن که رسوا خواست ما را پیش کس رسوا مباد
برگریزان
برگریزان دلم را نوبهاری آرزوست
نشان پا
به دشت خاطر سردم نشان پایی چند
موج خیز
باور نداشتم که چنین واگذاریم
گل انتظار
ز چه جوهر آفریدی دل داغدار مارا
از یاد رفته
رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو
اجاق مرمر
نه از تو مهر پسندم نه یاوری خواهم
گر بوسه می خواهی
گر بوسه می خواهی بیا یک نه دو صد بستان برو
شهاب طلایی
همچون نسیم بر تن و جانم وزید و رفت
شکوفه ی سحر
ستاره دانه ی افشانده ی گل سحر است
یادگار
اگر چه باز نبینم به خود کنار ترا
گل کوه
گرچه چون کوه به دامان افق بستر ماست
آتش دور
ای که چون صدف ما را در کنار پروردی
این که با خود می کشم
این که با خود می کشم هر سو نپنداری تن است
برف گران
آن دیده که با مهر به سویم نگران بود
گل قاصد
نپسندم این که روی ز منت خبر نباشد
باغ مهتاب
دیشب ای بهتر ز گل در عالم خوابم شکفتی
صد چمن لاله
روزی اید که دلم هیچ تمنا نکند
پونه ی وحشی
ستاره بی تو به چشمم شرار می پاشد
ساقه ی دمیده
چون نغمه در سراچه ی گوشت نشسته ام
دیبای کبود
نیلوفر شبنم زده ی ساحل رودم
سپیدار
این حریفان همه هرجایی و پستند و تو نه
یک سحر
سحری به دلنوازی ز درم درآ و بنشین
ننگ آشنا
خواهم چو راز پنهان از من اثر نباشد
افسون شیطان
چرا کمتر از آن اشکی که از مژگانم آویزد
وفادار
بگذار که در حسرت دیدار بمیرم
پولاد آبدیده
جفای خلق و غم روزگار دیده منم
سجاف زرّین
تو غم مرا چه دانی که چه آتشم به جان زد
یاد
شب چون به چشم اهل جهان خواب می دود
دام فریب
گفتم که می خواهم تو را باور مکن باور مکن
معبد متروک
در ما نمانده زانهمه شادی نشانه یی
بی خبری
بگذشت مرا ای دل با بی خبری عمری
شبگرد
بر گو که چه می جویم بنما که چه می خواهم
من و تو
بود عمری به دلم با تو که تنها بنشینم
دورنگی
همچو نور از چشمم رفتی و نمی ایی
عطر پرکنده
بازگو ای به کنار دگری خفته ی من
ساق فریب زن
خرمن زلف من کجا شاخه ی یاسمن کجا
آشفتگی
شوریده ی آزرده دل بی سر و پا من
صدف
ننوازی به سرانگشت مرا ساز خموشم
خاکستر خیال
دیشب که خفته بودی در بستر خیالم
دیشب
عشقش ز جان تیره ی من سر کشیده بود
آشتی
چندی به قهر گر چه زما رخ نهفته بود
بهار بی گل
نه نام کس به زبانم نه در دلم هوسی
توفان
امشب اگر یاری کنی ای دیده توفان می کنم
نازک تن
با آن که از صفا چو بهاری نشسته ام
خون سبز
ای مرغ نفرین گوش من آزرده شد از وای تو
فریاد
ای آن که گاه گاه ز من یاد می کنی
جامه ی عید
سرخوش و خندان ز جا برخاستم
نیاز
بی تو ای روشنگر شب های من
در آشیان
جوجه هایم نغمه خوانی ها کنید
گره ِ کور
نیستم باده تا نشاط مرا
عروسک مومی
بودی آن نازنین عروسک عشق
گل صحرایی
کیستی ای دوست که با یاد تو
اندوه
شبی از در آمد دختر من
برای چشم هایت
گفتی که کاش چون تو مرا ای دوست
چوب دار
خدایا چوبه ی دار است جسمم
رقص شیطان
آمدی و آمدی و آمدی
نامه
تا شکست قانون زن شکن
نیمه شب
از میان خبرها
ای مرد
ای مرد یار بوده ام و یاورت شدم
نغمه ی روسپی
بده آن قوطی سرخاب مرا
سرود نان
مطرب دوره گرد باز آمد
واسطه
ابرو به هم کشید و مرا گفت
افسانه ی زندگی
همنفس همنفس مشو نزدیک
دندان مرده
و دل لرزان هراسان چهره پر بیم
جیب بر
هیچ دانی ز چه در زندانم
در بسته
باز کن این در به رویم باز کن
دیدار
چه می بینم خدایا باورم نیست
تسکین
نیمه شب در بستر خاموش سرد
نگاه آشنا
ای شرمگین نگاه غم آلود
به سوی شهر
دهقان کنار کلبه ی خود بنشست
هدیه ی نقره
هدیه ات ای دوست دیشب تا سحر
رقاصه
در دل میخانه سخت ولوله افتاد
فوق العاده
نیمی از شب می گذشت و خواب را
معلم و شاگرد
بانگ برداشتم آه دختر
میراث
آرام بگیر طفل من آرام
ناشناس
آه ای ناشناس ناهمرنگ
آغوش رنجها
وه که یک اهل دل نمی یابم
کارمند
مرا امشب ای زن دمی همزبان شو
خون بها
مرکبی از توانگری مغرور
فرشته ی آزادی
سال ها پیش از این فرشته ی من
گمشده
به زیبنده و نازنین کودکی
بستر بیماری
همراز من ز ناله ی خود هر چند
زن در زندان طلا
مرا زین چهره ی خندان مبینید
ای زن
ای زن چه دلفریب و چه زیبایی
من با توام
من با تو ام ای رفیق با تو
ای عشق دیر آمدی
هنگام ناشناس دلی
سبز و بنفش و نارنجی
که چی ؟
که چی که بمانم دویست سال
وسوسه عشق
از عشق وسوسه می سازی
گفت و گو
تازگی چه خبرها
به کاسه ی این خالی
فرمان پذیر آتش باش
هی قرص هی دوا ول کن
ارهاب
گوشه ی چشمم ستاره یی ست
برای انسان این قرن
جامه دران
یک رودخانه تحرک
وقتی زمانه جوان است
آنان که خاک را
تمام دلم دوست داردت
گو آفتاب براید
ایات مصحف عشقم
صدای تو
صدای تو گرم است و مهربان
با قهر چه می کشی مرا
با کوله ی هفتاد و هشتاد
تا زنده هستم زنده هستم
لعنت
خواب و خیالی پوچ و خالی
در طول راه
پیر ماه و سال هستم
خورشید دیگر
فلک امشب مگر ماهی دگرزاد